{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۳ | یک عصر معمولی ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯

عصر بود و آت تازه از خرید برگشته بود.

وقتی جلوی خونه رسید، جیمین رو دید که کنار در ایستاده و چند تا گلدون کوچیک دستشه.

آت:
بازم داری خونه‌ت رو عوض می‌کنی؟ 😂

جیمین خندید.

جیمین:
نه، اینا رو برای بالکن گرفتم... ولی فکر کنم تنهایی از پسش برنیام.

آت:
یعنی دوباره کمک می‌خوای؟ 😐😂

جیمین:
دقیقاً!

آت با خنده سرش رو تکون داد و وسایلش رو داخل خونه گذاشت.

چند دقیقه بعد، هر دو کنار بالکن مشغول چیدن گلدون‌ها بودن.

جیمین:
این یکی رو بذار اینجا.

آت:
نه، اونجا نورش بهتره.

جیمین:
تو از کِی شدی کارشناس گل؟ 😂

آت:
از وقتی همسایه‌ای شدم که مجبوره بهت کمک کنه! 😭😂

جیمین خندید.

جیمین:
پس خوبه که همسایه‌ی خوبی دارم.

آت برای چند لحظه چیزی نگفت.

جمله‌ی ساده‌ای بود...
اما عجیب بود که باعث شد لبخند کوچیکی روی صورتش بیاد.

بعد از تموم شدن کار، جیمین دو لیوان نوشیدنی آورد.

جیمین:
اینم دستمزدت.

آت:
دستمزد؟!

جیمین:
آره. فردا هم اگه کمک خواستم، می‌دونم چطوری راضیت کنم. 😂

آت:
خیلی پررو شدی آقای همسایه!

هر دو خندیدن.

و اون عصر معمولی، بدون اینکه خودشون بفهمن...
باعث شد بودن کنار هم، کم‌کم براشون تبدیل به یکی از قشنگ‌ترین قسمت‌های روز بشه. 🦋
دیدگاه ها (۶)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏صبح روز بعد، مانیا از همون اول صبح مشغو...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

چند پارتی درخواستی

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

این رمان تخیلی هست واقعی نیست ---**عنوان: لرزشی که صدا رو پس...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط