{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت... بغض گلویم را فشرد، بغضم را شکستم و گفتم :دلم را شکست و رفت، غرورم را له کرد و رفت، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت... او برای همیشه رفت، رفت، رفت... معلم هم گفت برو گمشو بیرون،فکر کردی همه جا ویسگونه. ........
دیدگاه ها (۲)

دوست دارم یه روز، آره فقط یه روز، دنیارو از نگاه مادری ببینم...

بچه هانظر بدین لطفا.

بسلامتیه پسری که رفیقش بهش گفت:اونورو ببین. گفت:من به عشقم ق...

(🌌تک پارتی هیسونگ🌌)تو یه دختر ۲۲ ساله بودی توی یه دانشگاه بز...

[ عشق من ] part3 (با اینکه لایکا به ۵ تا نرسید ولی طاقت نیاو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط