اجبار به بدبختی پارت ۶

تا خورده شب داشتم خونشو تمیز میکردم امروز واقعا فهمیدم که تا آخره عمرم باید کنیز باشم چه تو خونه‌ی پدرم چه شوهر

از اتاق رفتم بیرون خونه خالی بود رفتم تو حیات دیدم رو تاب نشسته منم رفتم پیشش داشت سیگار می‌کشید کنارش نشستم

کوک... کی گفت بیای پیشم اصلا کی گفت بشینی

با مکث و تردید گفتم

دیار... کسی نگفت از صبح تا الان تنها بودم برای همین اومدم

کوک... من درمونه تنهای هات نیستم پس برگرد تو خونه
باشی زیره لب گفتمو برگشتم

دیار... چیکارت کردم مگه هق هق یکی بهم بگه گناهم چیه چرا باید تو این دونیای لعنتی بمونمو بسوزم هق هق

تو اتاق داشتم دلمو خالی میکردم درش باز شد جونگ کوک اومد تو درو بست

کوک ... چیه ... داری برای بدبختیت گریه می‌کنی
دیار... جونگ کوک لطفا کاری به کارم نداشه باشه

باخشم کوک... کاریت نداشتم که داری تو خونم از این لوس بازیا درمی‌آیری

اشکامو پاک کردم و رفتم سمته حموم که گفت

کوک... الآنم یه لباس بپوش بابام زنگ زد بای بریم اونجا

دیار... من نمیام خیلی خستم
کوک... باشه نیا ولی اگه گفتن عروست کجاست میگم از بی ابرویش نتونست بیاد

با لکنت گفتم
دیار... ب باشه مم میام قلط هق کردم هقق
با داد کوک... انقد گریه کن تا بمیری خاک بریزم رو سرت
وقتی رفت با بد بختی رفتمو صورتمو شستم رفتم در کمدو باز کردم که لباسی بردارم که با لباس های کوتاه مواجه شدم تا الان از این جور لباس ها نپوشیدم چیکار باید میکردم مجبورم لابد خودش خریده یه لباس روشن برداشتم بیشتر شون مشکی بودن رفتمو خودمو آماده کردم
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۷

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۲۶

وقتی تولدت بودو..

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯-رفتم سمت اتاق انگار اتاقه لیا بود دیدم داره لباساشو د...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط