تک پارتی✨
تک پارتی✨
یک روز بدون کوک...
صبح زود بود.
کوک جلوی آینه ایستاده بود و داشت ساعتش را میبست.
ات هنوز توی تخت بود و پتو را تا زیر چانهاش کشیده بود.
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: امروز هم باید بری؟
کوک برگشت و لبخند زد.
کوک: آره زندگیم. فقط امروز یه کار مهم دارم. عصر زود برمیگردم.
ات اخم کوچکی کرد.
ات: حوصلم سر میره.
کوک نزدیک تخت آمد.
کوک: تو که هزار تا کار برای انجام دادن داری.
ات: نه ندارم.
کوک خندید.
کوک: پس امروز یه روز برای خودت بساز.
ات چشمهاشو باز کرد.
ات: یه روز برای خودم؟
کوک: دقیقاً.
ات چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند شیطنتآمیزی زد.
ات: باشه...
کوک همان لحظه فهمید این «باشه» احتمالاً معنای خوبی ندارد.
کوک: چرا اینجوری لبخند میزنی؟
ات: برو سر کارت!
...
چند ساعت بعد.
ات جلوی آینه ایستاده بود.
موهایش را مرتب کرد، لباس راحت و شیکی پوشید و کیفش را برداشت.
ات: خب... امروز فقط برای خودمممم.
اول رفت کافه.
یک نوشیدنی گرفت و نشست کنار پنجره.
بعد با خودش گفت:
ات: حالا که اومدم بیرون، چرا یه کم خرید نکنم؟
...
یک ساعت بعد، با چند کیسه برگشت.
بعد از چند قدم ایستاد.
ات: اوه...
به کیسهها نگاه کرد.
ات: کوک اگه اینا رو ببینه سکته میکنه فک کنم پولشو تموم کردم حیحی.
خودش خندید.
...
ظهر، کوک زنگ زد.
کوک: سلام خانوم من.
ات با لبخند جواب داد.
ات: سلاممم.
کوک: کجایی؟
ات نگاهی به اطراف انداخت.
ات: خونهام.
کوک مشکوک شد.
کوک: مطمئنی؟
ات: آره.
کوک: صدای خیابون میاد.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
ات: خب... خونهام ولی توی خونه نیستم.
کوک زد زیر خنده.
کوک: ات!
ات: چیه خب؟ خودت گفتی یه روز برای خودم بسازم.
کوک: باشه، فقط مواظب خودت باش.
ات: چشم.
...
عصر، ات به خانه برگشت.
کیسهها را روی مبل گذاشت و با رضایت خودش را روی مبل انداخت.
ات: وای... چه روز خوبی بود.
چند دقیقه بعد، صدای کلید در آمد.
ات یکدفعه نشست.
ات: اِ؟!
کوک وارد خانه شد.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: مگه گفتی عصر میای؟
کوک خندید.
کوک: عصره دیگه...
چشمش به کیسههای روی مبل افتاد.
بعد به ات نگاه کرد.
کوک: اینا چین؟
ات لبخند زد.
ات: سوغاتی.
کوک: برای کی؟
ات یکی از کیسهها را برداشت.
ات: برای خودم.
کوک خندید.
کوک: حداقل امروز حوصلت سر نرفت؟
ات با ذوق سرش را تکان داد.
ات: اصلاً!
کوک کنارش نشست.
کوک: پس ارزش داشت یه روز تنها بمونی؟
ات چند لحظه فکر کرد من که همیشه تنهام و تو میری سر کار ولی...
بعد سرش را روی شانهی کوک گذاشت.
ات: آره...
مکث کرد.
ات: ولی فردا دیگه تنها نمیمونم.
کوک خندید.
کوک: چرا؟
ات آرام گفت:
ات: چون فهمیدم خوش گذروندن خوبه...
لبخند زد.
ات: ولی با تو بیشتر خوش میگذره.
کوک لبخند زد.
کوک: پس فردا رو با هم میگذرونیم.
ات با خوشحالی گفت:
ات: قول؟
کوک: قول عزیزم.🤍
یک روز بدون کوک...
صبح زود بود.
کوک جلوی آینه ایستاده بود و داشت ساعتش را میبست.
ات هنوز توی تخت بود و پتو را تا زیر چانهاش کشیده بود.
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: امروز هم باید بری؟
کوک برگشت و لبخند زد.
کوک: آره زندگیم. فقط امروز یه کار مهم دارم. عصر زود برمیگردم.
ات اخم کوچکی کرد.
ات: حوصلم سر میره.
کوک نزدیک تخت آمد.
کوک: تو که هزار تا کار برای انجام دادن داری.
ات: نه ندارم.
کوک خندید.
کوک: پس امروز یه روز برای خودت بساز.
ات چشمهاشو باز کرد.
ات: یه روز برای خودم؟
کوک: دقیقاً.
ات چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند شیطنتآمیزی زد.
ات: باشه...
کوک همان لحظه فهمید این «باشه» احتمالاً معنای خوبی ندارد.
کوک: چرا اینجوری لبخند میزنی؟
ات: برو سر کارت!
...
چند ساعت بعد.
ات جلوی آینه ایستاده بود.
موهایش را مرتب کرد، لباس راحت و شیکی پوشید و کیفش را برداشت.
ات: خب... امروز فقط برای خودمممم.
اول رفت کافه.
یک نوشیدنی گرفت و نشست کنار پنجره.
بعد با خودش گفت:
ات: حالا که اومدم بیرون، چرا یه کم خرید نکنم؟
...
یک ساعت بعد، با چند کیسه برگشت.
بعد از چند قدم ایستاد.
ات: اوه...
به کیسهها نگاه کرد.
ات: کوک اگه اینا رو ببینه سکته میکنه فک کنم پولشو تموم کردم حیحی.
خودش خندید.
...
ظهر، کوک زنگ زد.
کوک: سلام خانوم من.
ات با لبخند جواب داد.
ات: سلاممم.
کوک: کجایی؟
ات نگاهی به اطراف انداخت.
ات: خونهام.
کوک مشکوک شد.
کوک: مطمئنی؟
ات: آره.
کوک: صدای خیابون میاد.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
ات: خب... خونهام ولی توی خونه نیستم.
کوک زد زیر خنده.
کوک: ات!
ات: چیه خب؟ خودت گفتی یه روز برای خودم بسازم.
کوک: باشه، فقط مواظب خودت باش.
ات: چشم.
...
عصر، ات به خانه برگشت.
کیسهها را روی مبل گذاشت و با رضایت خودش را روی مبل انداخت.
ات: وای... چه روز خوبی بود.
چند دقیقه بعد، صدای کلید در آمد.
ات یکدفعه نشست.
ات: اِ؟!
کوک وارد خانه شد.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: مگه گفتی عصر میای؟
کوک خندید.
کوک: عصره دیگه...
چشمش به کیسههای روی مبل افتاد.
بعد به ات نگاه کرد.
کوک: اینا چین؟
ات لبخند زد.
ات: سوغاتی.
کوک: برای کی؟
ات یکی از کیسهها را برداشت.
ات: برای خودم.
کوک خندید.
کوک: حداقل امروز حوصلت سر نرفت؟
ات با ذوق سرش را تکان داد.
ات: اصلاً!
کوک کنارش نشست.
کوک: پس ارزش داشت یه روز تنها بمونی؟
ات چند لحظه فکر کرد من که همیشه تنهام و تو میری سر کار ولی...
بعد سرش را روی شانهی کوک گذاشت.
ات: آره...
مکث کرد.
ات: ولی فردا دیگه تنها نمیمونم.
کوک خندید.
کوک: چرا؟
ات آرام گفت:
ات: چون فهمیدم خوش گذروندن خوبه...
لبخند زد.
ات: ولی با تو بیشتر خوش میگذره.
کوک لبخند زد.
کوک: پس فردا رو با هم میگذرونیم.
ات با خوشحالی گفت:
ات: قول؟
کوک: قول عزیزم.🤍
- ۱۴۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط