𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
سالها از اون کابوس گذشته بود..دیگه خبری از تهدید، ترس و دسیسههای گذشته نبود.. تنها چیزی که ا.ت و تهیونگ میخواستن، آرامش بود و ساختن یه زندگی جدید، به دور از سایههای گذشته...
یکی از روزهای گرم تابستون، این آرامش با خبری دلنشین دوبرابر شد.
ا.ت باردار بود، اون هم نه یه بچه، بلکه دو قلو!
تهیونگ از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید و ا.ت از شنیدن این خبر اشک شوق میریخت.
چند ماه بعد، تو بیمارستانی غریب اما امن، سوجین و سئوجون به دنیا اومدن.
سوجین، با صدای بلند و گریههای پرقدرتش، از همون لحظه اول نشون داد که دختری سرکش و پرجنبو جوشیه.... سئوجون اما آرومتر بود و با چشمایی درشت و کنجکاو، به دنیای جدیدش نگاه میکرد.
روزهای اول سخت بود، خیلی سخت.
تهیونگ که تا قبل از این فقط به کارهای مدیریتی و سختگیرانه عادت داشت، حالا مجبور بود پوشک عوض کنه، شیر خشک درست کنه و تا صبح بیدار بمونه تا گریههای یکی از دوقلوها رو آروم کنه
ا.ت: تهیونگ! سوجین دوباره بیدار شده. فکر کنم گرسنشه
با چشمای خوابآلود و صدایی گرفته گفت..
تهیونگ: اما همین نیم ساعت پیش بهش شیر دادی! مگه میشه؟
ا.ت با لبخند خسته ای گفت..
ا.ت: دوقلوها همینطورین! دو برابر کار، دو برابر عشق.
تهیونگ در حالی که سوجین رو تو آغوشش میگیره و سعی میکنه آرومش کنه میگه..
تهیونگ: عشقش رو که قبول دارم... ولی کارش... خدای من، من تو جلسات کاری هم اینقدر خسته نمیشدم!
_________
شبها، وقتی دوقلوها بالاخره میخوابیدن، ا.ت و تهیونگ، خسته اما خوشحال، روی مبل کنار هم مینشستن.
تهیونگ: باورم نمیشه چقدر زود بزرگ میشن. همین دیروز بود که نمیتونستن سرشون رو نگه دارن، حالا سوجین داره سعی میکنه چهار دست و پا بره
ا.ت: آره، و سئوجون هم هر وقت صداش میکنیم، سرش رو کج میکنه و با اون چشمای درشتش بهمون زل میزنه. انگار همه چیز رو میفهمه
تهیونگ دست ا.ت رو میگیره..
تهیونگ: ا.ت... ممنونم که با من موندی. ممنونم برای این خانواده. بدون تو...
ا.ت سرشو روی شونه تهیونگ میذاره و حرف تهیونگ رو قطع میکنه...
ا.ت: همیشه گفتم، ما با هم قویتریم. این بچهها، همون آرامشی ان که همیشه دنبالش بودیم
اونا هیچ وقت از گذشته حرف نمیزدن، یا حداقل سعی میکردن که نزنن. سایه تائه هیونگ همیشه تو گوشهای از قلبشون بود، اما این دو قلوها، مثل نوری تو تاریکی بودن... ا.ت و تهیونگ، تموم تلاششون رو میکردن تا زندگی عادی و شادی برای سوجین و سئوجون بسازن، زندگیای که خودشون هرگز فرصت تجربهاش رو نداشتن.
سالها به سرعت برق و باد گذشت سوجین و سئوجون حالا نوجوون بودن...
سوجين، یه دختر کاملا سرکش و بی پروا بود. اون موهاش رو به رنگ های مختلفی در میاورد و لباس هایی می پوشید که تهیونگ رو به مرز جنون می رسوند و بیشتر وقتش رو بیرون از خونه میگذروند..سوجین تو مدرسه نمره های نسبتا خوبی داشت... اما اخلاقش طوری بود که تهیونگ رو یاد دوران نوجوونی خودش می انداخت با این تفاوت که سرکشی سوجین رنگ و بوی خطر داشت.
تهیونگ: سوجین دوباره این لباس چیه پوشیدی؟ موهات چرا بنفشه ؟
سوجین با بی خیالی جواب میده..
سوجین: بابا اینا مده! به شما چه ربطی داره؟
ا.ت با لبخند گفت...
ا.ت: عزیزم کمی با پدرت مهربون باش،اون نگرانته
سوجین: نگران من نباشید من از خودم مراقبت میکنم
از اون طرف سئوجون برادر دوقلوش کاملا برعکس بود. اون پسری آروم کتابخون و منطقی بود. بیشتر وقتش رو تو کتابخونه یا تو اتاقش میگذروند و به درس و مطالعه علاقه زیادی داشت...و از درگیری و ماجراجویی دوری میکرد و تهیونگ از این بابت خیالش راحت تر بود.
ات : سئوجون امروز مدرسه چطور بود؟
سئوجون: خوب بود مامان.. نمرات امتحان فیزیک رو دادن من بالاترین نمره رو گرفتم
تهیونگ: آفرین پسرم! مثل همیشه باعث افتخاری
سوجین که با بوی غذا موردعلاقه اش تازه وارد آشپزخونه شده بود گفت..
سوجین: باعث افتخاره چون درس خونه؟ منم که فقط باعث دردسرم، نه؟
ات: این چه حرفیه سوجین؟ تو هم برای ما عزیزی فقط کمی شیطون تر از برادرتی
سوجين: شيطون؟ سرکش؟ هر چی دوست دارید بگید
و بعد قیافه ای عبوس پشت میز نشست.
با وجود تموم تفاوت هاشون دوقلوها پیوند عمیق با هم داشتن. سوجین شاید گاهی اوقات سئوجون رو اذیت میکرد. اما بعضی وقت ها هم ازش محافظت می کرد و سئوجون هم با آرامش و منطقش سعی میکرد خواهر سرکشش رو از دردسر دور کنه.
تهیونگ و ا.ت با دیدن دوقلوهاشون که هر روز بزرگتر و مستقل تر میشدن شاد و خوشحال بودن و غرق تو مسئولیت های شیرین پدری و مادری شده بودن و فکر میکردن که از همه خطرات دور ان، بی خبر از اینکه سایهای قدیمی، هنوز هم تو کمین بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
سالها از اون کابوس گذشته بود..دیگه خبری از تهدید، ترس و دسیسههای گذشته نبود.. تنها چیزی که ا.ت و تهیونگ میخواستن، آرامش بود و ساختن یه زندگی جدید، به دور از سایههای گذشته...
یکی از روزهای گرم تابستون، این آرامش با خبری دلنشین دوبرابر شد.
ا.ت باردار بود، اون هم نه یه بچه، بلکه دو قلو!
تهیونگ از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید و ا.ت از شنیدن این خبر اشک شوق میریخت.
چند ماه بعد، تو بیمارستانی غریب اما امن، سوجین و سئوجون به دنیا اومدن.
سوجین، با صدای بلند و گریههای پرقدرتش، از همون لحظه اول نشون داد که دختری سرکش و پرجنبو جوشیه.... سئوجون اما آرومتر بود و با چشمایی درشت و کنجکاو، به دنیای جدیدش نگاه میکرد.
روزهای اول سخت بود، خیلی سخت.
تهیونگ که تا قبل از این فقط به کارهای مدیریتی و سختگیرانه عادت داشت، حالا مجبور بود پوشک عوض کنه، شیر خشک درست کنه و تا صبح بیدار بمونه تا گریههای یکی از دوقلوها رو آروم کنه
ا.ت: تهیونگ! سوجین دوباره بیدار شده. فکر کنم گرسنشه
با چشمای خوابآلود و صدایی گرفته گفت..
تهیونگ: اما همین نیم ساعت پیش بهش شیر دادی! مگه میشه؟
ا.ت با لبخند خسته ای گفت..
ا.ت: دوقلوها همینطورین! دو برابر کار، دو برابر عشق.
تهیونگ در حالی که سوجین رو تو آغوشش میگیره و سعی میکنه آرومش کنه میگه..
تهیونگ: عشقش رو که قبول دارم... ولی کارش... خدای من، من تو جلسات کاری هم اینقدر خسته نمیشدم!
_________
شبها، وقتی دوقلوها بالاخره میخوابیدن، ا.ت و تهیونگ، خسته اما خوشحال، روی مبل کنار هم مینشستن.
تهیونگ: باورم نمیشه چقدر زود بزرگ میشن. همین دیروز بود که نمیتونستن سرشون رو نگه دارن، حالا سوجین داره سعی میکنه چهار دست و پا بره
ا.ت: آره، و سئوجون هم هر وقت صداش میکنیم، سرش رو کج میکنه و با اون چشمای درشتش بهمون زل میزنه. انگار همه چیز رو میفهمه
تهیونگ دست ا.ت رو میگیره..
تهیونگ: ا.ت... ممنونم که با من موندی. ممنونم برای این خانواده. بدون تو...
ا.ت سرشو روی شونه تهیونگ میذاره و حرف تهیونگ رو قطع میکنه...
ا.ت: همیشه گفتم، ما با هم قویتریم. این بچهها، همون آرامشی ان که همیشه دنبالش بودیم
اونا هیچ وقت از گذشته حرف نمیزدن، یا حداقل سعی میکردن که نزنن. سایه تائه هیونگ همیشه تو گوشهای از قلبشون بود، اما این دو قلوها، مثل نوری تو تاریکی بودن... ا.ت و تهیونگ، تموم تلاششون رو میکردن تا زندگی عادی و شادی برای سوجین و سئوجون بسازن، زندگیای که خودشون هرگز فرصت تجربهاش رو نداشتن.
سالها به سرعت برق و باد گذشت سوجین و سئوجون حالا نوجوون بودن...
سوجين، یه دختر کاملا سرکش و بی پروا بود. اون موهاش رو به رنگ های مختلفی در میاورد و لباس هایی می پوشید که تهیونگ رو به مرز جنون می رسوند و بیشتر وقتش رو بیرون از خونه میگذروند..سوجین تو مدرسه نمره های نسبتا خوبی داشت... اما اخلاقش طوری بود که تهیونگ رو یاد دوران نوجوونی خودش می انداخت با این تفاوت که سرکشی سوجین رنگ و بوی خطر داشت.
تهیونگ: سوجین دوباره این لباس چیه پوشیدی؟ موهات چرا بنفشه ؟
سوجین با بی خیالی جواب میده..
سوجین: بابا اینا مده! به شما چه ربطی داره؟
ا.ت با لبخند گفت...
ا.ت: عزیزم کمی با پدرت مهربون باش،اون نگرانته
سوجین: نگران من نباشید من از خودم مراقبت میکنم
از اون طرف سئوجون برادر دوقلوش کاملا برعکس بود. اون پسری آروم کتابخون و منطقی بود. بیشتر وقتش رو تو کتابخونه یا تو اتاقش میگذروند و به درس و مطالعه علاقه زیادی داشت...و از درگیری و ماجراجویی دوری میکرد و تهیونگ از این بابت خیالش راحت تر بود.
ات : سئوجون امروز مدرسه چطور بود؟
سئوجون: خوب بود مامان.. نمرات امتحان فیزیک رو دادن من بالاترین نمره رو گرفتم
تهیونگ: آفرین پسرم! مثل همیشه باعث افتخاری
سوجین که با بوی غذا موردعلاقه اش تازه وارد آشپزخونه شده بود گفت..
سوجین: باعث افتخاره چون درس خونه؟ منم که فقط باعث دردسرم، نه؟
ات: این چه حرفیه سوجین؟ تو هم برای ما عزیزی فقط کمی شیطون تر از برادرتی
سوجين: شيطون؟ سرکش؟ هر چی دوست دارید بگید
و بعد قیافه ای عبوس پشت میز نشست.
با وجود تموم تفاوت هاشون دوقلوها پیوند عمیق با هم داشتن. سوجین شاید گاهی اوقات سئوجون رو اذیت میکرد. اما بعضی وقت ها هم ازش محافظت می کرد و سئوجون هم با آرامش و منطقش سعی میکرد خواهر سرکشش رو از دردسر دور کنه.
تهیونگ و ا.ت با دیدن دوقلوهاشون که هر روز بزرگتر و مستقل تر میشدن شاد و خوشحال بودن و غرق تو مسئولیت های شیرین پدری و مادری شده بودن و فکر میکردن که از همه خطرات دور ان، بی خبر از اینکه سایهای قدیمی، هنوز هم تو کمین بود.
- ۳۸.۶k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط