رمان سوکوکو _ پارت 22
هوای تو🕯💫✨>>>
#پارت22🍋🟩🌱
~•~•~•22•~•~•~
_: ینی چی؟ داری میگی داداش گور به گور شدت ریده تو زندگیم؟ الان کدوم قبرستونیه ها؟
ناباور بهم نگاه میکرد، شاید فکر کرده الان قراره با ملایمت باهاش رفتار کنم؟!
من هیچوقت انتظارات بقیه رو براورده نکردم ...
+: چ.. چویا فکر نمیکردم بخاطرش
چی باعث شده فکر کنه از دازای مهمتره؟
این آدما چرا انقدر بی جنبه ن چرا به روشون میخندی هوا برشون میداره؟ خودمم از همونام؛ بدجور هوای دازایو برداشتم ...
_: هوم بخاطر چی؟ چرا انقدر خودتو از نظرم مهم میدونی ها؟ داداشت کیه؟ اسمش چیه؟ چرا با فیودور همکاره؟
با وجود حال بدش شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم:«ینی چی؟ د بنال ببینم چی شده»
با لرزش دندونا و فکش گفت:« سیگما کریشیما ... از بچگی با نیکولای دوست بود، ولی این یکی جدیده... نمیدونم.»
مکث میکرد و همین به شدت رو مخم بود
+: اسمش فیودوره دیگه... فک کنم خیلی وقت پیشا، یه چیزایی ازش شنیدم که کلا فراموششون کرده بودم. داره واسم یادآوری میشه... میگفت نیکولای از یه پسر روس که اون موقع ها تازه به محلمون اومده خوشش اومده، خیلی بچه بودن نمیدونم شاید هشت، نه ساله. بعد چند سال، کلا ما از اون محل رفتیم و داداشم از دوستای صمیمیش جدا شد. نمیدونم اونموقع ها .. نمیدونستیم موهبت چی چیه... بعد یه مدت که علائمش مشخص شد فهمیدیم میتونه روح خودشو توی بدن افراد جا بده و اونارو وادار بهانجام هرکاری بکنه..ـ تنها محدودیتـشم تایم کمش بود»
دستمو رو دهنش گذاشتم و دراومدم:«کو؟ کجاست الان؟!»
با تته پته گفت:«با فیودور و نیک فرار کردن»
نه.. نه.. نه.. این فاجعست !!!
«همشون فرار کردن؟!»
«نه افرادش توی زندان مافیان میتونیم بعدا ازشون حرف بکشیم»
جریلن یه چیزی عین رعد و برق رو توی مغزم حس کردم، سوتا گفت موری سان زندست.
با داد گفتم:« گفتی... موری سان زندست؟!»
سعی کرد لبخند بزنه، با وجود حال بدش و ترسی که توی چشماش موج میزد. به هر حال منم باید ترس داشته باشم، رئیس مافیام هویج که نیستم؟!
+: زندست و حالش خوبه ... گفتم که، زندانی بودن. با دازای.»
با سرعت از کنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم که داد زد وگفت:« چویاااا کجا میری؟»
دراومدم:«دازایو ببینم !!!»
صدای پاشو که شندیم برگشتم که گفت:«نه چویا، لطفا نه، الان نمیتونی!
کلی کار داریم ... باید با موری ساما و افراد زندونیش حرف بزنی شاید بتونیم دوباره پیداشون کنیم البته..
صداش لرزید، کلا می لرزید.
+: البته،، ب.. باید فعلا استراحت کنی.
به شدت مشکوک میزد. یه اتفاقی افتاده و نمیخواد بهم بگه.
_: چی شده سوتا؟ بنظرت روی پیشونیم نوشته خر؟ نمیفهمم یه چیزیت هست؟!
حرفامو با صدای بلند و داد گفتم. ترسیده عقب عقب رفت و گفت:« نه نیستی، هیچی نشده فقط تورو خدا برگرد اتاقت»
پرستارا دورمون جمع شده بودن که داد زدم و گفتم:« چتونه؟ برید سر کارتون چرا بتون حقوق میدم؟!»
بیمارستان مخفی مافیا زیر زمین بود و دقیقااا لانه جاسوسی بود. هر حرفی جلوشون میزدی خبرش تو کل کشور میپیچید. نمیخواستم بویی ببرن!
سمت سوتا رفتم و گفتم:«یه کاری نکن از وجود داشتنت پشمینو بشی.. تا همین جاشم به اندازه کافی ریدی به زندگیم، اتفاقی که نمیشه...دقیقا چند روز قبل یه فاجعه سر و کلت پیدا بشه و بعدا مشخص بشه از همون اول بزرگترین دشمن مافیا رو میشناختی و سعی کردی توی پیدا کردن جسدی که غیب شده همینجورییی کمکم کنی؟! »
چونش میلرزید، این همه بچه بازی واس چیه؟ با بغض گفت:«بجون خودم من خیلی وقته سیگما رو ندیدم، من هیچ کارم»
رگای صورتم زدن بیرون، همیشه همینه هروقت عصبانیم... نفس آرومی کشیدم و سعی کردم منطقی فکر کنم.. سوتا{الآن} کجای کار بود؟ باید بهش اعتماد میکردم، خیلی کمکم کرده... زود قضاوت کردن به من نیومده !
آروم و با لحنی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:«حالا نمیخواد الکی بترسی»
و ادامه دادم:« دازای کجاست»
مردمک چشماش تکون میخورد، وای چرا نمیگه جون به لبم کرد...
سرشو تکون داد...
برگشتم و پا تند کردم و ازش دور شدم. توی یه راهرو دیگه پیچیدم و سر اولین پرستاری که دیدم داد کشیدم و گفتم:« اوسامو ساما کدوم اتاقه؟»
پرستار جوری که انگار بهش برق وصل کردن گفت :« ICU»
با ناباوریِ تمام نگاهی به در آی سی یو انداختم که باز شد و فردی کفن پوش، روی تختِ چرخ داری که پرستارا به حرکت درش می آوردن دراز کشیده بود ... جلو رفتم که یکی از پرستارا گفت:« تسلیت میگم»
["خب بچه شرط 100 لایکه چون پارت قبل واقعا طول کشید تا پر بشه🌿
نظری چیزی دارید خوشحال میشم بگید🍒
و اینکه... دارم یه فیک جدید رو شروع به نوشتن میکنم که بعد تموم شدن این بزارمش اگه دیر دیر پارت دادم دلیلشو بدونید🍒🌿"]
#پارت22🍋🟩🌱
~•~•~•22•~•~•~
_: ینی چی؟ داری میگی داداش گور به گور شدت ریده تو زندگیم؟ الان کدوم قبرستونیه ها؟
ناباور بهم نگاه میکرد، شاید فکر کرده الان قراره با ملایمت باهاش رفتار کنم؟!
من هیچوقت انتظارات بقیه رو براورده نکردم ...
+: چ.. چویا فکر نمیکردم بخاطرش
چی باعث شده فکر کنه از دازای مهمتره؟
این آدما چرا انقدر بی جنبه ن چرا به روشون میخندی هوا برشون میداره؟ خودمم از همونام؛ بدجور هوای دازایو برداشتم ...
_: هوم بخاطر چی؟ چرا انقدر خودتو از نظرم مهم میدونی ها؟ داداشت کیه؟ اسمش چیه؟ چرا با فیودور همکاره؟
با وجود حال بدش شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم:«ینی چی؟ د بنال ببینم چی شده»
با لرزش دندونا و فکش گفت:« سیگما کریشیما ... از بچگی با نیکولای دوست بود، ولی این یکی جدیده... نمیدونم.»
مکث میکرد و همین به شدت رو مخم بود
+: اسمش فیودوره دیگه... فک کنم خیلی وقت پیشا، یه چیزایی ازش شنیدم که کلا فراموششون کرده بودم. داره واسم یادآوری میشه... میگفت نیکولای از یه پسر روس که اون موقع ها تازه به محلمون اومده خوشش اومده، خیلی بچه بودن نمیدونم شاید هشت، نه ساله. بعد چند سال، کلا ما از اون محل رفتیم و داداشم از دوستای صمیمیش جدا شد. نمیدونم اونموقع ها .. نمیدونستیم موهبت چی چیه... بعد یه مدت که علائمش مشخص شد فهمیدیم میتونه روح خودشو توی بدن افراد جا بده و اونارو وادار بهانجام هرکاری بکنه..ـ تنها محدودیتـشم تایم کمش بود»
دستمو رو دهنش گذاشتم و دراومدم:«کو؟ کجاست الان؟!»
با تته پته گفت:«با فیودور و نیک فرار کردن»
نه.. نه.. نه.. این فاجعست !!!
«همشون فرار کردن؟!»
«نه افرادش توی زندان مافیان میتونیم بعدا ازشون حرف بکشیم»
جریلن یه چیزی عین رعد و برق رو توی مغزم حس کردم، سوتا گفت موری سان زندست.
با داد گفتم:« گفتی... موری سان زندست؟!»
سعی کرد لبخند بزنه، با وجود حال بدش و ترسی که توی چشماش موج میزد. به هر حال منم باید ترس داشته باشم، رئیس مافیام هویج که نیستم؟!
+: زندست و حالش خوبه ... گفتم که، زندانی بودن. با دازای.»
با سرعت از کنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم که داد زد وگفت:« چویاااا کجا میری؟»
دراومدم:«دازایو ببینم !!!»
صدای پاشو که شندیم برگشتم که گفت:«نه چویا، لطفا نه، الان نمیتونی!
کلی کار داریم ... باید با موری ساما و افراد زندونیش حرف بزنی شاید بتونیم دوباره پیداشون کنیم البته..
صداش لرزید، کلا می لرزید.
+: البته،، ب.. باید فعلا استراحت کنی.
به شدت مشکوک میزد. یه اتفاقی افتاده و نمیخواد بهم بگه.
_: چی شده سوتا؟ بنظرت روی پیشونیم نوشته خر؟ نمیفهمم یه چیزیت هست؟!
حرفامو با صدای بلند و داد گفتم. ترسیده عقب عقب رفت و گفت:« نه نیستی، هیچی نشده فقط تورو خدا برگرد اتاقت»
پرستارا دورمون جمع شده بودن که داد زدم و گفتم:« چتونه؟ برید سر کارتون چرا بتون حقوق میدم؟!»
بیمارستان مخفی مافیا زیر زمین بود و دقیقااا لانه جاسوسی بود. هر حرفی جلوشون میزدی خبرش تو کل کشور میپیچید. نمیخواستم بویی ببرن!
سمت سوتا رفتم و گفتم:«یه کاری نکن از وجود داشتنت پشمینو بشی.. تا همین جاشم به اندازه کافی ریدی به زندگیم، اتفاقی که نمیشه...دقیقا چند روز قبل یه فاجعه سر و کلت پیدا بشه و بعدا مشخص بشه از همون اول بزرگترین دشمن مافیا رو میشناختی و سعی کردی توی پیدا کردن جسدی که غیب شده همینجورییی کمکم کنی؟! »
چونش میلرزید، این همه بچه بازی واس چیه؟ با بغض گفت:«بجون خودم من خیلی وقته سیگما رو ندیدم، من هیچ کارم»
رگای صورتم زدن بیرون، همیشه همینه هروقت عصبانیم... نفس آرومی کشیدم و سعی کردم منطقی فکر کنم.. سوتا{الآن} کجای کار بود؟ باید بهش اعتماد میکردم، خیلی کمکم کرده... زود قضاوت کردن به من نیومده !
آروم و با لحنی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:«حالا نمیخواد الکی بترسی»
و ادامه دادم:« دازای کجاست»
مردمک چشماش تکون میخورد، وای چرا نمیگه جون به لبم کرد...
سرشو تکون داد...
برگشتم و پا تند کردم و ازش دور شدم. توی یه راهرو دیگه پیچیدم و سر اولین پرستاری که دیدم داد کشیدم و گفتم:« اوسامو ساما کدوم اتاقه؟»
پرستار جوری که انگار بهش برق وصل کردن گفت :« ICU»
با ناباوریِ تمام نگاهی به در آی سی یو انداختم که باز شد و فردی کفن پوش، روی تختِ چرخ داری که پرستارا به حرکت درش می آوردن دراز کشیده بود ... جلو رفتم که یکی از پرستارا گفت:« تسلیت میگم»
["خب بچه شرط 100 لایکه چون پارت قبل واقعا طول کشید تا پر بشه🌿
نظری چیزی دارید خوشحال میشم بگید🍒
و اینکه... دارم یه فیک جدید رو شروع به نوشتن میکنم که بعد تموم شدن این بزارمش اگه دیر دیر پارت دادم دلیلشو بدونید🍒🌿"]
- ۶۵.۹k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط