{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: #رقص_در_میان_اتش

رمان: #رقص_در_میان_اتش


پارت چهارم: سایه‌ی انتقام و ملکه مافیا


(نصفه‌شب بود؛ انبار بزرگ و مجهز بارِ جونگ‌کوک در نقطه‌ی کور شهر، در سکوت مرگباری فرو رفته بود. تهیونگ و یونگی با چندتا از افرادشون مراقب محوطه بودن که ناگهان صدای لاستیک ماشین‌ها و شلیک گلوله سکوت شب رو پاره کرد!)

& (داد زد) حملهههه! بچه‌ها گارد بگیرید، از سمت دروازه‌ی شرقی دارن میان!

(درگیری شدیدی بین افراد جونگ‌کوک و افراد ناشناس درگرفت. دود و آتش همه‌جا رو پر کرده بود. جونگ‌کوک که با شنیدن خبر حمله خودش رو سریع به انبار رسونده بود، با خشم اسلحه رو برداشت و وارد میدون شد. شلیک‌ها بالا گرفته بود، اما مهاجمان خیلی حرفه‌ای عمل می‌کردند. در نهایت، با منفجر شدن یکی از بخش‌های انبار، مهاجمان به سرعت سوار ماشین‌ها شدند و فرار کردند، اما قبل از رفتن، روی دیوار دودگرفته‌ی انبار با اسپریِ قرمز علامتی کشیده شد: یک تاجِ خونی با حرف
«H»!)

(جونگ‌کوک با چشم‌هایی که از شدت خشم سرخ شده بود، خیره شد به اون علامت. دندان‌هاش رو روی هم فشار داد. اون علامت رو خوب می‌شناخت... کارِ خودِ خودش بود!)

ـ هستی... (صداش از توی گلو و با حرص بیرون اومد)بالاخره خودت رو نشون دادی، ملکه‌ی قاتلِ مافیا!

(فلاش‌بک به سه سال پیش؛ وقتی هستی فقط ۱۵ سال داشت. خاطره‌ی شبی که ماشین پدر و مادرش به دستور پدرِ جونگ‌کوک توی جاده منفجر شده بود و اون دخترِ پونزده‌ساله با قلبی پر از کینه و دستان لرزان، سوگند یاد کرده بود که تک‌تک اعضای خانواده‌ی جئون رو به خاک سیاه بنشونه. حالا اون دختر، یک جوونِ ۱۸ ساله‌ی بی‌رحم و رئیس مافیا بود که برای نابودی جونگ‌کوک برگشته بود!)

(صبح روز بعد، زنگ تفریح مدرسه به صدا دراومد. بچه‌ها تو حیاط شلوغ کرده بودن. لیسا، جنی، رزی و جیسو روی نیمکت‌ها نشسته بودن که ناگهان صدای موتور سنگین و غرانِ یک موتورِ مشکی‌رنگ، توجه همه رو جلب کرد. موتور توی محوطه‌ی حیاط مدرسه ترمز کرد و ایستاد).

(در کمال تعجب همه‌ی دانش‌آموزا، دختری با استایل تمام مشکی، کت چرمی، عینک دودی و چهره‌ای فوق‌العاده جذاب و سرد از موتور پیاده شد. با قدم‌های محکم، مغرور و شاهانه به سمت ساختمان مدرسه حرکت کرد. همه‌ی پسرا و دخترا با دهن‌های باز و نگاه‌های خیره بهش نگاه می‌کردند... این همون «هستی» بود؛ دختری که با سن کمی که داشت، لرزه به تن بزرگ‌ترین مافیاهای شهر می‌انداخت و حالا برای یک بازی خطرناک، مستقیم وارد حوزه دشمن شده بود!)

(جونگ‌کوک که از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم مدرسه به حیاط نگاه می‌کرد، با دیدن اون دختر، سیگار بین انگشت‌هاش شکست. گوشه‌ی لبش پوزخند خطرناکی نشست)
- پس اومدی توی لونه‌ی شیر... خوش اومدی، هستی!



پایان پارت چهارم 🔥
شرایط پارت پنجم:
لایک: ۳۵
کامنت: ۴۵
بازنشر: ۵۰

نویسنده: hasti
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

### پارت ۱۰: گلوله‌یِ سوم«من انتخابم رو کردم، تهیونگ!»فریادِ...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

پارت ۸ 🖤جیمین با عصبانیت به جونگ‌کوک نگاه کرد.— «بهت اعتماد ...

پارت پنجاه‌وپنجم | پایان ایانجئون جونگ‌کوکصدای شلیک هنوز توی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط