part79

ویو ا/ت

ابروهام ناخودآگاه درهم رفت. "چی؟"

جونگکوک یه قدم دیگه نزدیک شد. اون‌قدر که می‌تونستم حرارت نفس‌هاش رو حس کنم.

"تو هیچ‌وقت بازنده نبودی، ا/ت."

چشمامو ریز کردم. "پس این همه عذاب، این همه جنگ، این همه زخمی که زدی چی بود؟"

لبخند کجی زد. "یه امتحان."

نفسم بند اومد. "تو… داشتی امتحانم می‌کردی؟"

دستاشو توی جیبش فرو برد و یه لحظه مکث کرد. "بعضی وقتا، آدم باید مطمئن بشه که چیزی که می‌خواد، واقعاً ارزش جنگیدن داره یا نه."

خون توی رگ‌هام به جوش اومد. مشتم رو محکم کردم. "و من برای تو فقط یه آزمون بودم؟ یه بازی؟"

چیزی نگفت. سکوتش، از هر جوابی تلخ‌تر بود.

پوزخند زدم. "لعنت بهت، جونگکوک." برگشتم که برم، ولی دستش دور مچم حلقه شد.

"ولم کن."

"نه. هنوز حرفم تموم نشده."

چرخیدم و با عصبانیت توی چشماش خیره شدم. "پس زودتر تمومش کن."

چشم‌هاش… یه جورایی تغییر کرد. یه چیزی بین جدیت و یه احساس ناشناخته.

"من از همون لحظه‌ای که رفتی، فهمیدم… این بازی، از کنترل من خارج شده."

قلبم یه لحظه ایستاد. "چی؟"

نفسش رو آهسته بیرون داد. "فکر می‌کردم که دارم تو رو توی دستم نگه می‌دارم، ولی نمی‌دونستم که تو، بدون اینکه بدونی، منو اسیر خودت کردی."

سکوت بینمون سنگین شد. انگار همه‌چیز متوقف شده بود.

"و حالا چی؟" صدام آروم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.

جونگکوک لبخند محوی زد. "حالا، همه‌چی به تو بستگی داره، ا/ت."

نفسم رو توی سینه حبس کردم. این یعنی… من حالا قدرت رو داشتم؟ من اون کسی بودم که می‌تونستم تصمیم بگیرم؟
دیدگاه ها (۰)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط