پارت 182
*فردا*
*از دید امی*
*از وقتی که خونوادگی رفتیم بیرون از خونه تا هرکی بره سراغ کار خودش، نتونستم مثل همیشه باشم.. تمریناتی که یه زمانی بی نقص انجام میدادم ایراد داشتن.. حتی آدام هم که همیشه در حال بی مزه بازیه هم متوجه شد*
آدام: امیلی بیا باهات کار داریم
*با یه نفس عمیق رفتم تو دفترش که دیدم لوت هم اونجاست*
لوت: امیلی بگو چی شده
امیلی: مگه باید چیزی بشه؟
آدام: مثل همیشه نیستی.. تویی که حتی بعد از بارداری هم تمریناتتو عالی انجام میدادی حتما یه چیز گنده کمر شکن اتفاق افتاده که اینجوری داری کند میزنی
*بخاطر این که یهویی گفت کمی سرخ شدم ولی خب..حق با اوناست.. و بهعنوان بهترین دوستام..حس میکنم بهتره بهشون بگم*
امیلی: خب آره.. راستش یه چیزی شده که امیدوارم اشتباه باشه
لوت: چی؟
امیلی: خب راجب..عزی و..گلوریا مارسئه..
*لوت خشکش زدو آدام هم باشدت از صندلیش بلند شد*
آدام: اوه ش/ت!
امیلی: راستش..شنیدم که قبلاً انگار با هم دیگه بودن..البته این چیزیه که من فکر میکنم
لوت: ببین امی.. آه..ام.. چیز خاصی نی-
آدام: درسته..
*با شنیدن اون کلمه دنیام ایستاد..یعنی چی؟*
لوت: آدام!
آدام: به عنوان همسر عزرائیل، امیلی باید بدونه..اون حقشو داره
امیلی: چی میگی؟
آدام: خب.. ماجراش طولانیه
*از دید امی*
*از وقتی که خونوادگی رفتیم بیرون از خونه تا هرکی بره سراغ کار خودش، نتونستم مثل همیشه باشم.. تمریناتی که یه زمانی بی نقص انجام میدادم ایراد داشتن.. حتی آدام هم که همیشه در حال بی مزه بازیه هم متوجه شد*
آدام: امیلی بیا باهات کار داریم
*با یه نفس عمیق رفتم تو دفترش که دیدم لوت هم اونجاست*
لوت: امیلی بگو چی شده
امیلی: مگه باید چیزی بشه؟
آدام: مثل همیشه نیستی.. تویی که حتی بعد از بارداری هم تمریناتتو عالی انجام میدادی حتما یه چیز گنده کمر شکن اتفاق افتاده که اینجوری داری کند میزنی
*بخاطر این که یهویی گفت کمی سرخ شدم ولی خب..حق با اوناست.. و بهعنوان بهترین دوستام..حس میکنم بهتره بهشون بگم*
امیلی: خب آره.. راستش یه چیزی شده که امیدوارم اشتباه باشه
لوت: چی؟
امیلی: خب راجب..عزی و..گلوریا مارسئه..
*لوت خشکش زدو آدام هم باشدت از صندلیش بلند شد*
آدام: اوه ش/ت!
امیلی: راستش..شنیدم که قبلاً انگار با هم دیگه بودن..البته این چیزیه که من فکر میکنم
لوت: ببین امی.. آه..ام.. چیز خاصی نی-
آدام: درسته..
*با شنیدن اون کلمه دنیام ایستاد..یعنی چی؟*
لوت: آدام!
آدام: به عنوان همسر عزرائیل، امیلی باید بدونه..اون حقشو داره
امیلی: چی میگی؟
آدام: خب.. ماجراش طولانیه
- ۸.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط