{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۲ 杂交种
در میان آن اتاق تجملاتی قدم برمیداشت،
جلوی میز آرایش ایستاد و دست روی جعبه قرمز رنگ کشید
یه نظر این جعبه امن و جای مطمئنی بود برای وسایلش : میتونم توی این بزارم شون
تنها یک جعبه کوچیک از تمام آن همه وسایلش آورده بود اونم یه لطف برادرش رن که براش آورد،
جعبه خودش را برداشت و بازش کرد چاقوی کوچک و تیز یک سنجاق سر سنتی کرهای همراه تکه ابریشم از لباسهای مادرش،
همه آن یادگاری های ممنوعه را در جعبه قرمز رنگ گذاشت اینطوری کمتر جلب توجه میشد
سریعی جعبه رو برداشت و در کمدی که کنار تخت شون در از کتاب ها بود لابه لایه آنها پنهان کرد حتما اگه یکی متوجه میشد سخت ترین تنبیه رو براش انتخاب میکردن،
ناگهان با باز شدن در چوبی اتاق مثل برق گرفته ها سمت در چرخید لحظه ای نگاه هر دو بهم گره خوردند برای ثانیه ای
به هم چشم های هم خیره شدند جوربکه که لی آرو فکر میکرد جسورانه نگاهش میکنه اما برای مرد معصوم ترین صورت جهان بود بود،
این شد که جیمین وارده اتاق شد و لی آرو هم سریعی از کنار کمد فاصله گرفت کلاه سفید توری اش را قبلاً برداشته بود و صورتش حال به قشنگی برای مرد نمایان بود
جیمین همانطور جدی و بیخیال گفت : توی اتاق خودت راحت باش قراره از این به بعد اینجا زندگی کنی
دختر نفسی کشید و لبه تخت نشست غمگین به زمین خیره شد : عروس خانواده شما شدن یعنی خراب شدن زندگی
جیمین نیم نگاهی بهش انداخت پوزخندی زد و گفت : چه میدونی شاید درست شدن زندگیت شد
دختر با چشمانی که سالها درد در آن موج میزد به قامتش چشم دوخت این مرد چرا اینطوری میکرد، جوری رفتار میکرد که انگار میشناختش اما آنها که اصلا همدیگه رو ندیده بودن شاید این فقط برای لی آرو بود
part ۱۲ 杂交种
در میان آن اتاق تجملاتی قدم برمیداشت،
جلوی میز آرایش ایستاد و دست روی جعبه قرمز رنگ کشید
یه نظر این جعبه امن و جای مطمئنی بود برای وسایلش : میتونم توی این بزارم شون
تنها یک جعبه کوچیک از تمام آن همه وسایلش آورده بود اونم یه لطف برادرش رن که براش آورد،
جعبه خودش را برداشت و بازش کرد چاقوی کوچک و تیز یک سنجاق سر سنتی کرهای همراه تکه ابریشم از لباسهای مادرش،
همه آن یادگاری های ممنوعه را در جعبه قرمز رنگ گذاشت اینطوری کمتر جلب توجه میشد
سریعی جعبه رو برداشت و در کمدی که کنار تخت شون در از کتاب ها بود لابه لایه آنها پنهان کرد حتما اگه یکی متوجه میشد سخت ترین تنبیه رو براش انتخاب میکردن،
ناگهان با باز شدن در چوبی اتاق مثل برق گرفته ها سمت در چرخید لحظه ای نگاه هر دو بهم گره خوردند برای ثانیه ای
به هم چشم های هم خیره شدند جوربکه که لی آرو فکر میکرد جسورانه نگاهش میکنه اما برای مرد معصوم ترین صورت جهان بود بود،
این شد که جیمین وارده اتاق شد و لی آرو هم سریعی از کنار کمد فاصله گرفت کلاه سفید توری اش را قبلاً برداشته بود و صورتش حال به قشنگی برای مرد نمایان بود
جیمین همانطور جدی و بیخیال گفت : توی اتاق خودت راحت باش قراره از این به بعد اینجا زندگی کنی
دختر نفسی کشید و لبه تخت نشست غمگین به زمین خیره شد : عروس خانواده شما شدن یعنی خراب شدن زندگی
جیمین نیم نگاهی بهش انداخت پوزخندی زد و گفت : چه میدونی شاید درست شدن زندگیت شد
دختر با چشمانی که سالها درد در آن موج میزد به قامتش چشم دوخت این مرد چرا اینطوری میکرد، جوری رفتار میکرد که انگار میشناختش اما آنها که اصلا همدیگه رو ندیده بودن شاید این فقط برای لی آرو بود
- ۲.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط