عشق و نفرتp1
1. عشق و نفرت
عصر روز جمعه ..
ات : خب بچه ها میتونید برید تا یک هفته خبری از تیر و تیراندازی نیست تو این یک هفته هر کاری میخواستین بکنین که شنبه باید دوباره جون بکنیم
….
کای : سلام من کایم یکی از اعضای گروه مافیایی یاقوت سیاه من ۲۴ سالمه ما ۴ ساله یه گروه مافیای تشکیل دادیم درسته زمانش کمه ولی ما دوساله پشت سر هم داریم بهترین مافیای جهان میشیم ات کسیه که گروه رو تشکیل داده و توی زندگیش خیلی سختی ها کشیده .
سپتامبر 2020 ساعت 12:00 شب
میدویدم نمیدونستم به کجا فقط میخواستم فرار کنم . اون شب من مادر و پدرم رو کشتم .
مادر کای : تو باز نمره ی پایین گرفتی بچهی بی همه چیز اصلا نباید به دنیات میوردم تا نبینم که داری جلوم قد میکشی .
بابا بلاخره از پای تلویزیون با عصبانیت اومد البته قول دادم دیگه هیچوقت بابا صداش نکنم دستمو محکم گرفته و کشون منو برد توی اتاق سرد تاریک اتاقی که هزاران درد و غم من توی اون بود انداختم زمین با دستش رو بلند کرد زد توی صورتم زمین خوردم که با لگد زد به دلم و رفت در پشت سرش جوری بست که تمام جسم بی جونم لرزید من از همون روزی که این همه ظلم شروع شد به خودم قول دادم هیچ وقت تسلیم نشم پس کشون کشون به سمت دیوار رفتم به دیوار تکیه دادم داشتم سعی میکردم همه ی اتفاقت و توی ذهنم جا بدم که .. سیاهی
… ببخشید اگه بد شد اولین رمانمه امیدوارم خوشتون بیاد❤️
عصر روز جمعه ..
ات : خب بچه ها میتونید برید تا یک هفته خبری از تیر و تیراندازی نیست تو این یک هفته هر کاری میخواستین بکنین که شنبه باید دوباره جون بکنیم
….
کای : سلام من کایم یکی از اعضای گروه مافیایی یاقوت سیاه من ۲۴ سالمه ما ۴ ساله یه گروه مافیای تشکیل دادیم درسته زمانش کمه ولی ما دوساله پشت سر هم داریم بهترین مافیای جهان میشیم ات کسیه که گروه رو تشکیل داده و توی زندگیش خیلی سختی ها کشیده .
سپتامبر 2020 ساعت 12:00 شب
میدویدم نمیدونستم به کجا فقط میخواستم فرار کنم . اون شب من مادر و پدرم رو کشتم .
مادر کای : تو باز نمره ی پایین گرفتی بچهی بی همه چیز اصلا نباید به دنیات میوردم تا نبینم که داری جلوم قد میکشی .
بابا بلاخره از پای تلویزیون با عصبانیت اومد البته قول دادم دیگه هیچوقت بابا صداش نکنم دستمو محکم گرفته و کشون منو برد توی اتاق سرد تاریک اتاقی که هزاران درد و غم من توی اون بود انداختم زمین با دستش رو بلند کرد زد توی صورتم زمین خوردم که با لگد زد به دلم و رفت در پشت سرش جوری بست که تمام جسم بی جونم لرزید من از همون روزی که این همه ظلم شروع شد به خودم قول دادم هیچ وقت تسلیم نشم پس کشون کشون به سمت دیوار رفتم به دیوار تکیه دادم داشتم سعی میکردم همه ی اتفاقت و توی ذهنم جا بدم که .. سیاهی
… ببخشید اگه بد شد اولین رمانمه امیدوارم خوشتون بیاد❤️
- ۹.۹k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط