{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از همون‌روز اول💜♥

از همون‌روز اول💜♥
#پارت.۷

#نیکا

متین: دختر جون خیلی بالایی بیا پایین یکم

نیکا : همینی ک هس

پانیذ: نیکا ولش کننن

نیکا: اوکی اجی بیا بریم

یک نگاه سرد بهش انداختمو گفتم

نیکا: اوقات شریف نامیمون

متین: ب سلامت

#دیانا

مهراب: چیکارشی؟؟؟

ارسلان: همه کارش

با این حرفش فکم قفل کرد

ک مهراب گف

مهراب: دیانا چی میگه این

دیانا: ‌حقیقت

ک زیر چشمی ب پسره نگاه کردم ک دیدم داره میخنده

مهراب: دیانا خیلی پستی

ارسلان: هوییی درست بحرف
دیدگاه ها (۴)

💔🖤از همون روز اول❤️🧡پارت ۱۳#مهرابزنگ زد ب دیاناج داددیانا: س...

از همون روز اول🖤💜پارت ۲۰#دیاناسرم درد میکرد یهویی سرم گیج رف...

ساعت شنی ♕پارت چهارم نیکا: عاشق کی شدی رضا: سرمو انداختم پای...

ساعت شنی ♕پارت دوم پانیذ: امروز خیلی بهمون خوش گذشت عالی بود...

ساعت شنی ♕پارت ششمرضا: پانیذ رو صندلی ماشین خوابش برده بود ن...

عباص😄عی عکصشو خیلی دوص دارم😂❤#متین#نیکا#عسل#ممد#دیانا#ارسلان...

💦رمان زمستان💦 پارت 65

ساعت شنی ♕پارت سوم ارسلان: وقتی ک نیکا گفت برو بیمارستان یکم...

(صبح روز بعد )دیانا: از خواب پاشدم رفتم پیش نیکا و نیکا گف ا...

#دیانامهراب پس زدمو با نیکا و پانیذ در زدیم ک مهراب هم پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط