{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱


ویو ا.ت


صدای همهمه ی صحبت ها در فضای عذاب آور خونه پیچیده بود

آخر هفته بود و خانواده جین جمع شده بودن خونه ی مادربزرگشون ، و ما هم دعوت بودیم

هر کسی مشغول صحبت با یکی دیگه بود ، گاهی منم وارد بحثشون میکردن اما خیلی زود از بحث صحبتشون خارج میشدم

ذهنم هنوز درگیر چند ساعت پیش بود ، لحظه ای که پیش دکتر بودیم و چیزی بهم گفت که باعث آشفتگیه ذهنم شده بود

البته جین هم دست کمی از من نداشت ، اما به هر حال من عاشق بچه بودم ، و حالا فهمیده بودم نمیتونم بچه ی خودم رو در آغوش بگیرم

دستی آروم روی دستام نشست ، سرم رو بالا گرفتم
جین بود

جین : وقت شامه ( آروم )

آروم دستام رو داخل دستش گذاشتم و بلند شدم

با قدم های آروم به سمت میز قدم برداشتیم

تمام مدتی که برای شام پشت میز نشسته بودیم ، جین دستم رو گرفته بود ، آروم اما طوری که نشون بده کنارمه

با غذام در حال بازی کردن بودم ، نه اشتهایی برای خوردن داشتم و نه حوصله ای

با صدای مادر جین ناخداگاه استرس گرفتم

مادر جین : ا.ت ( لبخند ملیح )

سرم رو بالا گرفتم و لبخند مصنوعی زدم

ا.ت : جونم ؟

مادر جین : عزیزم شما نمی‌خواید بچه بیارید ؟ ، سه سال از ازدواجتون میگذره ، خیلی دوست دارم بچه ی شما رو ببینم ( لبخند )

با حرفش آروم لبخندم از بین رفت

بغض شدیدی گلوم رو گرفته بود و نمیدونستم باید چی بگم
بهشون بگم من نمیتونم باردار شم ؟ یا باید میگفتم هنوز تصمیم به بچه دار شدن نداریم ؟

بقیه اعضای خانواده با لبخندی بهم خیره بودن و منتظر پاسخم بودن ، ولی من اینقدری حالم بد شده بود که نمی‌تونستم حرفی بزنم

جین دستم رو محکم تر از قبل گرفت و شروع به صحبت کرد
ناخداگاه سرم به سمت جین برگشت

جین : مامان هنوز زوده

مادر جین : زود نیست پسرم

جین : مامان ما الان داریم از زندگیه دو نفرمون لذت می‌بریم و فعلا قصد بچه دار شدن نداریم


مامان جین آروم سری تکون داد و با لبخندی که نشونه ی حرص زیادش بود ، گفت : باشه ، به شامتون ادامه بدید

تحمل کردن اون فضا برام سخت شده بود و هر لحظه امکان داشت اشکام سرازیر بشه

جین آروم زیر گوشم گفت : خوبی ؟

با چشمای نیمه اشکیم بهش خیره و سرم رو به نشونه منفی تکون دادم

دستش رو محکم تر روی دستم فشورد

حس میکردم اگه چند لحظه ی دیگه اونجا بمونم ، از بغض خفه میشم

آروم از روی میز بلند شدم و بعد از معذرت خواهی کوتاهی از اونجا فاصله گرفتم و به سمت حیاط رفتم

نفهمیدم اشکام کی سرازیر شده و کل صورتم رو خیس کرده

صدای قدم های فردی رو پشت سرم شنیدم و بلافاصله بوی عطر تلخ جین

به سمتش برگشتم

اونم دست کمی از من نداشت ، فقط بروز نمی‌داد که من حالم بدتر بشه

ا.ت : جین

آروم دستی به روی موهام کشید و توی بغلش کشوندم

جین : بله فرشته کوچولو ؟ ( کمی بغض )

ا.ت : جین یعنی قرار نیست من بچم رو ببینم ؟ ( بغض )

جین : نگران نباش عزیزم ، قول میدم مشکلت حل بشه

ا.ت : اما چجوری ؟
مگه حرفای دکتر رو نشنیدی

جین : به من اعتماد نداری ؟

ا.ت : دارم ، خیلی زیاد هم دارم ، اما چجوری میخوای این مشکل رو حل کنی ؟

جین : از هر راهی که بشه تلاش میکنم تا مشکلت حل بشه

با حرفاش کمی آروم گرفتم ، اما هنوزم ته دلم چیزی بین استرس و ناراحتی بود

آیا واقعا میشد بچه ی خودم رو ببینم ؟
در آغوش بگیرمش ؟


ادامه دارد ......

چطور بود ؟
حمایت ؟
دیدگاه ها (۲۳)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

تک پارتیا/ت_جینسلام من ا/ت هستم ۲۴ سالمه با جین تازه ازدواج ...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

دوپارتی اسمات درخواستی از جیناسمات از جینا،ت ویوجین بعد از ۳...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

رمان :قرارداد سرنوشت

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

سناریو جدید

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط