ویو صبح:
ویو صبح:
ا/ت با آلارم گوشیش پا میشه و احساس میکنه که خیلی خسته است(روتین همیشگی) جونکوک میره شرکت و ا/ت از شدت خستگی میره میخوابه.
ویو ساعت ۳. / ویو ا/ت
با یه حالت تهوع بیدار شدم زود رفتم سرویس حالم خراب بود و بالا آوردم.
فکر کردم یه سرما خوردگی سادست پس رفتم یه مسکن خوردم رفتم نشستم رو مبل که داشتم کانال ها رو بالا پایین میکردم شکمم به شدت درد گرفت و بازم حالت تهوع به سراغم اومد.بهد از اینکه نشستم یهو یه چیزی یادم افتاد و استرس شدیدی گرفتم. رفتم اتاق و کشو رو باز کردم و بیبی چک رو برداشتم و کار لازم رو انجام دادم و بعد چند دقیقه که نتیجه رو دیدم اشک از چشمم سرازیر شد....من حامله بودم،استرس گرفتم و دستام داشت میلرزید.نشستم رو مبل و چند دقیقه ای فکر کردم راجب اینکه چطوری به کوکی بگم؟یعنی بیبی چک خرابه؟نکنه واقعا حامله ام؟؟داشتم به اینجور چیزا فکر میکردم که یهو پاشدم لباسم رو پوشیدم و رفتم بیمارستان،رفتم به قسمت زنان زایمان،نشستم روبه روی دکتر.
علامت دکتر &
+سلام دکتر.
&سلام خوبین؟
+ممنون،دکتر من از صبح بود که حالت تهوع داشتم و فکر میکردم که سرما خوردگی،با بیبی چک آزمایش کردم و دیدم که حاملم؛گفتم که شاید بیبی چک اشتباه کرده باشه برا همین اومدم پیش شما.
&آها که اینطور، برید دراز بکشید اونجا.
+چشم
ویو ا/ت
رفتم دراز کشیدم و دکتر سونوگرافیم کرد.
+چی شد دکتر؟
&تبریک میگم،شما حامله اید
+چ...چ..چی؟؟؟
&میدونم الان وارد شک شدید اما باید اینو به خاطر بسپارید که در این دوران باید مواظب خودتون باشین و نباید وسایل سنگین بلند کنین و خودتون رو با کار خسته کنید،باید غذاهای مقوی بخورید تا بچه به خوبی رشت کنه.
همین که این رو گفت لبخندی زدم و اشک از چشم سرازیر شد.از دکتر خداحافظی کردم و از بیمارستان اومدم خونه.نمیتونستم حرف های دکتر رو هضم کنم،در همین فکر ها بودم که جونکوک بهم زنگ زد،جواب ندادم چون نمیدونستم چی بگم. پا شدم و رفتم اتاق،لباسام رو عوض کردم و رفتم آشپز خونه،هیچی نخورده بودم.رامیون و چندتا تخم مرغ آپز پختم،سوسیس رو سرخ کردم و گذاشتم کنارش؛نشستم سرمیز و غذام رو خوردم.
داشتم با گوشیم ور میرفتم ولی فکرم پیش جونکوک بود که چجوری بهش بگم.
بالاخره تصمیم گرفتم......
پایان پارت چهارم😘
بچه ها هیج کس پارت هام رو لایک نمیکنه و نظرشم بهم نمیگه و من الان واقعا ناراحتم🥺🥺🥺💔💔
من همین که از مدرسه رسیدم برای اینکه منتظر نمونین زود میام براتون پارت مینویسم و الان هیچ حمایتی ازم نمیشه😭
من برای اینکه پارت بعدی رو بذارم ازتون شرط نمیخوام فقط میخوام که پست هام رو لایک کنید و از پارت هایی که مینویسم حمایت کنید❤️🩹❤️🩹
با اینکه حمایت نمیشم و ازتون ناراحتم و فالوم نمیکنین بازم دوستتون دارم 😘😘❤️
ا/ت با آلارم گوشیش پا میشه و احساس میکنه که خیلی خسته است(روتین همیشگی) جونکوک میره شرکت و ا/ت از شدت خستگی میره میخوابه.
ویو ساعت ۳. / ویو ا/ت
با یه حالت تهوع بیدار شدم زود رفتم سرویس حالم خراب بود و بالا آوردم.
فکر کردم یه سرما خوردگی سادست پس رفتم یه مسکن خوردم رفتم نشستم رو مبل که داشتم کانال ها رو بالا پایین میکردم شکمم به شدت درد گرفت و بازم حالت تهوع به سراغم اومد.بهد از اینکه نشستم یهو یه چیزی یادم افتاد و استرس شدیدی گرفتم. رفتم اتاق و کشو رو باز کردم و بیبی چک رو برداشتم و کار لازم رو انجام دادم و بعد چند دقیقه که نتیجه رو دیدم اشک از چشمم سرازیر شد....من حامله بودم،استرس گرفتم و دستام داشت میلرزید.نشستم رو مبل و چند دقیقه ای فکر کردم راجب اینکه چطوری به کوکی بگم؟یعنی بیبی چک خرابه؟نکنه واقعا حامله ام؟؟داشتم به اینجور چیزا فکر میکردم که یهو پاشدم لباسم رو پوشیدم و رفتم بیمارستان،رفتم به قسمت زنان زایمان،نشستم روبه روی دکتر.
علامت دکتر &
+سلام دکتر.
&سلام خوبین؟
+ممنون،دکتر من از صبح بود که حالت تهوع داشتم و فکر میکردم که سرما خوردگی،با بیبی چک آزمایش کردم و دیدم که حاملم؛گفتم که شاید بیبی چک اشتباه کرده باشه برا همین اومدم پیش شما.
&آها که اینطور، برید دراز بکشید اونجا.
+چشم
ویو ا/ت
رفتم دراز کشیدم و دکتر سونوگرافیم کرد.
+چی شد دکتر؟
&تبریک میگم،شما حامله اید
+چ...چ..چی؟؟؟
&میدونم الان وارد شک شدید اما باید اینو به خاطر بسپارید که در این دوران باید مواظب خودتون باشین و نباید وسایل سنگین بلند کنین و خودتون رو با کار خسته کنید،باید غذاهای مقوی بخورید تا بچه به خوبی رشت کنه.
همین که این رو گفت لبخندی زدم و اشک از چشم سرازیر شد.از دکتر خداحافظی کردم و از بیمارستان اومدم خونه.نمیتونستم حرف های دکتر رو هضم کنم،در همین فکر ها بودم که جونکوک بهم زنگ زد،جواب ندادم چون نمیدونستم چی بگم. پا شدم و رفتم اتاق،لباسام رو عوض کردم و رفتم آشپز خونه،هیچی نخورده بودم.رامیون و چندتا تخم مرغ آپز پختم،سوسیس رو سرخ کردم و گذاشتم کنارش؛نشستم سرمیز و غذام رو خوردم.
داشتم با گوشیم ور میرفتم ولی فکرم پیش جونکوک بود که چجوری بهش بگم.
بالاخره تصمیم گرفتم......
پایان پارت چهارم😘
بچه ها هیج کس پارت هام رو لایک نمیکنه و نظرشم بهم نمیگه و من الان واقعا ناراحتم🥺🥺🥺💔💔
من همین که از مدرسه رسیدم برای اینکه منتظر نمونین زود میام براتون پارت مینویسم و الان هیچ حمایتی ازم نمیشه😭
من برای اینکه پارت بعدی رو بذارم ازتون شرط نمیخوام فقط میخوام که پست هام رو لایک کنید و از پارت هایی که مینویسم حمایت کنید❤️🩹❤️🩹
با اینکه حمایت نمیشم و ازتون ناراحتم و فالوم نمیکنین بازم دوستتون دارم 😘😘❤️
- ۹۷
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط