{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- و‌سلام‌برآنان‌کہ‌زخم‌های ما‌را‌دیدند

- و‌سلام‌برآنان‌کہ‌زخم‌های ما‌را‌دیدند
- ۅ‌تبر‌بہ‌دست‌نگرفتند ؛
- کہ‌خم‌شدند‌وآنھــٰا‌ر‌ا‌بوسیدند❤️‍🩹..

#به_افق_عشق




گاهی نباید از زندگی
چیز زیادی خواست؛ همین
که یکی رو در زندگیت دوست داری،
همین که در کنج ذهنت،
دلت به داشتن یه رفیق خوب دلخوشه،
همین که هر شب موقع خواب از
لابه‌لای درختان حیاط خانه می‌تونی
صدای جیرجیرک‌ها رو بشنوی،
همین که میدونی فردا صبح که از
خواب بیدار میشی یکی تو رو
مامان یا بابا صدا میکنه،
همین که با چشمات میتونی عزیزانت
رو ببینی و بغلشون کنی، ببوسی‌ و
لمسشون کنی،
همین که برای به دنیا اومدن فرزندت
انتظار می‌کشی،
همین که می‌تونی یه لیوان چای از
دست مادرت بگیری و بنوشی،
همه‌ی اینها برای شعله‌ور شدن
و زنده موندن امید در
وجودت کافیه!
گاهی از این زندگی نباید چیزِ
اضافه‌ای خواست؛
کافیه به داشته‌هات فکر کنی،
همین داشتن‌های ساده‌ات،
آرزوی دست‌نیافتنی خیلی از
آدم‌های دیگه‌ ست…

#حس_ناب_آرامش
#خوشبختی_نگاه_خــداست


#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉★
#𝑯𝒂𝒛𝒓𝒂𝒕𝒆𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉❦
#𝒋𝒂𝒅𝒐𝒐𝒈𝒂𝒓𖣘
#𝑺𝒉𝒐𝒈𝒉𝒆𝑵𝒂𝒇𝒂𝒔
دیدگاه ها (۰)

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

قفس سفید مخملی

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

پارت هفدهمرزا سعی کرد بی‌تفاوت باشه، اما حضور ته‌سوک توی اتا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

**پارت نهم: بازی با مرگ**سکوتِ سنگینی دورِ میزِ VIP رو گرفته...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط