یک سگ زیادی ولگرد

پارت ³⁵
دازای: «درود و عرض خدافظی خدمت اون شاسکولی که اینو میخونه، گم رو بده موری سان نامه رو🗿
چویا: وایییی خطاب به تو نوشتهههههه🤣
دازای: الهی یعنی یکی به فکر من بوده؟ وای خیلی خوشحالم.😍 بریم ادامه نامه:
دازای ادامه داد: سلام موری ای رئیس عزیز تر از خاکم. ناشکری نکن لطفا خاک خیلی ارزش داره💵
ما برای ماموریت عازم شدیم و متاسفانه تا چند وقت خبری از ما ندارین. می‌خواستیم بهتون خبر بدیم اما از اونجایی که وسط قرار عاشقانه با لوستر بودین نشد💡
دازای: قرار با لوستر؟؟؟🤣
موری سان آه کشید: بعدا برات توضیح میدم😶
دازای با خنده ادامه داد: خلاصه که ما رفتیم برای این ماموریت. نگران نباشین، تموم که شد برمیگردیم😌
با احترام غیرفراوان
یوری و آیتو

پاورقی: لازم نیس برای نبودمون زار بزنین راضی به زحمت نیستیم😌
پاورقی²: چویا رو نفرستین جان هرکی دوست دارین. مرتیکه روانی نمیزاره هر غلطی خواستیم بکنیم😫»
دازای: وای چویااااااااا چیکار کردی باهاشون که اینجوری میگنننن🤣
چویا: خفه شو من کاری نکردم😒
دازای: پس الکی دارن حرف میزنن؟😏
چویا: اره😶
دازای: @_@
موری: اون یکی نامه چی؟
نامه دیگه رو دادم دست موری سان
موری سان بازش کرد و به دازای داد
دازای شروع کرد به خوندن
دازای: «باورم نمیشه این دوتا رو فرستادین اسپانیا، مافیای بندر! ولی قراره دوتا از مامورین خوبتون رو از دست بدین!
امیدوارم توی مجلس ختمشون اسمی از ما ببرین، باعث افتخاره!
مافیای ؟؟؟»
موری سان که تمام مدت با همون لبخند مرموز گوش میداد، تا اسم اون مافیا رو شنید لبخندش محو شد و اخم کرد
هوم؟ چیشد یهو؟ انگار یه چیزی یادش اومده
چویا: موری سان، شما مافیای ؟؟؟ رو میشناسین؟
موری: نه
ابروهام بالا رفت. نه؟ پس چرا...؟
موری: چویا کون، در اولین فرصت یه بلیط بگیر و برو اسپانیا دنبالشون. اونا تو خطرن!
چویا: خطر؟ اما اونا که...
اونا خیلی قوی بودن. به خصوص کنار هم. این انکار نشدنی بود. اگه توی خطر هستن پس یه چیزی این وسط هست
چویا: چشم
موری سان آه کشید به صندلیش تکیه داد
موری: زارا چا_
چشمام گرد شد: زارا؟ زارا کیه؟
حتی دازای هم چشماش گرد شد: زارا؟
موری سان سریع گفت: یوری، منظورم یوری کونه. اون و آیتو کون باید به سرعت برگردن. اونجا دیگه براشون امن نیست
اخم کروم. زارا کلی با یوری فرق داشت. قضیه چیه؟ موری سان یه چیزی رد داره پنهان میکنه
نگاهی به دازای انداختم. به دیوار تکیه داده بود و ساکت فکر میکرد. این سکوت از اون بعید بود! انگار یه چیزی ذهنش رو مشغول کرده بود. چون چهرش غمگین بود. یه غم بزرگ. غم یه اتفاق فراموش نشدنی
~~~
باع به توان دو
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
دیدگاه ها (۷)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط