رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۱
🔴 (دیدگاه جونگ کوک)
قلبم ایستاد.
لحن صدایش... چیزی در آن بود. ترس؟ نه. شوک؟ شاید.
او را به سمت تخت بردم و نشستم. کنارش زانو زدم. دستهایش را گرفتم. سرد بودند.
«آرمیتا،» آرام گفتم. «هر چی هست، بگو. با هم حلش میکنیم.»
او نفس عمیقی کشید. اشک در چشمانش حلقه زد.
«جونگ کوک... من... فکر میکنم...»
مکث کرد. دستش را روی شکمش گذاشت.
دنیا دور سرم چرخید.
نه. نمیتوانست. الان نه.
«مطمئنی؟» صدایم لرزید.
سر تکان داد. «آخرین دورهام... خیلی وقت پیش بود. و این حالت تهوع... و این حس...»
بلند شدم. نمیتوانستم نفس بکشم.
بچه.
ما بچه داشتیم.
من... من پدر میشدم.
«جونگ کوک؟» آرمیتا نگران بود. «تو خوبی؟»
برگشتم و او را در آغوش گرفتم. محکم. آنقدر محکم که فکر کردم خرد میشود. اما او مقاومت نکرد. فقط سرش را روی شانهام گذاشت.
«متشکرم،» زمزمه کردم. «متشکرم که اینو بهم دادی.»
او گریه کرد. من هم.
در آن اتاق کوچک در پاریس، دو نفر که تمام عمرشان جنگیده بودند، حالا برای اولین بار... امید داشتند.
نیم ساعت بعد، هر دو آرام شده بودیم. آرمیتا روی پایم نشسته بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود.
«باید بریم،» گفتم. «پاریس امن نیست. ولکوف هنوز دنبالمونه.»
«کجا بریم؟»
فکر کردم. ایتالیا. توسکانی. یک ویلای قدیمی که متعلق به خانوادهام بود. دور از شهر. دور از چشمها. جایی که میتوانستیم آرام باشیم.
«توسکانی،» گفتم. «یه ویلای قدیمی دارم. اونجا امنه. و... زیباست.»
لبخند زد. «توسکانی؟ واقعاً؟»
سر تکان دادم. «میتونیم چند هفته اونجا بمونیم. استراحت کنیم. و...»
«و چی؟»
«و برای بچه آماده بشیم.»
چشمانش درخشید. «جونگ کوک... تو واقعاً میخوای این بچه رو نگه داری؟ حتی با همه این خطرها؟»
دستش را گرفتم و روی لبهایم گذاشتم. «این بچه عشق ماست، آرمیتا. و من عشقم رو هرگز رها نمیکنم.»
پایان پارت ۳۱
شرط پارت بعدی ۱۰۷ لایک ۱۰۷ کامنت
قلبم ایستاد.
لحن صدایش... چیزی در آن بود. ترس؟ نه. شوک؟ شاید.
او را به سمت تخت بردم و نشستم. کنارش زانو زدم. دستهایش را گرفتم. سرد بودند.
«آرمیتا،» آرام گفتم. «هر چی هست، بگو. با هم حلش میکنیم.»
او نفس عمیقی کشید. اشک در چشمانش حلقه زد.
«جونگ کوک... من... فکر میکنم...»
مکث کرد. دستش را روی شکمش گذاشت.
دنیا دور سرم چرخید.
نه. نمیتوانست. الان نه.
«مطمئنی؟» صدایم لرزید.
سر تکان داد. «آخرین دورهام... خیلی وقت پیش بود. و این حالت تهوع... و این حس...»
بلند شدم. نمیتوانستم نفس بکشم.
بچه.
ما بچه داشتیم.
من... من پدر میشدم.
«جونگ کوک؟» آرمیتا نگران بود. «تو خوبی؟»
برگشتم و او را در آغوش گرفتم. محکم. آنقدر محکم که فکر کردم خرد میشود. اما او مقاومت نکرد. فقط سرش را روی شانهام گذاشت.
«متشکرم،» زمزمه کردم. «متشکرم که اینو بهم دادی.»
او گریه کرد. من هم.
در آن اتاق کوچک در پاریس، دو نفر که تمام عمرشان جنگیده بودند، حالا برای اولین بار... امید داشتند.
نیم ساعت بعد، هر دو آرام شده بودیم. آرمیتا روی پایم نشسته بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود.
«باید بریم،» گفتم. «پاریس امن نیست. ولکوف هنوز دنبالمونه.»
«کجا بریم؟»
فکر کردم. ایتالیا. توسکانی. یک ویلای قدیمی که متعلق به خانوادهام بود. دور از شهر. دور از چشمها. جایی که میتوانستیم آرام باشیم.
«توسکانی،» گفتم. «یه ویلای قدیمی دارم. اونجا امنه. و... زیباست.»
لبخند زد. «توسکانی؟ واقعاً؟»
سر تکان دادم. «میتونیم چند هفته اونجا بمونیم. استراحت کنیم. و...»
«و چی؟»
«و برای بچه آماده بشیم.»
چشمانش درخشید. «جونگ کوک... تو واقعاً میخوای این بچه رو نگه داری؟ حتی با همه این خطرها؟»
دستش را گرفتم و روی لبهایم گذاشتم. «این بچه عشق ماست، آرمیتا. و من عشقم رو هرگز رها نمیکنم.»
پایان پارت ۳۱
شرط پارت بعدی ۱۰۷ لایک ۱۰۷ کامنت
- ۲۵.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط