{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن!

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن!
گفتم :رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت... بغض گلویم را فشرد، بغضم را شکستم و گفتم :دلم را شکست و رفت، غرورم را له کرد و رفت، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت... او برای همیشه رفت، رفت، رفت...
معلم هم گفت برو گمشو بیرون مرتیکه ی خر،فک کردی همه جا ویسگونه؟!!! ...
دیدگاه ها (۲)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

پارت نمیدونم چند حاجی شرمندت 😊 همون لحظه سانزو برگشت و بغل گ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

معلم گفت فعل را صرف کن !گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط