پارت ۹ : بخش دوم: فلشبک -

مغازه‌ی “مدام مالکین”، سال اول هگوارتز


هنوز این خاطره برام تازه است....پدرم رفته بود که از فروشگاه بغلی برام کتاب بخره و مامانم هم رفته سر خیابون که برام چوبدستی پیدا کنه برای همین خودم تنها در مغازه ردا فروشی بودم وروی چهار پایه ی ردای سیاهی را تن کرده بودم.

هوای داخل مغازه سنگین بود. بوی پارچه‌های نو، چرم و کمی هم… جادو. صدای وزوز خفیف و نور ملایمی که از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابید. آن روز، همه چیز فرق داشت. هاگوارتز تازه شروع شده بود و من، دراکو مالفوی، وارث خانواده‌ی اصیل مالفوی، طبق انتظار، باید بهترین ردا را انتخاب می‌کردم.

و بعد، او را دیدم. پسری لاغر اندام در لباس های ژنده ای که حداقل ده سایز از خودش بزرگتر بودن.
همان نگاه اول. یک جرقه. نه از نفرت، بلکه از… کنجکاوی؟ شاید هم از احساسی که هنوز برای من زود بود.
با لحن سرد، و گفتار کشدار و بی حوصله گفتم :
تو هم شاگرد هاگوارتزی؟
⚡️آره
می دونی .....بعد می خوام اونارو بکشونم که بریم جاروهای مسابقه رو ببینیم نمی دونم چرا کلاس اولی ها نباید جارو داشته باشن بابامو مجبور می کنم برام جاروبخره و یواشکی با خودم می برمش توی هاگوارتز. رو به پسرک کردم و پرسیدم:

تو جارو داری؟

⚡️نه

تا حالا کوبیدیج بازی کردی؟

⚡️نه
ولی من بازی کرده م بابام میگه اگه منو برای تیم کوییدیچ انتخاب نکنن بی انصافی شده.راست میگه تو می تونی حدس بزنی توی کدوم گروه می افتی؟
⚡️نه .
احساس می کردم که پسرک هیچ چیزی در این باره نمی دانست. تو دلم خدا خدا می کردم که ماگل زاده نباشه.پس ادامه دادم:
راستش هیچ کس قبل از ورود به هاگوارتز نمی دونه توی کدوم گروه می افته ولی من می دونم من می رم توی گروه اسلایترین برای این که همه ی اعضای خانواده م توی همون گروه بوده ن. فکرشو بکن اگه توی هافلپاف بیفتیم چی؟(تک خنده)

من که مدرسه رو ول می کنم، تو چی؟

⚡️نمی دونم

حس می کردم که حرف های من برای این پسر جالب نبود پس در همان وقت با سر به بیرون فروشگاه اشاره کردم و گفتم:

اون یارو رو ببین

پسر که انگار از این که انگار خوشحال شده بود گفت:
⚡️اسمش ها گریده توی هاگوارتز کار میکنه.

آهان، یادم اومد. اسمشو شنیده م. انگار مستخدمه نه؟

⚡️اون شکاربان هاگوارتزه.

پس گفتم: آره درسته شنیدهم وحشیه. توی یه کلبه در محوطه ی مدرسه زندگی میکنه گاهی اوقاتم مست میکنه و میخواد جادو کنه. ولی هر دفعه تختشوآتیش میزنه

پسرک بی اعتنایی گفت:

⚡️به نظر من که اون لنگه نداره...

پس پوز خند تحقیر آمیزی زدم و گفتم:

جدی میگی؟ واسه چی اون همراه تو اومده؟ پدر و مادرت کجان؟

انگار که پسر مایل نبود در این باره توضیحی بدهد به اختصار گفت:

⚡️مرده اند.

(سکوت) متاسفم...
واقعا براش احساس تاسف کردم.

برای همین آروم ادامه دادم:
راستی او نام مثل خودمون بوده ن دیگه نه؟
⚡️اگه منظورت اینه که او نام جادوگر بودند باید بگم آره، جادوگر بودن

به نظر من که نباید افراد متفرقه رو توی هاگوارتز راه بدن اونا مثل ما نيستن.
پس گفت و گو رو ادامه دادم تا حال پسر کمی بهتر بشه :
می دونی ....یه جوری تربیت شده ن که هیچی درباره ی ما نمی دونن فکرشو بکن بعضی از اونا قبل از رسیدن نامه هیچی از هاگوارتز نمیدونن من که میگم باید شاگردهای هاگوارتز از بین خانواده ی جادوگرها انتخاب بشن
راستی اسمت چیه؟ پیش از آن که پسر بتواند جواب او را بدهد خانم مالکین به او گفت: خب دیگه پسرم کار تو تمومه

برای همین پسر ازچهارپایه پایین پرید
رو بهش کردم وگفتم:هی.... توی هاگوارتز همدیگه رو می بینیم....

(پایان فلش بک)

این بود. پایان اولین برخورد. اولین جرقه. آن روز، در مغازه‌ی لباس‌فروشی، چیزی در من بیدار شد اما در کنارش، یک کنجکاوی عمیق نسبت به پسری با چشم‌های سبز زمردین، جوانه زد. کنجکاوی‌ای که سال‌ها سعی کردم آن را پنهان کنم. و حالا، در عمارت مالفوی، زیر سایه‌ی ارباب تاریکی، این احساس دوباره زنده شده بود. قوی‌تر از همیشه.
دیدگاه ها (۰)

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

پارت ۳۹

عکس رهبر شهید رو زده در مغازه‌ش، ازش می‌پرسن نمی‌ترسی دیگه ا...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

Why Did I Fall in Love with You?P¹ویو جونگکوکبرای باندَم بای...

جونگکوک کره رو به مقصد ژاپن ترک کرد .بیشتر از جونگ‌کوک توی ف...

۳ پارتی

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.24(روایت از زبان ا.ت)...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط