{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاح

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد .

بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.
سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند.
بعدها استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت به نام "درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت"!

بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند...

لئو بوسکالیا
دیدگاه ها (۱۵)

غلط احمقو نگیرو نصحیحش نکن، چون ازت متنفر میشه.اما غلط عاقل ...

هر چقدر بیشتر بدونی کی هستی و چی میخوای، کمتر اجازه میدی چیز...

مستبد چگونه مردم را میفریبد؟خدا را شاهد می گیرد: که من دلسوز...

هیچ‌کس چیزی به ‌آدمی نمی‌دهدمگر خود او و هیچ‌ کس چیزی ازآدمی...

روز کسانی که هر روز بخشی از تاریخ را ثبت میکنند

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

در ستایشِ سکوتِ ما و ساحتِ رستاخیزِ معنا..هشت سال هجران، به ...

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

توضیحات از خون و خاکستر 🩸خلاصه از خون و خاکستر:داستان در سرز...

پارت نوزدهم [فصل اول] | آغاز پروژه‌ی گروهی 📚✨یک هفته بعد...ص...

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط