×قسمت دهم×پارت چهار
×قسمت دهم×پارت چهار
از صدای تق و تق شیشه بیدار شدم
به شیشه ماشین نگاه کردم
ماکان پشتش بود
قفل مرکزیو زدم
ماکان اومد تو و کنارم نشست:پسر مگه تو کلاس نداری!؟چند وقته نخوابیدی تو!؟
یه نگاه بهساعت کردم
هشت وربع
یا خدا
بیچاره شدم
کیفمو از عقب ماشین برداشتم و به سرعت از ماشین پیاده شدم
_هوی ایمان
عاشق چشم و ابروت نیسم که بیام از خواب ناز بیدارت کنم
گوشیتو بده
_تو چیکار به گوشی من داری!؟
چشماشو مظلوم کرد و گفت:دلم واسه پو بچم تنگ شده
گوشی خودم خرابه
بزار به یاد پولکیم به بچه تو غذا بدم یکم دلم اروم شه
_من که پو نصب نکردم
_خودم نصب کردم برات
بده
کثافت
گوشیو پرت کردم تو بغلش و تا خوده کلاس دویدم
با این سنش پو بازی میکنه
خدا کنه استاد این کلاسمون مهربون باشه
سالی که اولین کلاسشو دیر برسی به درد لای جرز دیوار میخوره
چندبار با انگشت به در کوبیدم و بعد وارد کلاس شدم
همه نگاها سمت من چرخید
یه نگاه به میز استادکردم
یه خانوم جوون با عینک قاب مشکی داشت روی تخته چیزی مینوشت
روبهش باشرمندگی گفتم:ببخشید استاد..دیگه تکرار نمیشه
دختره لبخندی زد و گفت:من استاد نیستم
با تعجب نگاهمو چرخوندم که روی یه پیرمرد از این چروکای بداخلاق ثابت موند
_توی کلاسای من بخششی وجود نداره..حتی واسه بار اول
لطفا کلاسو ترک کنید جناب
همه خنده های ریزی کردن
زر میزنه این عموعه
من اگه امروز توی کلاس نشینم ایمان نیسم
میگم اقدس صدام کنن اصن
گفتم:استاد شما خودتونو از خدا بالاتر و برتر میدونید!؟
_من معلم دینیتون نیسم پسر...معلومه که نه..لطفا بفرمایید وقت کلاسو نگیرید
_استاد خدا با اون همه بزرگی وعظمتش بنده گناهکارشو میبخشه
ولی شما حاضر نمیشین ققط همین یه بار بخشنده باشید
_خب...خدا به چه شرطی میبخشه!؟
_معلومه..توبه
_خب توبه چجوریه!!
_نماز وروزه و اینا داره...چطور!؟
_برو توبه کن..به جای نماز و روزه هم جلسه بعد یه کاغذ بزن پشتت...بنویس توبه کردم
اونموقع میبخشمت
_استاد یعنی چی!؟مگه بچه بازیه!؟
_بچه بازی نبود با من کل نمینداختی...بفرما بیرون اقا
صدای خنده ها بلند تر از این نمیشد
با این وضع من دیگه اصلا اینجا نمیاااام
بقیه کلاسارو میرم
فقط خدا کنه کلاس مهمی نباشه
چون هرموقع بیام با این مرده دعوا دارم
سربه زیر کلاسو ترک کردم و رفتم توحیاط دانشگاه
روییهسکونشستم
از روی حرص و عصبانیت پامو روی زمین میکوبیدم و لبمو میجویدم
یکی کنارم نشست..ولی حوصله نداشتم بهش نگاه کنم
هرکی باشه الان حرف میزنه میشناسمش
_ایمان چرا کلاست نیستی تو؟؟
_منو اقدس صدا کن
زد زیر خنده
_چرا؟؟
_هیچی بابا این استاده نمیدونم استاد چه درسی ام بود،دیر رسیدم منو راه به کلاس نداد
پفیوز میگه برو توبه کن جلسه بعد کاغذ بزن پشتت من توبه کردم بعد بیا کلاس
علی با حالت تعجبی گفت:پسرگاوت زاییده..میدونی کیه!؟
_نه که نمیدونم..هرچیکه هس جلسه بعدی کلاسش نمیرم
_خری دیه خر..ایناستاد فروزان فر
یه بروبیایی داره تو دانشگاه..اگه درسشوپاس نشیباید قید فوق لیسانستو بزنی
_چی میگی!؟همون استاده که میگن پارسال دوازده نفرو سر دیر رسیدن رد کرده!؟
_اره بابا...خیلی خوش شانسی که ردت نکرده وبهت فرصت داده
_هی خداااااا
سال تحصیلیمونم عنی شد رفت
_مثه من..
_تو چرا دیگه!؟
_هیچی بابا
امروز سر کلاس با یه دختره بحثم شد..استادم نه گذاشت نه برداشت
گفت برو بیرون
_خخخ..تو وضعت به خرابی من نمیرسه
حالا سره چیبحثتون شد!؟
_هیچیبابا..میخواستم بشینم روی صندلیم ..حواسمنبود پشتم خوردبه پشتش
اخه اونم خم شده بود خودکارشو از روی زمین برداره
دختره هم دبه دراورد که تو نگاه بد به پشت من داشتی و از قصد این کارو کردی و اینا
استادم بیرونم کرد
پوووووف
دختره زردالو
_خخخه..حالا خوبه تو یه حالی ام کردی...من چی بگم...حالا چرا زردالو؟؟
_چه حالی بابا..اصن نخوردم بهش..یکم فقط اشاره شد...یه شال زرد سرش بود شبیه زردالو بود
یادفرشته افتادم..اونک شالش زرد بود
یکم دیگه با علی درمورد کلاسا حرف زدیم تا بچه ها کم و بیش اومدن
ماکان کلاس داشت واسه همین گوشیو پس داد و رفت به کلاسش برسه..
میلاد و سپهرم خسته کوفته از کلاسشون برگشتن..همشون وقتی قضیه من و علی رو میشنیدن کلی میخندیدن بهمون کثافتا
یکم بعد فرشته و سحرم اومدن
با رسیدن فرشته دهن علی از تعجب باز موند
فرشته هم که نگاهش به علی خورد چشماش درشت شد
_تو...تو اینجا چیکار میکنی پسره هیز!؟
_خودت اینجا چیکار میکنی چاخان کنه دروغ گو
_من دروغ گوام یا تو؟؟اون همه ادم شاهد بودن تو از قصداین کارو کردی...بازم داری انکار میکنی
_ای بابا...اهای ایهالناس یکی به این بفهمونه من لب تر کنم هزار تا دختر جلوم ریخته..چیکار به تویه بیریخت بدهیکل دارم
_عمت بد هیکله...ایمان ببین چی میگه..اصلا تو چرا کنار ایمان نشستی نجسه کدر!؟
از صدای تق و تق شیشه بیدار شدم
به شیشه ماشین نگاه کردم
ماکان پشتش بود
قفل مرکزیو زدم
ماکان اومد تو و کنارم نشست:پسر مگه تو کلاس نداری!؟چند وقته نخوابیدی تو!؟
یه نگاه بهساعت کردم
هشت وربع
یا خدا
بیچاره شدم
کیفمو از عقب ماشین برداشتم و به سرعت از ماشین پیاده شدم
_هوی ایمان
عاشق چشم و ابروت نیسم که بیام از خواب ناز بیدارت کنم
گوشیتو بده
_تو چیکار به گوشی من داری!؟
چشماشو مظلوم کرد و گفت:دلم واسه پو بچم تنگ شده
گوشی خودم خرابه
بزار به یاد پولکیم به بچه تو غذا بدم یکم دلم اروم شه
_من که پو نصب نکردم
_خودم نصب کردم برات
بده
کثافت
گوشیو پرت کردم تو بغلش و تا خوده کلاس دویدم
با این سنش پو بازی میکنه
خدا کنه استاد این کلاسمون مهربون باشه
سالی که اولین کلاسشو دیر برسی به درد لای جرز دیوار میخوره
چندبار با انگشت به در کوبیدم و بعد وارد کلاس شدم
همه نگاها سمت من چرخید
یه نگاه به میز استادکردم
یه خانوم جوون با عینک قاب مشکی داشت روی تخته چیزی مینوشت
روبهش باشرمندگی گفتم:ببخشید استاد..دیگه تکرار نمیشه
دختره لبخندی زد و گفت:من استاد نیستم
با تعجب نگاهمو چرخوندم که روی یه پیرمرد از این چروکای بداخلاق ثابت موند
_توی کلاسای من بخششی وجود نداره..حتی واسه بار اول
لطفا کلاسو ترک کنید جناب
همه خنده های ریزی کردن
زر میزنه این عموعه
من اگه امروز توی کلاس نشینم ایمان نیسم
میگم اقدس صدام کنن اصن
گفتم:استاد شما خودتونو از خدا بالاتر و برتر میدونید!؟
_من معلم دینیتون نیسم پسر...معلومه که نه..لطفا بفرمایید وقت کلاسو نگیرید
_استاد خدا با اون همه بزرگی وعظمتش بنده گناهکارشو میبخشه
ولی شما حاضر نمیشین ققط همین یه بار بخشنده باشید
_خب...خدا به چه شرطی میبخشه!؟
_معلومه..توبه
_خب توبه چجوریه!!
_نماز وروزه و اینا داره...چطور!؟
_برو توبه کن..به جای نماز و روزه هم جلسه بعد یه کاغذ بزن پشتت...بنویس توبه کردم
اونموقع میبخشمت
_استاد یعنی چی!؟مگه بچه بازیه!؟
_بچه بازی نبود با من کل نمینداختی...بفرما بیرون اقا
صدای خنده ها بلند تر از این نمیشد
با این وضع من دیگه اصلا اینجا نمیاااام
بقیه کلاسارو میرم
فقط خدا کنه کلاس مهمی نباشه
چون هرموقع بیام با این مرده دعوا دارم
سربه زیر کلاسو ترک کردم و رفتم توحیاط دانشگاه
روییهسکونشستم
از روی حرص و عصبانیت پامو روی زمین میکوبیدم و لبمو میجویدم
یکی کنارم نشست..ولی حوصله نداشتم بهش نگاه کنم
هرکی باشه الان حرف میزنه میشناسمش
_ایمان چرا کلاست نیستی تو؟؟
_منو اقدس صدا کن
زد زیر خنده
_چرا؟؟
_هیچی بابا این استاده نمیدونم استاد چه درسی ام بود،دیر رسیدم منو راه به کلاس نداد
پفیوز میگه برو توبه کن جلسه بعد کاغذ بزن پشتت من توبه کردم بعد بیا کلاس
علی با حالت تعجبی گفت:پسرگاوت زاییده..میدونی کیه!؟
_نه که نمیدونم..هرچیکه هس جلسه بعدی کلاسش نمیرم
_خری دیه خر..ایناستاد فروزان فر
یه بروبیایی داره تو دانشگاه..اگه درسشوپاس نشیباید قید فوق لیسانستو بزنی
_چی میگی!؟همون استاده که میگن پارسال دوازده نفرو سر دیر رسیدن رد کرده!؟
_اره بابا...خیلی خوش شانسی که ردت نکرده وبهت فرصت داده
_هی خداااااا
سال تحصیلیمونم عنی شد رفت
_مثه من..
_تو چرا دیگه!؟
_هیچی بابا
امروز سر کلاس با یه دختره بحثم شد..استادم نه گذاشت نه برداشت
گفت برو بیرون
_خخخ..تو وضعت به خرابی من نمیرسه
حالا سره چیبحثتون شد!؟
_هیچیبابا..میخواستم بشینم روی صندلیم ..حواسمنبود پشتم خوردبه پشتش
اخه اونم خم شده بود خودکارشو از روی زمین برداره
دختره هم دبه دراورد که تو نگاه بد به پشت من داشتی و از قصد این کارو کردی و اینا
استادم بیرونم کرد
پوووووف
دختره زردالو
_خخخه..حالا خوبه تو یه حالی ام کردی...من چی بگم...حالا چرا زردالو؟؟
_چه حالی بابا..اصن نخوردم بهش..یکم فقط اشاره شد...یه شال زرد سرش بود شبیه زردالو بود
یادفرشته افتادم..اونک شالش زرد بود
یکم دیگه با علی درمورد کلاسا حرف زدیم تا بچه ها کم و بیش اومدن
ماکان کلاس داشت واسه همین گوشیو پس داد و رفت به کلاسش برسه..
میلاد و سپهرم خسته کوفته از کلاسشون برگشتن..همشون وقتی قضیه من و علی رو میشنیدن کلی میخندیدن بهمون کثافتا
یکم بعد فرشته و سحرم اومدن
با رسیدن فرشته دهن علی از تعجب باز موند
فرشته هم که نگاهش به علی خورد چشماش درشت شد
_تو...تو اینجا چیکار میکنی پسره هیز!؟
_خودت اینجا چیکار میکنی چاخان کنه دروغ گو
_من دروغ گوام یا تو؟؟اون همه ادم شاهد بودن تو از قصداین کارو کردی...بازم داری انکار میکنی
_ای بابا...اهای ایهالناس یکی به این بفهمونه من لب تر کنم هزار تا دختر جلوم ریخته..چیکار به تویه بیریخت بدهیکل دارم
_عمت بد هیکله...ایمان ببین چی میگه..اصلا تو چرا کنار ایمان نشستی نجسه کدر!؟
- ۹.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط