{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم

خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم

وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم

دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است

تا کی از فکرت خود سوخته‌تر گردانم

چون درین راه به یک موی خطر نیست مرا

پس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم

می نیاید ز جهان هم نفسی در نظرم

گرچه بسیار ز هر سوی نظر گردانم

چون ز دلتنگی و غم در جگرم آب نماند

چند بر چهره ز غم خون جگر گردانم

نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی

گر بسی بنگرم و مسئله برگردانم

نان خشکم بود و گر به تکلف بزیم

از دو چشم آب برو ریزم و تر گردانم

آری ای دوست به جز دانهٔ خود نتوان خورد

خویش را فی‌المثل ار مرغ بپر گردانم

تا کی از غصه و غم غصه و غم ای عطار

سر فرو پوش که سرگشته و سرگردانم

"عطار"
دیدگاه ها (۱)

صنما تا بزیم بنده‌ی دیدار توامصنما تا بزیم بنده‌ی دیدار توام...

دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دلنام تو آرام جان درد تو درمان...

...پیش تیر نگهش، سینه سپر خواهم کردبهر ابروی کجش، فکر دگر خو...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

شرر زهر جفا سوخته پا تا سر منآب گردید چو شمعی همه ی پیکر منا...

شرر زهر جفا سوخته پا تا سر منآب گردید چو شمعی همه ی پیکر منا...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟ گذری کن که ز غم راهگذر نیس...

« میخانه اگر ساقی صاحب‌نظری داشت »ویرانـه‌ی مـا نیــز به میخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط