When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ³
دو هفته بعد (ویو جیمین)
امروز صبح که بیدار شدم رفتم به دانشگاه و بعد از یه امتحان سخت با جین رفتیم به خرید و بعداز کمی خرید برگشتیم خونه هامون تصمیم گرفتیم که امروز عصر تو کافه ای که من کار میکنم دوباره همو ببینیم، وقتی رفتم خونه یه چیزی خوردم و یکم استراحت کردم، ساعت ۳ شده بود که بلند شدم و خودمو اماده کردم، ساعت۳:۲۰ بود که از خونه بیرون اومدم و به سمت کافه رفتم خونم تا کافه خیلی دور نبود حدود ۲۰ دقیقه ای راه بود واسه همین پیاده رفتم،کمی بعد که رسیدم دیدم هنوز ده دقیقه ای مونده به ساعت ۴ ،اروم در کافه رو باز کردم و وارد شدم، رفتم وسایلمو گذاشتم و پیش بندم رو پوشیدم و شروع کردم به کار، چند دقیقه بعد که ساعت هنوز به چهار نرسیده بود صدای اروم باز شدن در اومد داشتم لیوان هارو مرتب میکردم که با صدای در سرمو بلند کردم که دیدم همون نویسندست اروم لبخندی زدم و روبهش گفتم....
ویو گیسو
همین که یونگی وارد کافه شد جیمین سرش را بلند کرد و لبخند پر انرژی و مهربونش اومد روی لب هاش و روبه یونگی گفت
«وای،...امروز زود اومدی»
یونگی مکثی کرد انگار که انتظار نداشت کسی این موضوع کوچیک رو بفهمه، دستش را بلند کرد و به سمت کلاه سیاهش که همیشه میپوشید برد و اروم پایین کشید و جواب خیلی کوتاهی داد
« بیرون شلوغ نبود»
جیمین با همان لبخند گرمش گفت
« اوه، پس بخاطر قهوه ی من نبوده! نه؟ »
یونگی بدون اینکه جواب جیمین را بدهد مستقیم به سمت میز همیشگی اش رفت همان میزی که متعلق به خودش شده بود، همین که رسید نشست وکیفش را روی میز گذاشت و لپ تاپش را بیرون اورد و روی میز گذاشت، اما اینبار قبل از اینکه بنویسد قبل از اینکه لپ تاپ را باز کند نگاه کوچیکی به پیشخوان انداخت، جیمین همانطور انجا ایستاده بود و به یونگی نگاه میکرد
،
کمی بعد جیمین که در دستش یک فنجان قهوه که مورد علاقه ی یونگی بود در دست داشت به سمت میز یونگی رفت و اروم قهوه رو روی میز گذاشت و با لحنی مهربون و پر انرژی گفت
« آمریکانو،سیاه،تلخ »
و بعد پوزخند شیطنت آمیزی زد و گفت
« البته،تقریبا »
یونگی از حرف جیمین تعجب کرد واسش سوال بود که منظورش چی بود واسه همین به قهوه نگاه کرد و بعدش به جیمین نگاه کرد از نگاهش میتوانست فهمید که داره میگه « منظورت چیه؟ » ، جیمین که نگاه پر از تعجب یونگی رو دید شانه بالا انداخت و گفت
« فقط یه تغییر خیلی کوچولو »
یونگی دستش رو به سمت فنجان قهوه برد و از ان کمی خورد، بازهم یونگی اون طعم اشنا رو حس کرد، تلخ بود..اما شیرینی بیش از حد کم که به سختی میتوان ان را احساس کرد، فنجان را روی میز گذاشت و روبه جیمین گفت
« تو بهش چیزی اضافه میکنی؟ »
جیمین شکه شد و از تعجب چشم هایش گرد شد، چند لحظه بعد خندید و گفت
« چی؟ قرار نبود بفهمی! »
در همان لحظه یونگی آرام و کوتاه جواب داد
« وانیل؟ درست گفتم؟ »
جیمین به یونگی خیره نگاه میکرد که بعداز چند لحظه ارام خندید و گفت
«اوه!...خیلی خوب فهمیدی »
یونگی اخم کم رنگی کرد و خشک گفت
«چرا؟»
جیمین همون لحظه صندلیه روبه روی یونگی رو عقب کشید و نشست، لبخندی زد انگار که مشتری و باریستا بودن اصلا براش مهم نبود، اروم گفت....
Part ³
دو هفته بعد (ویو جیمین)
امروز صبح که بیدار شدم رفتم به دانشگاه و بعد از یه امتحان سخت با جین رفتیم به خرید و بعداز کمی خرید برگشتیم خونه هامون تصمیم گرفتیم که امروز عصر تو کافه ای که من کار میکنم دوباره همو ببینیم، وقتی رفتم خونه یه چیزی خوردم و یکم استراحت کردم، ساعت ۳ شده بود که بلند شدم و خودمو اماده کردم، ساعت۳:۲۰ بود که از خونه بیرون اومدم و به سمت کافه رفتم خونم تا کافه خیلی دور نبود حدود ۲۰ دقیقه ای راه بود واسه همین پیاده رفتم،کمی بعد که رسیدم دیدم هنوز ده دقیقه ای مونده به ساعت ۴ ،اروم در کافه رو باز کردم و وارد شدم، رفتم وسایلمو گذاشتم و پیش بندم رو پوشیدم و شروع کردم به کار، چند دقیقه بعد که ساعت هنوز به چهار نرسیده بود صدای اروم باز شدن در اومد داشتم لیوان هارو مرتب میکردم که با صدای در سرمو بلند کردم که دیدم همون نویسندست اروم لبخندی زدم و روبهش گفتم....
ویو گیسو
همین که یونگی وارد کافه شد جیمین سرش را بلند کرد و لبخند پر انرژی و مهربونش اومد روی لب هاش و روبه یونگی گفت
«وای،...امروز زود اومدی»
یونگی مکثی کرد انگار که انتظار نداشت کسی این موضوع کوچیک رو بفهمه، دستش را بلند کرد و به سمت کلاه سیاهش که همیشه میپوشید برد و اروم پایین کشید و جواب خیلی کوتاهی داد
« بیرون شلوغ نبود»
جیمین با همان لبخند گرمش گفت
« اوه، پس بخاطر قهوه ی من نبوده! نه؟ »
یونگی بدون اینکه جواب جیمین را بدهد مستقیم به سمت میز همیشگی اش رفت همان میزی که متعلق به خودش شده بود، همین که رسید نشست وکیفش را روی میز گذاشت و لپ تاپش را بیرون اورد و روی میز گذاشت، اما اینبار قبل از اینکه بنویسد قبل از اینکه لپ تاپ را باز کند نگاه کوچیکی به پیشخوان انداخت، جیمین همانطور انجا ایستاده بود و به یونگی نگاه میکرد
،
کمی بعد جیمین که در دستش یک فنجان قهوه که مورد علاقه ی یونگی بود در دست داشت به سمت میز یونگی رفت و اروم قهوه رو روی میز گذاشت و با لحنی مهربون و پر انرژی گفت
« آمریکانو،سیاه،تلخ »
و بعد پوزخند شیطنت آمیزی زد و گفت
« البته،تقریبا »
یونگی از حرف جیمین تعجب کرد واسش سوال بود که منظورش چی بود واسه همین به قهوه نگاه کرد و بعدش به جیمین نگاه کرد از نگاهش میتوانست فهمید که داره میگه « منظورت چیه؟ » ، جیمین که نگاه پر از تعجب یونگی رو دید شانه بالا انداخت و گفت
« فقط یه تغییر خیلی کوچولو »
یونگی دستش رو به سمت فنجان قهوه برد و از ان کمی خورد، بازهم یونگی اون طعم اشنا رو حس کرد، تلخ بود..اما شیرینی بیش از حد کم که به سختی میتوان ان را احساس کرد، فنجان را روی میز گذاشت و روبه جیمین گفت
« تو بهش چیزی اضافه میکنی؟ »
جیمین شکه شد و از تعجب چشم هایش گرد شد، چند لحظه بعد خندید و گفت
« چی؟ قرار نبود بفهمی! »
در همان لحظه یونگی آرام و کوتاه جواب داد
« وانیل؟ درست گفتم؟ »
جیمین به یونگی خیره نگاه میکرد که بعداز چند لحظه ارام خندید و گفت
«اوه!...خیلی خوب فهمیدی »
یونگی اخم کم رنگی کرد و خشک گفت
«چرا؟»
جیمین همون لحظه صندلیه روبه روی یونگی رو عقب کشید و نشست، لبخندی زد انگار که مشتری و باریستا بودن اصلا براش مهم نبود، اروم گفت....
- ۱۸.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط