{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و سکوتی کلاس را فرا گرفت... بغض گلویم را فشرد، بغضم را شکستم و گفتم :دلم را شکست و رفت، غرورم را له کرد و رفت، عشقم را بی رحمانه رها کرد و رفت... او برای همیشه رفت، رفت، رفت... معلم هم گفت برو گمشو بیرون ،فک کردی همه جا ویسگونه!!!!
خخخخ
دیدگاه ها (۳)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

پارت دوم: دردسرِ همیشگیسرم داشت از استرس منفجر می‌شد. دستم ت...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۴

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۰پیرزن از جاش بلند ...

پارت ³⁹باورش نمیشد وقتی کسی که وارد اتاقش شد رو دید از تعجب ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

معلم گفت فعل رفتن را صرف کن! گفتم :رفتم رفتی رفت و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط