𝖕𝖆𝖗𝖙19

𝖕𝖆𝖗𝖙19


مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. کلید زنگ‌زده در دستش بود. در کتابخانه‌ی ممنوعه، در انتهای راهروی غربی، باز شد. بوی خاک و کاغذ کهنه در هوا پیچید. قفسه‌ها تا سقف می‌رفتند. مارال شمع را بالا گرفت. دنبال کتاب‌های پزشکی گشت. بالاخره پیدایش کرد: «زهرهای سلطنتی».

صفحه‌ها را ورق زد. زهر تاج. علائم. پادزهر. انگشتش روی خطی ایستاد. «این زهر فقط با دسترسی به داروهای خاص قصر قابل تهیه است.»

قلبش ایستاد. مدرک. دقیقاً همان چیزی که می‌خواست.

صدای قدم‌هایی از پشت قفسه‌ها آمد. مارال کتاب را بست. شمع لرزید. سایه‌ای بلند روی دیوار افتاد.

«دنبال چیزی می‌گشتی؟»

سوهو بود. با لباس خواب، موهای تیره‌اش به هم ریخته. اما چشمانش خواب‌آلود نبودند. هوشیار بودند. خطرناک.

مارال کتاب را پشتش پنهان کرد. «من... فقط...»

سوهو جلو آمد. کتاب را از دستش گرفت. به جلدش نگاه کرد. لبخند تلخی زد. «زهرهای سلطنتی. پس تو هم می‌خوای رازهای من رو کشف کنی.»

مارال عقب رفت. پشتش به قفسه خورد. «تو پدرت رو کشتی. من فقط...»

«می‌خوای ثابت کنی.» سوهو کتاب را روی میز گذاشت. «می‌دونی چرا این کتاب رو ممنوع کردم؟ چون فقط من و پدرم بهش دسترسی داشتیم. و حالا تو.» دستش را بالا آورد. به موهای مارال نزدیک کرد. اما لمس نکرد. «تو از من نمی‌ترسی، نه؟»

مارال نفسش را حبس کرد.

سوهو خندید. آرام. «دقیقاً همین رو دوست دارم. جیمین هم ازم می‌ترسه. ولی تو نه. تو با این‌که می‌دونی من چی هستم، باز هم جلوم می‌ایستی.» کتاب را برداشت. به دست مارال داد. «ببرش. بخونش. هر کاری می‌خوای بکن.»

مارال چشمانش را گرد کرد. «چی؟»

«من پادشاهم. تو نمی‌تونی منو سرنگون کنی. ولی اگه فکر می‌کنی می‌تونی، تلاشت رو بکن.» خم شد. نزدیک گوشش. «چون هر بار که تلاش می‌کنی، من بیشتر عاشقت می‌شم.»

و از کتابخانه بیرون رفت. مارال با کتاب در دست، تنها ماند. دستانش می‌لرزیدند. اما این بار، نه از ترس. از گیجی.

👑💛
دیدگاه ها (۱)

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.20(روایت از زبان ا.ت)...

نمی تونی سگ زرد !!!بخاطر همین با امثال #ظریف می خوای اون 400...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط