{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت شنی ♕

ساعت شنی ♕
پارت ششم

رضا: پانیذ رو صندلی ماشین خوابش برده بود نمیدونستم باید چیکار کنم ب نیکا زنگ زدم گفت بیارش همین جا (خونه ی نیکا) وقتی ک رسیدیم بغلش کردمو بردمش بالا گذاشتمش رو تخت

نیکا: ارسلان، دیانا شما هم اینجا شب بخوابید

دیانا: ن من باید برم خونه

نیکا: ععععع خب ب مامانت پیام بده شب اینجا میمونی

دیانا: آخه

نیکا: آخه بی آخه

پانیذ و رضا تو اتاق خوابیدن پیش هم
ارسلان و دیانا هم همیطور


دیانا: داشتم خیلی خجالت میکشیدم


ارسلان: دیانا بیا بخواب دیگه


دیانا: چی اها باشه


ارسلان:(لبخند)
دیدگاه ها (۰)

داستان زندگی منپارت:22_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کرد...

شب تولدم فصل 3پارت11جونگ کوک: با بچه که طرف نیستی با مافیا ط...

ساعت شنی ♕پارت دوم پانیذ: امروز خیلی بهمون خوش گذشت عالی بود...

ساعت شنی ♕پارت هشتم پانیذ: اصلا حالم خوب نبود حس میکنم خیلی ...

پارت ۲۴ #رضا شام خوردیم رفتیم خونه پانیذ چون ۱ ماشین داشتیم ...

رمان جیغ آخر🖤 پارت سوممتین: رفتم پیش ارسلان دیدم رنگش پریدهه...

💔🖤از همون روز اول❤️🧡پارت ۱۳#مهرابزنگ زد ب دیاناج داددیانا: س...

خاطراتمون:)پارت۲دیانا:هههههه. گوشی مامانم زنگ خوردخاله مهناز...

#زیباترین_عشق#پارت_۷۶دیانا _هوی رضارضا _هومدیانا _چته باو بی...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهPart:29ارسلان،عجب ادمی هستی تودیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط