When bitterness became sweet

#وقتی_تلخی_شیرین_شد

Part¹⁴

فردا صبح هردو که در خانه های خودشان بودن صبح شان را به ارامی شروع کردن،جیمین و جین باهم به دانشگاه رفتن، امروز هم کلاس انگلیسی داشتن، توی مدت کلاس جین بیشتر حواسش به استادش نامجون بود، جین تصمیم گرفته بود که امروز حتما به نامجون عشقش رو اعتراف کنه، کلاس تموم شد همه از کلاس خارج شده بودن به جز، نامجون و جین و جیمین، جین خیلی زود وسایلشو جمع کرد و به سمت میز استاد رفت، به نامجون که نزدیک شد اروم سرش رو بلند کرد و سلامی کرد، نامجون هم جوابشو داد و تو روی جین خندید،جین بلاخره از جنگ با خودش پیروز شد و به حرف امد و روبه نامجون گفت

«امم..خب...استاد...میخواستم بگم....نمیدونم چطوری بگم»

نامجون با خونسردی لبخندی زد از ان لبخند هایی که به ادم می‌گفت "راحت باش و حرفت رو بگو من زود قضاوت نمیکنم" ، جین بلاخره به حرف امد

«خب...میخواستم بگم که...که من..من از..شما..از شما خوشم..اومده»

حرفاش رو با لکنت کمی که از سر استرس بود گفت، نامجون زیادی از حرف جین تعجب نکرد، انگار خودش هم منتظر شنیدن این حرف از طرف جین بود، نامجون با همون لبخند خونسرد اروم گفت

« خب...منم باید اعتراف کنم که....منتظر شنیدن این کلمه بودم...و اینکه...خودم هم میخواستم اینو بهت بگم»

جین از حرف نامجون تعجب کرد و همش با خودش میگفت "منظورش چیه خودش میخواست بگه؟؟" "یعنی..نکنه منو.. دوست داره؟"، جین هر لحظه که می‌گذشت سوال های داخل ذهنش زیادتر میشد و بی جواب، البته جواب همه ی سوال هاش دسته نامجون بود، نامجون که فهمیده بود جین از حرفش تعجب کرد اروم خندید، جین با همان خندی ارام و کوچک نامجون باری دیگر قلبش تند تر تپید و عاشق تر شد، نامجون روبه جین کرد و گفت

«میدونم تعجب کردی....ولی..منم یه مدت بود میخواستم بهت بگم....که ازت خوشم اومده....و انگار تو پیش قدم شدی»

اخر حرفش رو با خنده گفت نه از اون خنده هایی که به منظور مسخره کردن یا خنگی طرف باشه، از اون خنده هایی که از سر خوشحالی بوده،جیمین که دور تر از اون دوتا وایساده بود تمام مدت دهنش از شدت تعجب باز شده بود به اونا خیره شده بود، جین که براش سخت حرف نامجون رو هضم کنه با خنده ی نامجون به خودش اومد و با کمی تردید پرسید

«واقعا....واقعا شما..از..من خوشتون میاد؟؟»

نامجون باز هم با لبخند جواب داد انگار از تک تک حرفاش و کلمه هایی که میگفت خیلی مطمئن بود

«اشتباه نشنیدی.. نترس...‌ واقعا گفتم....من واقعا ازت خوشم اومده....مشکل که نداری؟ ...هوم؟»

جین اروم سرش را تکان داد که منظورش از "نه" بود،نامجون کمی سوالی نگاهش کرد که جین با ذوق و هیجان گفت

«نهه...من مشکلی ندارمم...چرا باید مشکلی داشته باشم باهاش....از خدام بود که توهم نسبت بهم حسی داشته باشی»

حالا دیگر هردو از احساسات همدیگر خبر داشتن و به هم اعتراف کردن،از اون روز به بعد این دو مجنون هر روز رو به عنوان دو عاشق میگذروندن،اینبار هیچ خبری از استاد و دانشجو نبود،فقط دو عاشق....

نمیخوام شرط بزارم پس زیادمون کنید قلبام دارم پارت های اخر رو مینویسم
دیدگاه ها (۲۷)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟹سه ماه بعد...همه چیز خیلی عادی پیش میرفت.کلاس زبان تموم...

«𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸»« پارت : ۲ » بالاخره وقت تعطیلی کافه رسید و...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار می‌...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

سناریو: وقتی یکی میاد و جلوی اونا بهت اعتراف می‌کنه :نامجون ...

ᴘᴀʀᴛ۳۷ | اولین قدمروز مسابقه طراحی رسید.آرا از صبح کمی استرس...

آخ آخ امروز تو کلاس ما دعوا شد دبیر یکی از بچه هایی که خیلی ...

𓆩♡𓆪 ریکشن BTS وقتی می‌خوان بهمون اعتراف کنن…ولی قبل از اینکه...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 34 (last part)دو ماه گذشتزندگی اِما ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط