---
---
پارت ۱ - "رنگینکمان خاکستری"
بالاخره از اون کلاس خفهکننده فرار کردم... جایی که بیشتر از دیواراش، آدماش سنگی بودن. کسایی که بلد بودن فقط قضاوت کنن، با نیشخند آزار بدن، و امثال منو، که دنیای بیرنگی دارن، تحقیر کنن.
نفسم بند اومده بود. بغض گلومو فشار میداد. به اولین دیواری که دیدم تکیه دادم و روی زمین نشستم. زانوهامو بغل گرفتم و اشکهام بیاجازه از چشمام سر خوردن. حس میکردم دارم خالی میشم... مثل یه بادکنک پاره.
انگار آسمون هم از حالم خبر داشت. شروع کرد به باریدن. بارون تند و بیرحمانه میبارید، مثل دردایی که بیوقفه توی دلم میکوبیدن. صدای هقهقهام با صدای قطرههای بارون قاطی شده بود. سردم بود. خیس و تنها. از خودم... از این دنیا متنفر بودم.
اما یه لحظه... حس کردم دیگه قطرهای نمیریزه روی سرم. گرمای دستی روی شونم نشسته بود. سرمو بالا آوردم. یه پسر روبروم نشسته بود. چهرهش با اون چشمهای مشکی و خمار، عجیب حس آرامش داشت. با نگرانی نگام میکرد.
چتری توی دستش بود که حالا بالای سر من گرفته بود. روی زانوهاش نشسته بود و به وضوح معلوم بود که هیکل درشتی داره. دستها و گردنش پر از تتوهای خاص و مرموز بود. یه پیراهن مشکی تنش بود که زیر بارون، کمی به تنش چسبیده بود و حالتی خشن و جذاب بهش داده بود.
با دستهام، اشکهامو پاک کردم. هنوز قلبم تند تند میزد که حس کردم بازوم گرفته شد. بدون اینکه فرصت مخالفت پیدا کنم، با یه حرکت آروم ولی قاطع بلندم کرد.
با صدای بم و پر اقتدارش گفت: – هی کوچولو، نمیبینی بیرون چقدر سرده؟ یونیفرم مدرسه تنته. الان مگه تایم مدرسه نیست؟ چرا اینجایی؟
بغضم دوباره ترکید. زیر لب گفتم: – فرار کردم...
با تعجب گفت: – ها؟ واسه چی؟
چشمای خیسمو بهش دوختم و با لحن عصبی زمزمه کردم: – اصلاً به تو چه؟ مگه باید جواب پس بدم؟ تو اصلاً کی هستی؟
لبخند کمرنگی زد، ولی توی نگاهش هنوز همون نگرانی بود. – منو بگو، فقط دیدم یه دختر بچه زیر بارون داره گریه میکنه... دلم نیومد بیخیال رد شم.
---
پارت ۱ - "رنگینکمان خاکستری"
بالاخره از اون کلاس خفهکننده فرار کردم... جایی که بیشتر از دیواراش، آدماش سنگی بودن. کسایی که بلد بودن فقط قضاوت کنن، با نیشخند آزار بدن، و امثال منو، که دنیای بیرنگی دارن، تحقیر کنن.
نفسم بند اومده بود. بغض گلومو فشار میداد. به اولین دیواری که دیدم تکیه دادم و روی زمین نشستم. زانوهامو بغل گرفتم و اشکهام بیاجازه از چشمام سر خوردن. حس میکردم دارم خالی میشم... مثل یه بادکنک پاره.
انگار آسمون هم از حالم خبر داشت. شروع کرد به باریدن. بارون تند و بیرحمانه میبارید، مثل دردایی که بیوقفه توی دلم میکوبیدن. صدای هقهقهام با صدای قطرههای بارون قاطی شده بود. سردم بود. خیس و تنها. از خودم... از این دنیا متنفر بودم.
اما یه لحظه... حس کردم دیگه قطرهای نمیریزه روی سرم. گرمای دستی روی شونم نشسته بود. سرمو بالا آوردم. یه پسر روبروم نشسته بود. چهرهش با اون چشمهای مشکی و خمار، عجیب حس آرامش داشت. با نگرانی نگام میکرد.
چتری توی دستش بود که حالا بالای سر من گرفته بود. روی زانوهاش نشسته بود و به وضوح معلوم بود که هیکل درشتی داره. دستها و گردنش پر از تتوهای خاص و مرموز بود. یه پیراهن مشکی تنش بود که زیر بارون، کمی به تنش چسبیده بود و حالتی خشن و جذاب بهش داده بود.
با دستهام، اشکهامو پاک کردم. هنوز قلبم تند تند میزد که حس کردم بازوم گرفته شد. بدون اینکه فرصت مخالفت پیدا کنم، با یه حرکت آروم ولی قاطع بلندم کرد.
با صدای بم و پر اقتدارش گفت: – هی کوچولو، نمیبینی بیرون چقدر سرده؟ یونیفرم مدرسه تنته. الان مگه تایم مدرسه نیست؟ چرا اینجایی؟
بغضم دوباره ترکید. زیر لب گفتم: – فرار کردم...
با تعجب گفت: – ها؟ واسه چی؟
چشمای خیسمو بهش دوختم و با لحن عصبی زمزمه کردم: – اصلاً به تو چه؟ مگه باید جواب پس بدم؟ تو اصلاً کی هستی؟
لبخند کمرنگی زد، ولی توی نگاهش هنوز همون نگرانی بود. – منو بگو، فقط دیدم یه دختر بچه زیر بارون داره گریه میکنه... دلم نیومد بیخیال رد شم.
---
- ۵.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط