پارت ۱۵
شب بود. تو اتاقم نشسته بودم. به عکس فکر میکردم. به اون بچهی ۱۰ ساله. به مادرش که ترکش کرده بود. به تهیونگی که حالا یه مرد سرد و بیرحم شده بود. ولی من پشت اون سردی، یه چیز دیگه دیده بودم.
صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانهی همیشه.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، فرق داشت. چشمهاش خسته بود. موهاش به هم ریخته. یه شیشه ویسکی تو دستش بود، تقریباً خالی.
& (آروم) میتونم بیام تو؟
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت اجازه میگرفت؟ برای اولین بار؟
· ب... بله. بیا.
وارد شد. اتاق کوچیک من. نگاهش دور اتاق چرخید. تخت باریک. پنجرهی میلهدار. دیوار سرد.
& (آروم) اینجا مثل قفسه.
· خب... آره.
& (نشست روی زمین، کنار تخت) همیشه همینجا بودی؟ از شب اول؟
· بله.
تهیونگ یه جرعهی دیگه خورد. به دیوار خیره شد.
& من ۱۰ سالم بود که مادرم رفت. گفت برمیگرده. ولی برنگشت. از اون روز، یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم. حتی به کسایی که میگن دوستت دارن.
سکوت کردم. نمیدونستم چی بگم.
& (سرش رو بلند کرد) تو چرا اینجوریای؟ چرا انقدر ترسویی؟ چرا انقدر ضعیفی؟
· م... من...
& (حرفم رو قطع کرد) نه. جواب نده. میدونم. چون تو هم مثل منی. یه بچهی ترسیده که کسی ازش محافظت نکرده.
اشک تو چشمهام جمع شد. تهیونگ بهم نگاه کرد. یه نگاه عجیب. نه سرد. نه گرم. یه چیزی بین اینا.
& (آروم) ولی من نمیخوام مثل من بشی. نمیخوام سنگ بشی. تو باید بترسی. باید گریه کنی. چون اگه سنگ بشی، دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی.
بلند شد. شیشه رو گذاشت روی زمین. سمت در رفت. ولی ایستاد. برگشت.
& (آروم) فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
· ب... بله.
& (مکث کرد) ولی... شاید فردا شب، تنبیه نباشه. شاید فقط... حرف بزنیم.
و رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد؟ یا فقط مست بود؟ نمیدونستم. ولی یه چیز رو میدونستم. من هنوز عاشقش بودم. و این عشق، هر روز عمیقتر میشد.
صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانهی همیشه.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، فرق داشت. چشمهاش خسته بود. موهاش به هم ریخته. یه شیشه ویسکی تو دستش بود، تقریباً خالی.
& (آروم) میتونم بیام تو؟
قلبم ایستاد. تهیونگ داشت اجازه میگرفت؟ برای اولین بار؟
· ب... بله. بیا.
وارد شد. اتاق کوچیک من. نگاهش دور اتاق چرخید. تخت باریک. پنجرهی میلهدار. دیوار سرد.
& (آروم) اینجا مثل قفسه.
· خب... آره.
& (نشست روی زمین، کنار تخت) همیشه همینجا بودی؟ از شب اول؟
· بله.
تهیونگ یه جرعهی دیگه خورد. به دیوار خیره شد.
& من ۱۰ سالم بود که مادرم رفت. گفت برمیگرده. ولی برنگشت. از اون روز، یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم. حتی به کسایی که میگن دوستت دارن.
سکوت کردم. نمیدونستم چی بگم.
& (سرش رو بلند کرد) تو چرا اینجوریای؟ چرا انقدر ترسویی؟ چرا انقدر ضعیفی؟
· م... من...
& (حرفم رو قطع کرد) نه. جواب نده. میدونم. چون تو هم مثل منی. یه بچهی ترسیده که کسی ازش محافظت نکرده.
اشک تو چشمهام جمع شد. تهیونگ بهم نگاه کرد. یه نگاه عجیب. نه سرد. نه گرم. یه چیزی بین اینا.
& (آروم) ولی من نمیخوام مثل من بشی. نمیخوام سنگ بشی. تو باید بترسی. باید گریه کنی. چون اگه سنگ بشی، دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی.
بلند شد. شیشه رو گذاشت روی زمین. سمت در رفت. ولی ایستاد. برگشت.
& (آروم) فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
· ب... بله.
& (مکث کرد) ولی... شاید فردا شب، تنبیه نباشه. شاید فقط... حرف بزنیم.
و رفت. در رو بست.
من پشت در موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ داشت نرم میشد؟ یا فقط مست بود؟ نمیدونستم. ولی یه چیز رو میدونستم. من هنوز عاشقش بودم. و این عشق، هر روز عمیقتر میشد.
- ۱۱.۶k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط