✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیزدهم: جایی که سایهها زندگی میکنند
---
راه افتادم.
جنگل تاریک بود. درختها بلند. شاخهها مثل انگشتانِ پیرزنی خمیده. مه روی زمین میخزید. بوی خاکِ خیس. بوی برگِ پوسیده. بوی تنهایی.
گربه در بغلم بود. گرم. کوچک. نفس میکشید.
— میدانی — گفتم، و راه رفتم — من تا حالا با کسی حرف نزدهام. با هیچکس. نه با مادرم. نه با ایزولده. نه با پدرم. — مکث کردم. — فقط با مادربزرگم. و او... او مُرد.
گربه گوشش را تکان داد.
— تو هم مثل منی، نه؟ — نازش کردم. — سیاه. ساکت. کسی نمیفهمدت.
راه رفتیم. از کنار درختهای افتاده. از کنار سنگهای خزهبسته. از کنار نهرِ کوچکی که آبش سیاه بود.
— اسمت سایه است. چون مثل سایهام. همیشه همراهم. همیشه پشت سرم. — خندیدم. — ولی تو فرق داری. تو گرمی. من سردم. تو...
ایستادم.
صدایی.
از پشتِ بوتهها. سنگین. بزرگ. نفس.
برگشتم.
خرس.
سیاه. بزرگ. با چشمانی که در تاریکی برق میزدند. روی دو پا. بلندتر از من. بلندتر از هر چیزی که دیده بودم.
فرار.
به سمت چپ دویدم. به سمت تاریکی. سایه در بغلم جیغ کشید.
درخت. بوته. سنگ.
پایم به ریشهای گرفت. افتادم.
سایه از بغلم پرید. به سمت بوتهها. فرار کرد.
من روی زمین بودم. دستم به سنگ خورد. خون آمد.
خرس.
جلوی من. بلند. با آن چشمان. با آن چنگالها.
میخواستم طلسم بخوانم. میخواستم بلند شوم. میخواستم...
دستم نمیآمد.
جیغ کشیدم. نه از ترس. از خشم. از درماندگی.
— نه! نه! نه!
خرس چنگالش را بالا آورد.
بلند. بزرگ. مثل تیغِ غولآسا.
چشمانم را بستم.
و بعد...
صدای جیغ.
نه جیغ من. جیغ سایه.
چشمانم را باز کردم.
گربه روی سرِ خرس پریده بود. روی کولش. با ناخنهای کوچکش. با آن جثهی کوچکش.
خرس غرید. تکان خورد. سایه را گرفت. پرت کرد.
گربه به درختی خورد. روی زمین افتاد. تکان نخورد.
— سایه!
خرس برگشت. به من نگاه کرد. چشمانش سرخ بود. خشمگین.
چنگالش را بالا آورد. این بار بلندتر. این بار آخر.
من روی زمین بودم. دستم خون بود. پشتم میسوخت. و در دلم گفتم:
«مادربزرگ. اگر آنجا هستی...»
چشمانم را بستم.
و بعد...
صدایی.
از پشتِ درختها. از تاریکی. از هیچکجا.
---
پایان فصل سیزدهم.
---
فصل چهاردهم: «...» — بهزودی.
«من فکر کردم آن شب میمیرم. در جنگل. با یک گربه. تنها. اما... کسی آمد. کسی که فکر میکردم دیگر نمیبینمش.»
— کاساندرا روینتا
پوستر فیک عوض شد یکممم لیلیلیلیللیلیلیلی
یک اینکه این فسکو احتمالا زوپی تمومش کنم چون ایده دارم دسته ی گلللل
دوذاینکه وقتی رمان جدید شروع بشهههههههه اصننن....
من هیچیپنمیگممممم
ولی خیلیی ذوووقووقوقوقوقوقوق
فصل سیزدهم: جایی که سایهها زندگی میکنند
---
راه افتادم.
جنگل تاریک بود. درختها بلند. شاخهها مثل انگشتانِ پیرزنی خمیده. مه روی زمین میخزید. بوی خاکِ خیس. بوی برگِ پوسیده. بوی تنهایی.
گربه در بغلم بود. گرم. کوچک. نفس میکشید.
— میدانی — گفتم، و راه رفتم — من تا حالا با کسی حرف نزدهام. با هیچکس. نه با مادرم. نه با ایزولده. نه با پدرم. — مکث کردم. — فقط با مادربزرگم. و او... او مُرد.
گربه گوشش را تکان داد.
— تو هم مثل منی، نه؟ — نازش کردم. — سیاه. ساکت. کسی نمیفهمدت.
راه رفتیم. از کنار درختهای افتاده. از کنار سنگهای خزهبسته. از کنار نهرِ کوچکی که آبش سیاه بود.
— اسمت سایه است. چون مثل سایهام. همیشه همراهم. همیشه پشت سرم. — خندیدم. — ولی تو فرق داری. تو گرمی. من سردم. تو...
ایستادم.
صدایی.
از پشتِ بوتهها. سنگین. بزرگ. نفس.
برگشتم.
خرس.
سیاه. بزرگ. با چشمانی که در تاریکی برق میزدند. روی دو پا. بلندتر از من. بلندتر از هر چیزی که دیده بودم.
فرار.
به سمت چپ دویدم. به سمت تاریکی. سایه در بغلم جیغ کشید.
درخت. بوته. سنگ.
پایم به ریشهای گرفت. افتادم.
سایه از بغلم پرید. به سمت بوتهها. فرار کرد.
من روی زمین بودم. دستم به سنگ خورد. خون آمد.
خرس.
جلوی من. بلند. با آن چشمان. با آن چنگالها.
میخواستم طلسم بخوانم. میخواستم بلند شوم. میخواستم...
دستم نمیآمد.
جیغ کشیدم. نه از ترس. از خشم. از درماندگی.
— نه! نه! نه!
خرس چنگالش را بالا آورد.
بلند. بزرگ. مثل تیغِ غولآسا.
چشمانم را بستم.
و بعد...
صدای جیغ.
نه جیغ من. جیغ سایه.
چشمانم را باز کردم.
گربه روی سرِ خرس پریده بود. روی کولش. با ناخنهای کوچکش. با آن جثهی کوچکش.
خرس غرید. تکان خورد. سایه را گرفت. پرت کرد.
گربه به درختی خورد. روی زمین افتاد. تکان نخورد.
— سایه!
خرس برگشت. به من نگاه کرد. چشمانش سرخ بود. خشمگین.
چنگالش را بالا آورد. این بار بلندتر. این بار آخر.
من روی زمین بودم. دستم خون بود. پشتم میسوخت. و در دلم گفتم:
«مادربزرگ. اگر آنجا هستی...»
چشمانم را بستم.
و بعد...
صدایی.
از پشتِ درختها. از تاریکی. از هیچکجا.
---
پایان فصل سیزدهم.
---
فصل چهاردهم: «...» — بهزودی.
«من فکر کردم آن شب میمیرم. در جنگل. با یک گربه. تنها. اما... کسی آمد. کسی که فکر میکردم دیگر نمیبینمش.»
— کاساندرا روینتا
پوستر فیک عوض شد یکممم لیلیلیلیللیلیلیلی
یک اینکه این فسکو احتمالا زوپی تمومش کنم چون ایده دارم دسته ی گلللل
دوذاینکه وقتی رمان جدید شروع بشهههههههه اصننن....
من هیچیپنمیگممممم
ولی خیلیی ذوووقووقوقوقوقوقوق
- ۳۹۱
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط