چند پارتی✨
چند پارتی✨
نیمهشب بود و عمارت تهیونگ در سکوت کامل فرو رفته بود.
ات چند ساعت بود که از پشت درختهای محوطه، رفتوآمد نگهبانها رو زیر نظر گرفته بود.
ماموریتش ساده به نظر میرسید؛ وارد عمارت بشه، خودش رو به تهیونگ برسونه و مأموریتش رو تمام کنه.
اما هیچکس بهش نگفته بود که رئیس مافیای موردنظرش، اینقدر محافظت میشه.
ات با دقت از دیوار پشتی عمارت بالا رفت و خودش رو به طبقهی دوم رسوند.
چند دقیقه بعد، بیصدا وارد راهرو شد.
ات: بالاخره...
چند قدم جلوتر رفت.
اما ناگهان چراغهای راهرو روشن شدن.
ات همونجا ایستاد.
تهیونگ انتهای راهرو ایستاده بود و دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشته بود.
تهیونگ: خیلی وقته منتظرتم.
ات: ...
تهیونگ: واقعاً فکر کردی نمیفهمم کی وارد خونه من شده؟
ات سعی کرد خونسرد بمونه.
ات: اگه میفهمیدی، چرا زودتر جلو منو نگرفتی؟
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
تهیونگ: چون میخواستم ببینم تا کجا میای.
ات یک قدم عقب رفت.
اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، چند نفر از نگهبانها وارد راهرو شدن.
ات زیر لب گفت:
ات: فاک...
تهیونگ با آرامش به نگهبانها نگاه کرد.
تهیونگ: هیچکس بهش آسیب نزنه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چرا؟
تهیونگ نگاهش رو به ات دوخت.
تهیونگ: چون میخوام خودم بفهمم کی تو رو فرستاده...اگه شکنجت کنن حال نمیده چون میخوام وقتی سالمی زر بزنی.
ات: هیچوقت بهت نمیگم.
تهیونگ: میدونم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ: واسه همین فعلاً مهمون منی.
ات با عصبانیت گفت:
ات: من مهمون نیستم...اینجام نمیمونم.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: پس زندانیِ منی.
ات: ولم کننن برمممممم
تهیونگ خندید.
تهیونگ: اتاقش رو آماده کنید.
ات با ناباوری بهش خیره شد.
ات: هیییییی کیم تهیونگگگگ!
تهیونگ در حالی که از راهرو دور میشد، برگشت و گفت:
تهیونگ: شب بخیر، قاتل حرفهای.
ات زیر لب غر زد:
ات: این تازه شروعشه عوضی...
و هیچکدومشون نمیدونستن این مأموریت قرار بود همهچیز رو بینشون تغییر بده...
نیمهشب بود و عمارت تهیونگ در سکوت کامل فرو رفته بود.
ات چند ساعت بود که از پشت درختهای محوطه، رفتوآمد نگهبانها رو زیر نظر گرفته بود.
ماموریتش ساده به نظر میرسید؛ وارد عمارت بشه، خودش رو به تهیونگ برسونه و مأموریتش رو تمام کنه.
اما هیچکس بهش نگفته بود که رئیس مافیای موردنظرش، اینقدر محافظت میشه.
ات با دقت از دیوار پشتی عمارت بالا رفت و خودش رو به طبقهی دوم رسوند.
چند دقیقه بعد، بیصدا وارد راهرو شد.
ات: بالاخره...
چند قدم جلوتر رفت.
اما ناگهان چراغهای راهرو روشن شدن.
ات همونجا ایستاد.
تهیونگ انتهای راهرو ایستاده بود و دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشته بود.
تهیونگ: خیلی وقته منتظرتم.
ات: ...
تهیونگ: واقعاً فکر کردی نمیفهمم کی وارد خونه من شده؟
ات سعی کرد خونسرد بمونه.
ات: اگه میفهمیدی، چرا زودتر جلو منو نگرفتی؟
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
تهیونگ: چون میخواستم ببینم تا کجا میای.
ات یک قدم عقب رفت.
اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، چند نفر از نگهبانها وارد راهرو شدن.
ات زیر لب گفت:
ات: فاک...
تهیونگ با آرامش به نگهبانها نگاه کرد.
تهیونگ: هیچکس بهش آسیب نزنه.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چرا؟
تهیونگ نگاهش رو به ات دوخت.
تهیونگ: چون میخوام خودم بفهمم کی تو رو فرستاده...اگه شکنجت کنن حال نمیده چون میخوام وقتی سالمی زر بزنی.
ات: هیچوقت بهت نمیگم.
تهیونگ: میدونم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ: واسه همین فعلاً مهمون منی.
ات با عصبانیت گفت:
ات: من مهمون نیستم...اینجام نمیمونم.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: پس زندانیِ منی.
ات: ولم کننن برمممممم
تهیونگ خندید.
تهیونگ: اتاقش رو آماده کنید.
ات با ناباوری بهش خیره شد.
ات: هیییییی کیم تهیونگگگگ!
تهیونگ در حالی که از راهرو دور میشد، برگشت و گفت:
تهیونگ: شب بخیر، قاتل حرفهای.
ات زیر لب غر زد:
ات: این تازه شروعشه عوضی...
و هیچکدومشون نمیدونستن این مأموریت قرار بود همهچیز رو بینشون تغییر بده...
- ۲۴۲
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط