"شب‌خاص"

"شب‌خاص"

'پارت دوم'
P²


+لعنت بهش چیشد یهویی؟اون صدای چی‌بود؟
چان سریع دوباره فلیکس رو گرفت.
بعد از چندتا بوق گوشی‌جواب داده شد.
+هی پسر داشتم حرف میزدم چرا قطع-
وقتی صدای گرفته و به نفس نفس افتاده فلیکس رو اونور خط شنید،برای یه لحظه کاملا خفه شد.
-هـ...هیونگ..
+فــ..فلیکس؟چیشد؟حالت‌خوبه؟چرا صدات اینجوریه؟تصادف کردی؟
چان با نگرانی پشت سر هم جمله‌ها رو تکرار میکرد،قلبش داشت با شدت زیادی میکوبید و حس میکرد ضربانش‌و توی گوش‌هاش میشنوه؛چون هیچ جوابی از فلیکس نمی‌گرفت،فقط صدای نفس نفس و یه چند کلمه غیر واضح.
-هـیـ...هیونگـ...منـ,
فلیکس دیگه نتونست چیزی بگه،احساس میکرد حتی همین الانم داره با آخرین جونش حرف می‌زنه.
درد زیادی توی قسمت سرش و دست چپش حس میکرد،حتی نمیتونست کامل و واضح وضعیتی که داخل هست رو بفهمه؛فقظ تونست از مایع داغی که از کنار سرش داشت ریزش میکرد بفهمه خونریزی داره.
چند لحظه با نفس های تنگ و دید تار گذشت تا صدای جیغ و داد مردم رو تونست بشنوه. غیر واضح بود اما میتونست متوجه بشه اطرافش داره کم کم شروع میشه،و یکم بعد صدای آژیر آمبولانس و دیگه خاموشی..


ولی ا.ت چی؟


بعد از اون ضربه محکم به ماشینش چند لحظه چشماش بسته بود تا بالاخره تونست یکمی میون چشماش رو باز کنه،اولش دیدش بخاطر ضربه‌ای که به سرش خورده بود تار بود اما یکم که گذشت تونست شرایط رو درک کنه. درد شدیدی توی قسمت سرش و پای راستش حس میکرد،اما وقتی به پاش نگاه کرد هیچ اثری از خون یا چیز دیگه‌ای نبود فقط درد.
اما سرش..تونست متوجه بشه از کناره چشمش داره مایع غلیظی میاد پایین،و وقتی با تمام دردش دستش‌و‌ کشید روی صورتش دست سفید رنگش‌و دید که با رنگ‌ قرمز خون خودش نقاشی شده بود.
خب شاید اگه این رو به عنوان یه اثر هنری طراحی میکردن خیلی فوق‌العاده و خاص میشد،چون ا.ت دستای کشیده و لاغری همراه با پوست سفید رنگی داشت که رنگ قرمزی خون به زیبایی روش نشسته بود؛اما خب الان موقعیت فرق میکرد.
سعی کرد سرش‌و تکون بده تا اطراف رو ببینه اما درد زیاد سر و گردنش اجازه این کار رو نمی‌داد.
کم‌کم داشت ناامید میشد که صدای مردمی رو شنید که میتونست حتی با چشمایی که الان تار و تقریبا بسته بودن،بفهمه داره سمت ماشینش هجوم میارن.
چند لحظه بعد از صدای آژیر آمبولانس دیگه خستگی،چشماش رو به خواب دعوت کرد..


_Soki.


#فلیکس #فیک #چندپارتی #استری‌کیدز #سناریو #کی‌پاپ
دیدگاه ها (۱۹)

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p96هوای سرد ساختمان متروک، نفس کشیدن رو ...

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 32○ اندکی اسمات هست ...

جهانی میان بیداری و خوابPart 1آملیا داشت می‌دوید.نمی‌دونست ک...

پارت سومیه هفته بعد راوی:کشور شرق پر شده بود از سر و صدای ه...

پارت ۲۲:

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 24جین دوباره به حرف های مینجه فکر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط