{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.
شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید
زیرا خدا بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.
یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد
وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.
نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی
ونه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت.

تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.
حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی
که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید
که این کرم کوچک بهترین را خواست.
زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
دیدگاه ها (۲)

پنجره و آینه جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی ...

معنای عشق ...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند هر دو از احساس نفرت پر شدند......

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه ...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

بسم الله الرحمن الرحیم نمی‌توانی فقط جمع کنی اما پراکنده نکن...

دعا کردم که غرق در کار خیر بشوم ..ناگهان پیامی از آسمان آمد ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

امام خامنه‌ای: این حدیث تنم را لرزاند که امام صادق علیه السل...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

عارف بالله میرزا اسماعیل دولابی(رضوان الله علیه ) : خداوند م...

عارف بالله میرزا اسماعیل دولابی(رضوان الله علیه ) : خداوند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط