من بچگیامم آروم و گوشه گیر بودم
من بچگیامم آروم و گوشه گیر بودم
با مامان هر جا مهمونی میرفتیم یه گوشه
می نشستم و از کنار پنجره به بازی بچه ها تو حیاط نگاه میکردم...
و هر لحظه منتظر بودم یکی صدام بزنه و بگه تنها نشین پاشو برو با بچه ها بازی کن
گاهی وقتا بچه ها غرق عمو زنجیر باف میشدن و من ساعت ها به حرف آدم بزرگا گوش میدادم و نگاهم محو خنده ها و جیغ زدنای بچه ها میشد
گاهی وقتا منتظر بودم مامان دستم رو بگیره و ببره پیش بچه ها و بهشون بگه با دختر منم بازی کنید...
ولی گاهی وقتا این اتفاق نمی افتاد و مامان گرم صحبت راجع به فلان غذا و فلان لباس میشد و من تا آخر مهمونی تو حسرت بازی با دوچرخه ی گوشه ی حیاط که هیشکی حواسش بهش نبود میموندم...
بعدم که برمیگشتیم خونه میرفتم سمت اتاقم و یه نقاشی از عمو زنجیرباف بچه ها میکشیدم و خودم رو با یه مداد سیاه اون گوشه میکشیدم که داره از پشت پنجره به بچه ها نگاه میکنه...
الان که بزرگ تر شدم بازم همون دخترک کوچولوی آروم پشت پنجره ام...
که از دور تو رو نگاه میکنه... از دور دستات رو میگیره...
از دور تو رویاهاش با تو سفر میکنه...
و تو نقاشی هاش یکی شبیه تو رو با مداد رنگی کنار خودش میکشه...
میدونی من الانم همون دخترک آروم و گوشه گیر قصه ی توام...
شاید دوست داشتنم رو فریاد نزنم شاید تا حالا عطر مردونه ی تو رو یواشکی به لباسام نزده باشم...
شاید واسه دیدنت هر لحظه پافشاری نکنم و مدام قربون صدقه ی اون چهار خونه ی پیراهنت نشده باشم...
ولی شبا آروم تو خیالاتم ستاره هامون رو بهم جفت میکنم و بی صدا تو رویای آغوشت خواب تو رو میبینم...
✎ #دلنوشته
با مامان هر جا مهمونی میرفتیم یه گوشه
می نشستم و از کنار پنجره به بازی بچه ها تو حیاط نگاه میکردم...
و هر لحظه منتظر بودم یکی صدام بزنه و بگه تنها نشین پاشو برو با بچه ها بازی کن
گاهی وقتا بچه ها غرق عمو زنجیر باف میشدن و من ساعت ها به حرف آدم بزرگا گوش میدادم و نگاهم محو خنده ها و جیغ زدنای بچه ها میشد
گاهی وقتا منتظر بودم مامان دستم رو بگیره و ببره پیش بچه ها و بهشون بگه با دختر منم بازی کنید...
ولی گاهی وقتا این اتفاق نمی افتاد و مامان گرم صحبت راجع به فلان غذا و فلان لباس میشد و من تا آخر مهمونی تو حسرت بازی با دوچرخه ی گوشه ی حیاط که هیشکی حواسش بهش نبود میموندم...
بعدم که برمیگشتیم خونه میرفتم سمت اتاقم و یه نقاشی از عمو زنجیرباف بچه ها میکشیدم و خودم رو با یه مداد سیاه اون گوشه میکشیدم که داره از پشت پنجره به بچه ها نگاه میکنه...
الان که بزرگ تر شدم بازم همون دخترک کوچولوی آروم پشت پنجره ام...
که از دور تو رو نگاه میکنه... از دور دستات رو میگیره...
از دور تو رویاهاش با تو سفر میکنه...
و تو نقاشی هاش یکی شبیه تو رو با مداد رنگی کنار خودش میکشه...
میدونی من الانم همون دخترک آروم و گوشه گیر قصه ی توام...
شاید دوست داشتنم رو فریاد نزنم شاید تا حالا عطر مردونه ی تو رو یواشکی به لباسام نزده باشم...
شاید واسه دیدنت هر لحظه پافشاری نکنم و مدام قربون صدقه ی اون چهار خونه ی پیراهنت نشده باشم...
ولی شبا آروم تو خیالاتم ستاره هامون رو بهم جفت میکنم و بی صدا تو رویای آغوشت خواب تو رو میبینم...
✎ #دلنوشته
- ۸.۶k
- ۱۴ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط