The sun in love
part:2
ـ بیا نزدیکتر
جیمین اهسته به طرفش رفت
همه می گفتن شاه سرزمین زمستانه انقدر خسیس و بی رحم است زن و بچه ای ندارد ولی جیمین همیشه این حرفارو نادیده می گرفت حتی به پدرشم می گفت که کسی رو قبل از این که بشناسیش قضاوتش نکن
نزدیک شاه شد و بهش نگاه کرد
شاه دستش رو دور کمر باریک و خوش تراش جیمین گذاشت و جیمین رو یک تکانجلو اورد سرش رو توی گردن جیمین برد و رایحش رو بو کرد
ولی جیمین داشت سکته می کرد
اینکه شاه داشت رایحش رو بو می کرد به کنار دوتا گرگ بزرگ کنار صندلی نرم شاه بودن و داشتند به جیمین نگاه می کردن نه نگاه معصومانه نگاه کشتنش
شاه سرش رو از گردن جیمین جدا کرد و دوباره از فاصله ی خیلی نزدیک بهش نگاه کرد
پیدات کردم امگا کوچولو
بعد حرفش جیمین رو روی کولش انداخت و از پله ها بالا رفت
ـ میشه بزارینم زمین؟
ـ نه
ـ چرا؟من باید برم الان پدرم دنبالم می گرده اسبم اسنوا بیرونه
چند ثانیه گذشت و صدایی از یونگی نیومد
و داخل اتاقی شدن
جیمین می تونست دیوار هایی که حکاکی شده بودن
رو ببینه و دوتا در دیگه یکیش مال لباس بود اون یکیش سرویس بهداشتی
اتاق با تم سفید و طلایی بود
همه ی مردم می گفتن سفید رنگ نجسی است ولی رنگ موردعلاقه ی جیمین سفید است از بچگی ولی پدرش از این موضوع خوشش نمیومد و در هر رنگ سفید حتی حیواناتم جلوی چشم جیمین نیاورد ولی اسنوا چون یادگاری زنش به پسرش بود نمی تونست همچین کاری کنه
شاه جیمین رو روی تخت نشوند و خودشم روی زانوهاش نشست
ـ میدونی چرا اینجایی جیمین؟
ـ نه
ـ می خوای بدونی؟یا می خوای زودتر بری خونه؟
ـ میخوام بدونم
ـ خیله خب
لباش رو روی لبهای جیمین گذاشت و بوسه ی ارومی رو شروع کرد جیمین چشماش گرد شد یعنی شاه می خواست باهاش بخوابه؟
ولی با صدای گرگش که می گفت جفت چشماش گرد تر شد
شاه اروم از جیمین جدا شد
ـ اسمم یونگی مین یونگی میتونی بهم بگی شوگا...الانم اگر دوست داری میتونی بری
جیمین سریع رفت و سوار اسبش اسنوا شد و راهی که امده بود رو برگشت
می خواست بره توی اتاقش و انقدر خودشو به تخت بکوبه تا بمیره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
دوستون دارم✨
مواظب خودتون باشید😽
ـ بیا نزدیکتر
جیمین اهسته به طرفش رفت
همه می گفتن شاه سرزمین زمستانه انقدر خسیس و بی رحم است زن و بچه ای ندارد ولی جیمین همیشه این حرفارو نادیده می گرفت حتی به پدرشم می گفت که کسی رو قبل از این که بشناسیش قضاوتش نکن
نزدیک شاه شد و بهش نگاه کرد
شاه دستش رو دور کمر باریک و خوش تراش جیمین گذاشت و جیمین رو یک تکانجلو اورد سرش رو توی گردن جیمین برد و رایحش رو بو کرد
ولی جیمین داشت سکته می کرد
اینکه شاه داشت رایحش رو بو می کرد به کنار دوتا گرگ بزرگ کنار صندلی نرم شاه بودن و داشتند به جیمین نگاه می کردن نه نگاه معصومانه نگاه کشتنش
شاه سرش رو از گردن جیمین جدا کرد و دوباره از فاصله ی خیلی نزدیک بهش نگاه کرد
پیدات کردم امگا کوچولو
بعد حرفش جیمین رو روی کولش انداخت و از پله ها بالا رفت
ـ میشه بزارینم زمین؟
ـ نه
ـ چرا؟من باید برم الان پدرم دنبالم می گرده اسبم اسنوا بیرونه
چند ثانیه گذشت و صدایی از یونگی نیومد
و داخل اتاقی شدن
جیمین می تونست دیوار هایی که حکاکی شده بودن
رو ببینه و دوتا در دیگه یکیش مال لباس بود اون یکیش سرویس بهداشتی
اتاق با تم سفید و طلایی بود
همه ی مردم می گفتن سفید رنگ نجسی است ولی رنگ موردعلاقه ی جیمین سفید است از بچگی ولی پدرش از این موضوع خوشش نمیومد و در هر رنگ سفید حتی حیواناتم جلوی چشم جیمین نیاورد ولی اسنوا چون یادگاری زنش به پسرش بود نمی تونست همچین کاری کنه
شاه جیمین رو روی تخت نشوند و خودشم روی زانوهاش نشست
ـ میدونی چرا اینجایی جیمین؟
ـ نه
ـ می خوای بدونی؟یا می خوای زودتر بری خونه؟
ـ میخوام بدونم
ـ خیله خب
لباش رو روی لبهای جیمین گذاشت و بوسه ی ارومی رو شروع کرد جیمین چشماش گرد شد یعنی شاه می خواست باهاش بخوابه؟
ولی با صدای گرگش که می گفت جفت چشماش گرد تر شد
شاه اروم از جیمین جدا شد
ـ اسمم یونگی مین یونگی میتونی بهم بگی شوگا...الانم اگر دوست داری میتونی بری
جیمین سریع رفت و سوار اسبش اسنوا شد و راهی که امده بود رو برگشت
می خواست بره توی اتاقش و انقدر خودشو به تخت بکوبه تا بمیره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
دوستون دارم✨
مواظب خودتون باشید😽
- ۹.۴k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط