𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭: ³
ویو ات
حدود نیم ساعت از رفتن مامانم گذشته بود.
تمام این مدت فقط به یه چیز فکر میکردم.
فرار...
فرار تنها چیزی بود که میتونست نجاتم بده.
---
چهار ساعت بعد
منتظر بودم تا همه بخوابن.
کیفم آماده بود؛ فقط وسایل ضروری رو برداشته بودم. نمیخواستم چیزی همراهم باشه که سرعت فرارم رو کم کنه.
آروم در اتاقم رو باز کردم.
همهجا تاریک بود؛ دقیقاً همون چیزی که میخواستم.
دیدن توی اون تاریکی سخت بود. بهسختی از پلهها پایین رفتم و سعی کردم هیچ صدایی ایجاد نکنم.
بالاخره به در ورودی رسیدم.
از عمارت بیرون رفتم. خوشبختانه هیچ نگهبانی جلوی در نبود، اما هنوز نمیتونستم ریسک کنم. باید خودم رو به در پشتی میرسوندم.
با هزار بدبختی به در پشتی رسیدم.
دستم رو به سمت دستگیره بردم...
؟: خانم ات؟
وای، نه!
صدای یکی از نگهبانها بود.
؟: جایی میخواستید برید؟
برای چند ثانیه خشکم زد.
میدونستم که دیگه گیر افتادم.
آروم برگشتم. نگهبان داشت با تلفنش صحبت میکرد و دربارهی من به کسی خبر میداد.
با دیدن اسم پدرم روی صفحهی تلفنش، قلبم فرو ریخت.
نه... نه... نه!
چند لحظه بعد تماسش تموم شد.
؟: خانم ات، پدرتون خیلی عصبانی هستن. لطفاً برگردید داخل عمارت.
با حرص از کنارش رد شدم و به سمت عمارت برگشتم.
وقتی وارد سالن شدم، بابام روی مبل نشسته بود.
رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود.
بهمحض اینکه منو دید، از جاش بلند شد و مچ دستم رو محکم گرفت.
÷ فکر کردی کجا داری میری؟
جوابی ندادم.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، منو به سمت زیرزمین کشوند؛ همون جایی که از بچگی ازش میترسیدم.
با شدت منو به داخل هل داد و روی زمین افتادم.
÷ دخترهی چشمسفید! داشتی چه غلطی میکردی، ها؟!
+ بابا...
÷ خفه شو!
با ترس نگاش کردم. دستش رو بالا برد و کمربندش رو برداشت.
÷ الان بهت نشون میدم که دیگه فکر فرار به سرت نزنه!
چشمهام رو بستم.
اما درست همون لحظه، صدای در بلند شد.
؟: آقای لی؟
بابام با عصبانیت برگشت.
÷ چیه؟!
دست راستش پشت در ایستاده بود.
؟: آقای لی، فردا آقای چوی میان تا دربارهی مراسم عروسی صحبت کنن.
بابام چند ثانیه ساکت موند.
بعد با اخم گفت:
÷ برو بیرون!
مرد بدون حرف اضافهای از زیرزمین خارج شد.
بابام دوباره نگاهم کرد.
÷ ات، برو خدا رو شکر کن که بهخاطر آقای چوی کاری بهت ندارم.
بعد از گفتن این جمله، از زیرزمین بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
و من تنها موندم.
به در بسته خیره شدم.
کاش فقط یه راهی برای فرار وجود داشت...
کاش میتونستم از این خونهی لعنتی برم و دیگه هیچوقت برنگردم.
با خودم فکر کردم شاید کتکخوردن از بابام راحتتر از این بود که بشینم و منتظر بمونم تا اون مرتیکه دوباره بیاد.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
چطور باید از این جهنم فرار میکردم؟
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭: ³
ویو ات
حدود نیم ساعت از رفتن مامانم گذشته بود.
تمام این مدت فقط به یه چیز فکر میکردم.
فرار...
فرار تنها چیزی بود که میتونست نجاتم بده.
---
چهار ساعت بعد
منتظر بودم تا همه بخوابن.
کیفم آماده بود؛ فقط وسایل ضروری رو برداشته بودم. نمیخواستم چیزی همراهم باشه که سرعت فرارم رو کم کنه.
آروم در اتاقم رو باز کردم.
همهجا تاریک بود؛ دقیقاً همون چیزی که میخواستم.
دیدن توی اون تاریکی سخت بود. بهسختی از پلهها پایین رفتم و سعی کردم هیچ صدایی ایجاد نکنم.
بالاخره به در ورودی رسیدم.
از عمارت بیرون رفتم. خوشبختانه هیچ نگهبانی جلوی در نبود، اما هنوز نمیتونستم ریسک کنم. باید خودم رو به در پشتی میرسوندم.
با هزار بدبختی به در پشتی رسیدم.
دستم رو به سمت دستگیره بردم...
؟: خانم ات؟
وای، نه!
صدای یکی از نگهبانها بود.
؟: جایی میخواستید برید؟
برای چند ثانیه خشکم زد.
میدونستم که دیگه گیر افتادم.
آروم برگشتم. نگهبان داشت با تلفنش صحبت میکرد و دربارهی من به کسی خبر میداد.
با دیدن اسم پدرم روی صفحهی تلفنش، قلبم فرو ریخت.
نه... نه... نه!
چند لحظه بعد تماسش تموم شد.
؟: خانم ات، پدرتون خیلی عصبانی هستن. لطفاً برگردید داخل عمارت.
با حرص از کنارش رد شدم و به سمت عمارت برگشتم.
وقتی وارد سالن شدم، بابام روی مبل نشسته بود.
رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود.
بهمحض اینکه منو دید، از جاش بلند شد و مچ دستم رو محکم گرفت.
÷ فکر کردی کجا داری میری؟
جوابی ندادم.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، منو به سمت زیرزمین کشوند؛ همون جایی که از بچگی ازش میترسیدم.
با شدت منو به داخل هل داد و روی زمین افتادم.
÷ دخترهی چشمسفید! داشتی چه غلطی میکردی، ها؟!
+ بابا...
÷ خفه شو!
با ترس نگاش کردم. دستش رو بالا برد و کمربندش رو برداشت.
÷ الان بهت نشون میدم که دیگه فکر فرار به سرت نزنه!
چشمهام رو بستم.
اما درست همون لحظه، صدای در بلند شد.
؟: آقای لی؟
بابام با عصبانیت برگشت.
÷ چیه؟!
دست راستش پشت در ایستاده بود.
؟: آقای لی، فردا آقای چوی میان تا دربارهی مراسم عروسی صحبت کنن.
بابام چند ثانیه ساکت موند.
بعد با اخم گفت:
÷ برو بیرون!
مرد بدون حرف اضافهای از زیرزمین خارج شد.
بابام دوباره نگاهم کرد.
÷ ات، برو خدا رو شکر کن که بهخاطر آقای چوی کاری بهت ندارم.
بعد از گفتن این جمله، از زیرزمین بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
و من تنها موندم.
به در بسته خیره شدم.
کاش فقط یه راهی برای فرار وجود داشت...
کاش میتونستم از این خونهی لعنتی برم و دیگه هیچوقت برنگردم.
با خودم فکر کردم شاید کتکخوردن از بابام راحتتر از این بود که بشینم و منتظر بمونم تا اون مرتیکه دوباره بیاد.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
چطور باید از این جهنم فرار میکردم؟
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۱۵۶
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط