{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💗فقط یه دوست معمولی

💗فقط یه دوست معمولی
پارت پنجم

بالاخره بعد از کلی خندیدن و مسخره‌بازی، خوابیدیم. البته سارا تا لحظه‌ی آخر دست از سرم برنداشت! 😑😂

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. گوشی رو برداشتم و با چشم‌های نیمه‌باز ساعت رو نگاه کردم.

ات: وای خداااا، ساعت چنده؟! 😭
مینا که داشت آماده می‌شد، گفت:
مینا: ساعت هفت و نیمه، پاشو دیگه!
ات: هفت و نیم؟! چرا انقدر زود؟ دانشگاه مگه تعطیل نمی‌شه یه روز؟ 😭

سارا از توی دستشویی داد زد:
سارا: آره عزیزم، تعطیل می‌شه؛ فقط به شرطی که تو رئیس دانشگاه بشی! 😂
ات: ساراااا، یه روز بالاخره خفه‌ات می‌کنم!
سارا: منم دوستت دارم، قربونت برم! 😂💋

بعد از آماده شدن، سه‌تایی راه افتادیم سمت دانشگاه. توی راه سارا داشت درباره‌ی یه پسر خوش‌تیپ که دیروز دیده بود حرف می‌زد و مینا هم با حوصله بهش گوش می‌داد.
منم فقط راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که چرا باید با یه پسر غریبه هم‌گروه بشم!

بالاخره رسیدیم.

از دخترا جدا شدم و رفتم سمت کلاس. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که همون پسر مرتب وارد شد. اینم بگم که کلاس دخترا جدا بود فقط یه کلاسمون مشترکه

تهیونگ!

با یه پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای مرتب و یه کیف روی شونه‌اش اومد داخل. با چند نفر سلام کرد و بعد چشمش به من افتاد.
یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد.
بعد اومد سمت میزم.
تهیونگ: سلام، تو ات هستی؟
ات: آره، چطور؟
تهیونگ: من تهیونگم. فکر کنم هم‌گروهی باشیم.
ات: آها، آره، متوجه شدم.
تهیونگ صندلی کناری رو نشون داد.
تهیونگ: اینجا کسی نشسته؟
ات: نه.
نشست و کیفش رو کنار صندلی گذاشت.چند ثانیه سکوت شد.
بعد گفت:
تهیونگ: خب، درباره‌ی پروژه صحبت کنیم؟
ات: الان؟ هنوز استاد نیومده!
تهیونگ: خب که چی؟ بهتره زودتر شروع کنیم.
ات توی دلش: یا خدا، این از الان شروع کرد! 😐😂
ات: باشه، ولی اول بگو موضوع پروژه چیه؟
تهیونگ موضوع رو توضیح داد و قرار شد بعد از کلاس درباره‌ی تقسیم کار تصمیم بگیریم.

همه‌چی خوب پیش می‌رفت تا اینکه استاد وارد کلاس شد و درس رو شروع کرد.
منم دفترم رو باز کردم و مشغول نوشتن شدم.
چند دقیقه بعد، یه تیکه کاغذ روی میزم دیدم.
با تعجب بازش کردم.
روی کاغذ نوشته بود:

«بعد از کلاس، کتابخونه. ساعت سه. دیر نکنی.»

آروم برگشتم سمت تهیونگ.
ات زیر لب: این دیگه چه وضعشه؟! 😐
ببخشید بچه ها درس داستان نمیتونستم بزارم ولی خدای حمایت ها کمه حداقل حمایت کنید که من یکمی آنرژی بگیرم 🥹
شرایط 15 لایک و 5 بازنشر کامنت اختیاری
#رمان
#کمدی
#فیک #فیک_کره_ای #فیک_تهیونگ #تهیونگ #وی #BTS #Taehyung #KimTaehyung #فیک_عاشقانه #فیک_کمدی #عاشقانه #کمدی #رمان #رمان_کره_ای #فیک_جدید #داستان_عاشقانه #فیک_دوستی #ات_و_تهیونگ #ویسگون #فیک_ویسگون #رمان_ویسگون #داستان_کره_ای 💗✨
دیدگاه ها (۲)

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۵ات ویوصبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدمتمام بدن...

پشت نگاه سردت — پارت نهم ویو آتاز خواب بیدار شدم. دوش گرفتم،...

پارت 7ویو آتبعد از کلاس، آت برگه‌ی پروژه رو برداشت و سمت جین...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

پنج پارتی✨{استاد جدید}پارت اولصبح دوشنبه بود.ات با عجله وارد...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑بالاخره روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط