معلم گفت فعل را صرف کن !

معلم گفت فعل را صرف کن !
گفتم : رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت …
بغض گلویم را فشرد ، بغضم را شکستم و گفتم : دلم را شکست و رفت ، غرورم را له کرد و رفت ، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت …
او برای همیشه رفت ، رفت ، رفت …
دیدگاه ها (۲)

پارت هشتم فردا صبح جونگکوک مثل همیشه بلند شد و کار های همیشه...

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

استاد من۴

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

رمان :(تا وقتی عاشقت شدم )

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه او...

𐙚 پارت ⁴ | ویو نامرامعلم عینکش رو کمی بالاتر داد و به سمت تخ...

اجبار به بدبختی پارت ۴۹

Part:1🐣بعد از اینکه تدریس معلم ریاضی تموم شد سونا *هوفی*از س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط