مافیای من
#مافیای_من
پارت26
ویوو جونگکوک:
پام رو تا ته روی پدال گاز فشار دادم و ماشین توی خیابونهای بارونیِ سئول زوزه میکشید. گوشیم رو توی نگهدارندهی ماشین گذاشته بودم و مدام شمارهی میرا رو میگرفتم.
صدای بوقِ ممتدِ گوشی، داشت مغزم رو منفجر میکرد. هیچکس جواب نمیداد.
جونگکوک:لعنت بهت میرا… یعنی کجایی؟
ضربانِ قلبم روی هزار بود؛ ترس از اینکه میرا دستِ آدمهای جیمین افتاده باشه یه طرف بود اگه دست جیمین به میرا میرسید اتفاقی خوبی نمیوفتاد، اما یه حسِ بدی توی دلم میگفت قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست جیمین شاید به میرا رحم کنه و کاریش نداشته باشه اما اگه اون چیزی که فکر میکنم باشه چی.
همین که خواستم دوباره شماره رو بگیرم، صفحهی گوشی روشن شد. اسمِ «ناشناس» روی صفحه ظاهر شد بدونِ معطلی دکمهی تماس رو زدم و با خشم داد زدم
جونگکوک(با صدای پر از خشم):بله
_اووو داداش اروم باش...
جونگکوک :تو دیگه کدوم خری هستی؟
_اروم باش چیزی که دنبالشی پیش ماست...بیا صداشو گوش کن
صدای گریهی آروم و التماسهای خفهشدهی میرا از پشتِ خط پیچید.
میرا:جونگکوک...لطفا کمکم کن
خون توی رگهام یخ زد. فرمون رو با چنان غریضی فشردم که انگار داشتم استخونهای اون یارو رو خرد میکردم. از فرطِ عصبانیت جلوی چشمهام تار شد؛ ماشین یه لحظه منحرف شد و لاستیکها روی آسفالت جیغ کشیدن. نزدیک بود با یه کامیون تصادف کنم، با یه کامیون تصادف کنم، با یه حرکتِ انحرافی ماشین رو کنترل کردم و با صدای دورگه و فریاد زدم
جونگکوک:ببین اگه یک تار مو از سر اون دختر کم بشه من میدونمو تو
_رفیق این دختر ارزش نداره انقدر بخاطرش عصبی بشی ...
جونگکوک:ببند دهنتو
_خب فکر کنم این دختر خیلی برات مهمه ...پس مدارک رو برام بیار تا ازادش کنم
جونگکوک:ادرس
_ برات لوکیشن میفرستم
گوشیو قطع کردم و رفتم سمت لوکیشن...من باید میرارو نجات میدادم...
گوشی رو روی صندلی پرت کردم و با تمامِ قدرت پام رو روی پدال گاز فشار دادم. عقربهی سرعتسنج روی بالاترین حد ممکن میلرزید. بارون شدت گرفته بود و قطرات درشتش مثل گلوله به شیشهی ماشین میکوبیدن، اما هیچکدام اینها اهمیتی نداشتند. تنها چیزی که توی مغزم رژه میرفت، صدای لرزون و گریههای میرا بود.
جونگکوک: حرومزادهها… جیمین رو میخواستین؟ الان نشونتون میدم با کی طرفید!
مسیرِ لوکیشن من رو به سمت بخشِ متروکه و صنعتیِ حاشیهی شهر هدایت میکرد. جایی که کارگاههای قدیمی و انبارهای متروکه مکان مناسبی برای هر جنایتی بودن. چراغهای ماشین رو خاموش کردم و توی تاریکیِ مطلق، ماشین رو پشتِ یه توده خاک و بلوکهای سیمانی پنهان کردم.
قلبم توی سینهام میکوبید، اما خشمِ مطلق جای هرگونه ترسی رو گرفته بود. درِ داشبورد رو باز کردم، اسلحهی کمریِ سیاهرنگم رو بیرون کشیدم و خشابش رو چک کردم. صدای چکیدنِ گلنگدن توی فضای ساکتِ ماشین پیچید
نفسِ عمیقی کشیدم، کلاهِ هودیِ مشکیم رو روی سرم کشیدم و از ماشین پیاده شدم. هوای سرد و بوی نمگرفتهی بارون به صورتم خورد. با قدمهای بلند و بیصدا، خودم رو به انبارِ متروکه رسوندم. پنجرههای شکسته و درِ بزرگِ زنگزده نشون میداد اینجا مدتهاست متروکه شده، اما نورِ ضعیفی از پنجرهی طبقه بالای انبار به بیرون میتابید.
آروم خودم رو به درِ پشتی رسوندم. دو نفر نگهبانِ درشتهیکل جلوی در سیگار میکشیدن و پچپچ میکردن. لبخندِ تلخ و خطرناکی روی لبهام نشست؛ فکر کردن که خیلی تنهام!
اما با این حال رفتم جلو وقتی منو دیدن میخواستم اسلحه در بیارن اما قبل از اینکه اونا اسلحه شونو در بیارن من اسلحهِ خودمو در اوردم و به پای جفتشون شلیک کردم و وارد انبار شدم همش صدای گریه های میرا رو میشنیدم اما الان صداش بلند تر شد با خشم رفتم طبقه بالا...
پایان پارت26
پارت26
ویوو جونگکوک:
پام رو تا ته روی پدال گاز فشار دادم و ماشین توی خیابونهای بارونیِ سئول زوزه میکشید. گوشیم رو توی نگهدارندهی ماشین گذاشته بودم و مدام شمارهی میرا رو میگرفتم.
صدای بوقِ ممتدِ گوشی، داشت مغزم رو منفجر میکرد. هیچکس جواب نمیداد.
جونگکوک:لعنت بهت میرا… یعنی کجایی؟
ضربانِ قلبم روی هزار بود؛ ترس از اینکه میرا دستِ آدمهای جیمین افتاده باشه یه طرف بود اگه دست جیمین به میرا میرسید اتفاقی خوبی نمیوفتاد، اما یه حسِ بدی توی دلم میگفت قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست جیمین شاید به میرا رحم کنه و کاریش نداشته باشه اما اگه اون چیزی که فکر میکنم باشه چی.
همین که خواستم دوباره شماره رو بگیرم، صفحهی گوشی روشن شد. اسمِ «ناشناس» روی صفحه ظاهر شد بدونِ معطلی دکمهی تماس رو زدم و با خشم داد زدم
جونگکوک(با صدای پر از خشم):بله
_اووو داداش اروم باش...
جونگکوک :تو دیگه کدوم خری هستی؟
_اروم باش چیزی که دنبالشی پیش ماست...بیا صداشو گوش کن
صدای گریهی آروم و التماسهای خفهشدهی میرا از پشتِ خط پیچید.
میرا:جونگکوک...لطفا کمکم کن
خون توی رگهام یخ زد. فرمون رو با چنان غریضی فشردم که انگار داشتم استخونهای اون یارو رو خرد میکردم. از فرطِ عصبانیت جلوی چشمهام تار شد؛ ماشین یه لحظه منحرف شد و لاستیکها روی آسفالت جیغ کشیدن. نزدیک بود با یه کامیون تصادف کنم، با یه کامیون تصادف کنم، با یه حرکتِ انحرافی ماشین رو کنترل کردم و با صدای دورگه و فریاد زدم
جونگکوک:ببین اگه یک تار مو از سر اون دختر کم بشه من میدونمو تو
_رفیق این دختر ارزش نداره انقدر بخاطرش عصبی بشی ...
جونگکوک:ببند دهنتو
_خب فکر کنم این دختر خیلی برات مهمه ...پس مدارک رو برام بیار تا ازادش کنم
جونگکوک:ادرس
_ برات لوکیشن میفرستم
گوشیو قطع کردم و رفتم سمت لوکیشن...من باید میرارو نجات میدادم...
گوشی رو روی صندلی پرت کردم و با تمامِ قدرت پام رو روی پدال گاز فشار دادم. عقربهی سرعتسنج روی بالاترین حد ممکن میلرزید. بارون شدت گرفته بود و قطرات درشتش مثل گلوله به شیشهی ماشین میکوبیدن، اما هیچکدام اینها اهمیتی نداشتند. تنها چیزی که توی مغزم رژه میرفت، صدای لرزون و گریههای میرا بود.
جونگکوک: حرومزادهها… جیمین رو میخواستین؟ الان نشونتون میدم با کی طرفید!
مسیرِ لوکیشن من رو به سمت بخشِ متروکه و صنعتیِ حاشیهی شهر هدایت میکرد. جایی که کارگاههای قدیمی و انبارهای متروکه مکان مناسبی برای هر جنایتی بودن. چراغهای ماشین رو خاموش کردم و توی تاریکیِ مطلق، ماشین رو پشتِ یه توده خاک و بلوکهای سیمانی پنهان کردم.
قلبم توی سینهام میکوبید، اما خشمِ مطلق جای هرگونه ترسی رو گرفته بود. درِ داشبورد رو باز کردم، اسلحهی کمریِ سیاهرنگم رو بیرون کشیدم و خشابش رو چک کردم. صدای چکیدنِ گلنگدن توی فضای ساکتِ ماشین پیچید
نفسِ عمیقی کشیدم، کلاهِ هودیِ مشکیم رو روی سرم کشیدم و از ماشین پیاده شدم. هوای سرد و بوی نمگرفتهی بارون به صورتم خورد. با قدمهای بلند و بیصدا، خودم رو به انبارِ متروکه رسوندم. پنجرههای شکسته و درِ بزرگِ زنگزده نشون میداد اینجا مدتهاست متروکه شده، اما نورِ ضعیفی از پنجرهی طبقه بالای انبار به بیرون میتابید.
آروم خودم رو به درِ پشتی رسوندم. دو نفر نگهبانِ درشتهیکل جلوی در سیگار میکشیدن و پچپچ میکردن. لبخندِ تلخ و خطرناکی روی لبهام نشست؛ فکر کردن که خیلی تنهام!
اما با این حال رفتم جلو وقتی منو دیدن میخواستم اسلحه در بیارن اما قبل از اینکه اونا اسلحه شونو در بیارن من اسلحهِ خودمو در اوردم و به پای جفتشون شلیک کردم و وارد انبار شدم همش صدای گریه های میرا رو میشنیدم اما الان صداش بلند تر شد با خشم رفتم طبقه بالا...
پایان پارت26
- ۲۰۳
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط