ددی خشن من chapter 3
در را باز کردم که عمو و دوستش جلوی در بودن
+ عمو الارایک
$ ا٫ت ،چطوری عزیزم .نمیخوای بیا بغل عمو
+ دلم برات تنگ شده بود 🫂
$ ا٫ت کلاوس و کلاوس اینم جوجوی من ا٫ت
+عه عمو من دیگه بزرگ شدم، از آشنایی با شما خوشبختم آقای کلاوس
¢منم همینطور خانم پارک ا٫ت
+ بفرمایید داخل
# الارایک خوش اومدی به خونه ،ک کلاوس (با حالت تعجب میگع)
+شما همدیگه رو میشناسید ؟!🤨
نمیدونم اینجا چخبره ولی میدونم یه خبری هست (توی ذهنش)
$ عامم ا٫ت کلاوس دوست صمیمی بابات بود و ...
# گذشته ها گذشته ،اما توقع نداشتم کلاوس رو با خودت بیاری اینجا:(
+ خاله جنا !! عمو کلاوس دوست بابامه ؟ چرا بهم نگفتی بع غیر از عمو الارایک یع دوست دیگه دارع! نباید این چیزا رو بدونم ؟واقعا که🥺
$خانوما ببخشید اشتباه من بود ولی الان ما بخاطر چیزی اومدیم اونم ا٫ت..و تو جنا فکر میکردم تا الان درباره پدر و مادرش تا حدودی براش توضیح داده باشی😑
# خیلی خب شما برید توی پذیرایی من میرم توی آشپزخونه میام (با حالت ناراحتی)
¢ ریک نمیتونستی قبلش هماهنگ کنی؟ 😮💨
ویو.تهیونگ :
دستمو گذاشتم روی زنگ در
(دینگ دانگ دینگ دانگ)
یه خانم تقریبا همسن بابا و چهرش نشان میداد که یک فرد کره ای است در را باز کرد وقتی ما را دید انگار زبانش بند شده بود
• جِ جیک ت تو ...
× میتونیم بیایم داخل
• بله بیاین ،فقط یکم اوضاعم خوب نیس
× میدونم ،شنیدم ورشکسته شدی
بابا داشت با اون خانم صحبت میکرد به نظر میرسید از قبل همو میشناسن و اون زیر چشمی بهم نگاه میکرد و از چشماش اشک میاومد
• قهوه میخورین یا دمنوش
×بیا بشین با خودت کار دارم ،شنیدم سرطان خون گرفتی و تا چند هفته دیگه زنده نیستی به همین دلیل پسرمون رو آوردم حداقل برای آخرین بار ببینیش و خواسته است رو برآورده کرده باشم.
اینو که بابا گفت دنیا رو سرم چرخید میخواستم حرف بزنم ولی نای حرف زدن رو نداشتم
ـــ چ چی میگی توی این ۲۷ سال تو گفتی مامان مرده و حالا میگی من مامان دارم
× میخواستم بهت راستش رو بگم ولی ترسیدم تو رو از دست بدم
ــ تو همین الانش هم من رو از دست دادی
× ته بهت توضیح میدم فقط چند دقیقه بشین به خاطر همین توی راه برات توضیح ندادم چون میدونستم عصبی و ناراحت میشی.
ببین مادرت زمانی که تو رو به دنیا اورد با یه پیر مرد رفت ازدواج کرد. من متوجه این موضوع شدم بعدش من مادرت رو طلاق دادم و دادگاه حضانت تو رو به من داد بعد از این ،تمام سعیم رو کردم تا بتونم بهترین وسایل و هرچیزی که میخوای رو در اختیارت قرار بدم حتی تلاشم رو کردم و آشپزی یاد گرفتم تا بتونم جای مامانت رو به بهترین نحو انجام بدم .
بعدش که بزرگ شدی یه داستان سرهم کردم که مامانت مرده
ــ (با گریه سرم رو به سمت خانمه کردم) داره راست میگه ؟ چطور دلت اومد من رو تنها بزاری ها ؟ مگه بابا چی کم داشت که تو با اون پیرمرده رابطه برقرار کردی؟
• (با گریه صحبت میکنه )ارع راست میگه طمع پول داشتم بابات اون زمان هلدینگ رو نداشت یه فقیر بود و من نیازم فقط پول بود .اون نمیتونست نیازهای من رو برطرف کنه و اون پیرمرد یک فرد پولدار بود حتی در ان زمان اون شرکت داشت و به نام من زد و ...بقیش رو هم که جیک توضیح داد
ـــ بابا چرا من رو اوردی اینجا همون که میدونستم مامانم مرده برام خیلی راحت بود اما الان نمیتونم باور کنم که همچین خائنی مامانمه ،حتی دوس ندارم یه لحظه اینجا باشم بیا بریم😞
× عزیزم تو اینجایی بخاطر اینکه تنها یع آرزوی مادرت رو برآورده کنی
ــ من نمیخوام آرزوی یه خائن رو برآورده کنم بیا بریم
• تو میتونی ازم دل خور باشی و ناراحت فقط تنها آرزوم اینه واسه چند روز آخر عمرم بتونم نزدیکت باشم و بغلت کنم
× من نمیتونم اجبارت کنم که اینکار رو کنی انتخاب خودته تو میتونی تا فردا در موردش فکر کنی فقط واسه چند روزه ها چند روز ...
ــ باشه بهش فکر میکنم .
از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم توی راه هیچ حرفی بین منو بابا رد و بدل نشد.
این داستان ادامه دارد.....
+ عمو الارایک
$ ا٫ت ،چطوری عزیزم .نمیخوای بیا بغل عمو
+ دلم برات تنگ شده بود 🫂
$ ا٫ت کلاوس و کلاوس اینم جوجوی من ا٫ت
+عه عمو من دیگه بزرگ شدم، از آشنایی با شما خوشبختم آقای کلاوس
¢منم همینطور خانم پارک ا٫ت
+ بفرمایید داخل
# الارایک خوش اومدی به خونه ،ک کلاوس (با حالت تعجب میگع)
+شما همدیگه رو میشناسید ؟!🤨
نمیدونم اینجا چخبره ولی میدونم یه خبری هست (توی ذهنش)
$ عامم ا٫ت کلاوس دوست صمیمی بابات بود و ...
# گذشته ها گذشته ،اما توقع نداشتم کلاوس رو با خودت بیاری اینجا:(
+ خاله جنا !! عمو کلاوس دوست بابامه ؟ چرا بهم نگفتی بع غیر از عمو الارایک یع دوست دیگه دارع! نباید این چیزا رو بدونم ؟واقعا که🥺
$خانوما ببخشید اشتباه من بود ولی الان ما بخاطر چیزی اومدیم اونم ا٫ت..و تو جنا فکر میکردم تا الان درباره پدر و مادرش تا حدودی براش توضیح داده باشی😑
# خیلی خب شما برید توی پذیرایی من میرم توی آشپزخونه میام (با حالت ناراحتی)
¢ ریک نمیتونستی قبلش هماهنگ کنی؟ 😮💨
ویو.تهیونگ :
دستمو گذاشتم روی زنگ در
(دینگ دانگ دینگ دانگ)
یه خانم تقریبا همسن بابا و چهرش نشان میداد که یک فرد کره ای است در را باز کرد وقتی ما را دید انگار زبانش بند شده بود
• جِ جیک ت تو ...
× میتونیم بیایم داخل
• بله بیاین ،فقط یکم اوضاعم خوب نیس
× میدونم ،شنیدم ورشکسته شدی
بابا داشت با اون خانم صحبت میکرد به نظر میرسید از قبل همو میشناسن و اون زیر چشمی بهم نگاه میکرد و از چشماش اشک میاومد
• قهوه میخورین یا دمنوش
×بیا بشین با خودت کار دارم ،شنیدم سرطان خون گرفتی و تا چند هفته دیگه زنده نیستی به همین دلیل پسرمون رو آوردم حداقل برای آخرین بار ببینیش و خواسته است رو برآورده کرده باشم.
اینو که بابا گفت دنیا رو سرم چرخید میخواستم حرف بزنم ولی نای حرف زدن رو نداشتم
ـــ چ چی میگی توی این ۲۷ سال تو گفتی مامان مرده و حالا میگی من مامان دارم
× میخواستم بهت راستش رو بگم ولی ترسیدم تو رو از دست بدم
ــ تو همین الانش هم من رو از دست دادی
× ته بهت توضیح میدم فقط چند دقیقه بشین به خاطر همین توی راه برات توضیح ندادم چون میدونستم عصبی و ناراحت میشی.
ببین مادرت زمانی که تو رو به دنیا اورد با یه پیر مرد رفت ازدواج کرد. من متوجه این موضوع شدم بعدش من مادرت رو طلاق دادم و دادگاه حضانت تو رو به من داد بعد از این ،تمام سعیم رو کردم تا بتونم بهترین وسایل و هرچیزی که میخوای رو در اختیارت قرار بدم حتی تلاشم رو کردم و آشپزی یاد گرفتم تا بتونم جای مامانت رو به بهترین نحو انجام بدم .
بعدش که بزرگ شدی یه داستان سرهم کردم که مامانت مرده
ــ (با گریه سرم رو به سمت خانمه کردم) داره راست میگه ؟ چطور دلت اومد من رو تنها بزاری ها ؟ مگه بابا چی کم داشت که تو با اون پیرمرده رابطه برقرار کردی؟
• (با گریه صحبت میکنه )ارع راست میگه طمع پول داشتم بابات اون زمان هلدینگ رو نداشت یه فقیر بود و من نیازم فقط پول بود .اون نمیتونست نیازهای من رو برطرف کنه و اون پیرمرد یک فرد پولدار بود حتی در ان زمان اون شرکت داشت و به نام من زد و ...بقیش رو هم که جیک توضیح داد
ـــ بابا چرا من رو اوردی اینجا همون که میدونستم مامانم مرده برام خیلی راحت بود اما الان نمیتونم باور کنم که همچین خائنی مامانمه ،حتی دوس ندارم یه لحظه اینجا باشم بیا بریم😞
× عزیزم تو اینجایی بخاطر اینکه تنها یع آرزوی مادرت رو برآورده کنی
ــ من نمیخوام آرزوی یه خائن رو برآورده کنم بیا بریم
• تو میتونی ازم دل خور باشی و ناراحت فقط تنها آرزوم اینه واسه چند روز آخر عمرم بتونم نزدیکت باشم و بغلت کنم
× من نمیتونم اجبارت کنم که اینکار رو کنی انتخاب خودته تو میتونی تا فردا در موردش فکر کنی فقط واسه چند روزه ها چند روز ...
ــ باشه بهش فکر میکنم .
از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم توی راه هیچ حرفی بین منو بابا رد و بدل نشد.
این داستان ادامه دارد.....
- ۲۵.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط