قسمت هفت.خاطرات سوخته......وقتی سوزی اومد خونه تمام بدنش

قسمت هفت.خاطرات سوخته......وقتی سوزی اومد خونه تمام بدنش میلرزید وقتی سیوون درو باز کرد حالتی تو چهره ی سوزی دید ک 4 سال بود ندیده بود ی حالت معصومانه و بچگانه دستشو دور کمر خواهرش حلقه کرد ک نیفته وقتی نشستن سیوون خواست بره و قهوه درس کنه ولی سوزی اونو نگه داشت و با اشاره سر بهش فهموند ک بشینه :

سوزی:چ با اون بچه ...چ بدون اون بچه فردا میرم پیش پدر میونگ سو و حقیقت رو بهش میگم

سیوون:منطقی باش....

سوزی در حالی ک تقریبا داد میزند گفت:نه!......بسته دیگه نمیخوام منطقی باشم تا کی باید منطقی باشم من ب خاطر ی لقمه غذا ب خاطر اینکه زنده بمونم خودمو در اختیار خیلی ها گذاشتم....

کسی تو دنیا هس ک ب اندازه من منطقی بوده باشه؟همه از من سوء استفاده کردن حتی جینهی ولی حتی ی قطره اشک هم نریختم چون همیشه منطقی بودم...بعد اون همه بدبختی عاشق شدم ولی جوری رفتار میکنم ک ازش متنفرم ادمی مثل من اصلا حق عاشق شدن داره ؟من بعد از مرگ بابا هیچی از خودم نداشتم حتی جسممو من ب خودم هم تعلق ندارم.....من ........من هیچی نیستم جز ی اشغال...

در حالی ک اشک میریخت بدنش میلرزید

سیوون با سرعت بغلش کرد و گفت:باید نفرتتو نگه داری

تا ب موقعش خالی کنی من ان موقع هیچی نمیفهمیدم فقط دلم میخواست ی سوال ازش بکنم :چرا؟!

چرا اینکارو با ما کرد؟پول میتونه ادما تا کجا ها ببره؟تا مرز فراموش کردن انسانیت؟

من اونو مثل مادرم دوسش داشتم ....

سیوون اشکش پاک کرد و ادامه داد:اونم منو دوس داشت خودش بهم کفت!

وقتی جینهی منو از خونه مون عین ی آشغال بیرون انداخت بهم گفت منو دوس داره ولی چون براش ارزش مالی ندارم سود داشتن من سودی براش نداره!

سوزی:ولی نفرت اون تو دلم هس و این برای من سودمنده

سیوون:ولی نونا گفتی از ی نفر خوشت اومده اون کیه؟!

سوزی:من؟!!!!!!!من کی گفتم؟

-تو ..همین چن دقه پیش.....

-من ک چیزی یادم نمیاد!



یک ساعت بعد ووهیون ب سوزی زنگ زد و قرار بعدی رو گذاشت:

ووهیون:تا نیم ساعت دیگه بیا جایی ک ادرسشو برات میفرستم و بدون شنیدن جواب قطع کرد

وقتی سوزی ب محل قرار رسید ک ی خونه بود دید در بازه!با تعجب داخل شد خیلی تاریک بود و رو زمین پر شمع بود صحنه رمانتیکی بود صحنه ای ک حتی قلب سرد سوزی رو ب تپش در میاورد!

ب ارومی جلو رفت تا جایی ک ووهیون رو دید:

سوزی:این کار ها چ معنی ای میده؟

ووهیون:معلوم نیس؟!من همین الان دارم بهت اعتراف میکنم!

قبل از این ک سوزی فرصت جواب دادن پیدا کنه گرمی لب های ووهیون رو روی لب هاش احساس کرد.........



خب چطور بود؟!من ک عاشق این قسمت بودم
دیدگاه ها (۱۲)

پارت۳

#تکپارتی_چانگبینموضوع :وقتی میاد خونه و می بینه داریم از تب ...

آخ یادش بخیر...🥺❤️انگار دیروز بود ک توی خونه‌ی پدریفیلم وروج...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

تکپارتی درخواستی

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

سلام عزیزای دلم امیدوارم چطورتون عالی باشه!🎀بچه ها من از ی م...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط