^.The Law of Violence.^
Part ¹⁶
[همان روز — سالن تمرین عمارت مین یوان]
صدای قدمهای پرانپریا دوباره در سالن پیچید.
جسیکا روبهرویش ایستاده بود؛ دستهایش را روی سینه جمع کرده بود و با دقت حرکات او را زیر نظر داشت.
— «دوباره.»
پرانپریا نفسش را بیرون داد.
— «فکر کنم برای بار دهمه.»
— «بار یازدهم.»
— «تو واقعاً میشمری؟»
— «همیشه.»
پرانپریا زیر لب غر زد:
— «عالیه...»
جسیکا لبخند خیلی کوچکی زد.
— «غر زدن هم جزو تمرینه.»
پرانپریا خندید.
— «هیونوو تو رو اینقدر جدی نکرده؟»
جسیکا برای لحظهای ساکت شد.
— «هیونوو؟»
— «آره.»
— «اون جدی نیست.»
پرانپریا با تعجب نگاهش کرد.
— «چی؟»
جسیکا گفت:
— «اون فقط بلده جدی بودنش رو قایم کنه.»
پرانپریا چند ثانیه چیزی نگفت.
جمله ساده بود، اما انگار لایهی دیگری پشتش پنهان شده بود.
— «تو خیلی خوب میشناسیش.»
جسیکا نگاهش را از او گرفت.
— «سالهاست کنار همیم.»
— «پس میدونی واقعاً توی ذهنش چی میگذره؟»
جسیکا لبخند محوی زد.
— «هیچکس نمیدونه.»
سکوت.
بعد جسیکا دوباره به پرانپریا نگاه کرد.
— «حتی من.»
پرانپریا برای اولین بار متوجه شد که شاید هیونوو فقط برای تازهواردها مرموز نیست.
برای آدمهای قدیمی این گروه هم، بخشهایی از وجودش ناشناخته بود.
جسیکا ناگهان گفت:
— «حواست اینجاست یا نه؟»
پرانپریا سریع صاف ایستاد.
— «اینجاست.»
— «پس ادامه بده.»
---
چند دقیقه بعد، جسیکا او را متوقف کرد.
— «کافیه.»
پرانپریا نفس راحتی کشید.
— «بالاخره!»
جسیکا بطری آبی را به سمتش گرفت.
— «بد نبود.»
پرانپریا با تعجب گفت:
— «این از طرف تو تعریف حساب میشه؟»
— «خیلی.»
پرانپریا خندید.
اما جسیکا این بار لبخند نزد.
نگاهش جدی شد.
— «پرانپریا.»
— «هوم؟»
— «یه چیزی رو یادت بمونه.»
پرانپریا منتظر ماند.
— «تو قرار نیست مثل من بجنگی.»
مکث.
— «قرار نیست مثل هیونوو فکر کنی.»
و بعد با لحنی آرامتر گفت:
— «و قرار نیست مثل لوکا رفتار کنی.»
پرانپریا ابرو بالا انداخت.
— «پس باید چیکار کنم؟»
جسیکا مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «خودت باش.»
سکوت کوتاهی میانشان افتاد.
— «چون اگه بخوای تبدیل به یکی از ما بشی، یه روز خودت رو گم میکنی.»
پرانپریا برای چند لحظه چیزی نگفت.
این جمله از جسیکا انتظارش را نداشت.
او فکر میکرد جسیکا قرار است از او یک مبارز بسازد.
اما حالا داشت چیز دیگری یادش میداد.
چطور خودش باقی بماند.
صدای باز شدن در سالن آمد.
هر دو برگشتند.
این بار مین یوان بود.
نگاهش ابتدا روی جسیکا نشست و بعد روی پرانپریا.
— «چطور پیش رفت؟»
جسیکا بدون مکث جواب داد:
— «بهتر از چیزی که انتظار داشتم.»
مین یوان نگاه کوتاهی به پرانپریا انداخت.
— «پس آمادهست.»
پرانپریا پرسید:
— «برای چی؟»
مین یوان لبخند بسیار کوتاهی زد.
— «برای اولین مأموریت واقعی.»
سالن ناگهان ساکت شد.
جسیکا به مین یوان نگاه کرد.
انگار خودش هم از زمانبندی این تصمیم خبر نداشت.
پرانپریا آرام پرسید:
— «کی؟»
مین یوان برگشت سمت در.
— «امشب.»
و رفت.
پرانپریا چند ثانیه مات ماند.
بعد به جسیکا نگاه کرد.
— «امشب؟!»
جسیکا آرام وسایل روی میز را جمع کرد.
— «به عمارت خوش اومدی، خانم ریانو.»
پرانپریا با ناباوری گفت:
— «تو حتی یک ذره هم نگران نیستی؟»
جسیکا لبخند زد.
— «من؟»
لحظهای مکث کرد.
— «نه.»
بعد در حالی که از کنار پرانپریا رد میشد، خیلی آرام گفت:
— «ولی شاید بهتر باشه تو نگران باشی.»
ادامه دارد...
شرایط شرایطه قبلی🤏🙃
[همان روز — سالن تمرین عمارت مین یوان]
صدای قدمهای پرانپریا دوباره در سالن پیچید.
جسیکا روبهرویش ایستاده بود؛ دستهایش را روی سینه جمع کرده بود و با دقت حرکات او را زیر نظر داشت.
— «دوباره.»
پرانپریا نفسش را بیرون داد.
— «فکر کنم برای بار دهمه.»
— «بار یازدهم.»
— «تو واقعاً میشمری؟»
— «همیشه.»
پرانپریا زیر لب غر زد:
— «عالیه...»
جسیکا لبخند خیلی کوچکی زد.
— «غر زدن هم جزو تمرینه.»
پرانپریا خندید.
— «هیونوو تو رو اینقدر جدی نکرده؟»
جسیکا برای لحظهای ساکت شد.
— «هیونوو؟»
— «آره.»
— «اون جدی نیست.»
پرانپریا با تعجب نگاهش کرد.
— «چی؟»
جسیکا گفت:
— «اون فقط بلده جدی بودنش رو قایم کنه.»
پرانپریا چند ثانیه چیزی نگفت.
جمله ساده بود، اما انگار لایهی دیگری پشتش پنهان شده بود.
— «تو خیلی خوب میشناسیش.»
جسیکا نگاهش را از او گرفت.
— «سالهاست کنار همیم.»
— «پس میدونی واقعاً توی ذهنش چی میگذره؟»
جسیکا لبخند محوی زد.
— «هیچکس نمیدونه.»
سکوت.
بعد جسیکا دوباره به پرانپریا نگاه کرد.
— «حتی من.»
پرانپریا برای اولین بار متوجه شد که شاید هیونوو فقط برای تازهواردها مرموز نیست.
برای آدمهای قدیمی این گروه هم، بخشهایی از وجودش ناشناخته بود.
جسیکا ناگهان گفت:
— «حواست اینجاست یا نه؟»
پرانپریا سریع صاف ایستاد.
— «اینجاست.»
— «پس ادامه بده.»
---
چند دقیقه بعد، جسیکا او را متوقف کرد.
— «کافیه.»
پرانپریا نفس راحتی کشید.
— «بالاخره!»
جسیکا بطری آبی را به سمتش گرفت.
— «بد نبود.»
پرانپریا با تعجب گفت:
— «این از طرف تو تعریف حساب میشه؟»
— «خیلی.»
پرانپریا خندید.
اما جسیکا این بار لبخند نزد.
نگاهش جدی شد.
— «پرانپریا.»
— «هوم؟»
— «یه چیزی رو یادت بمونه.»
پرانپریا منتظر ماند.
— «تو قرار نیست مثل من بجنگی.»
مکث.
— «قرار نیست مثل هیونوو فکر کنی.»
و بعد با لحنی آرامتر گفت:
— «و قرار نیست مثل لوکا رفتار کنی.»
پرانپریا ابرو بالا انداخت.
— «پس باید چیکار کنم؟»
جسیکا مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «خودت باش.»
سکوت کوتاهی میانشان افتاد.
— «چون اگه بخوای تبدیل به یکی از ما بشی، یه روز خودت رو گم میکنی.»
پرانپریا برای چند لحظه چیزی نگفت.
این جمله از جسیکا انتظارش را نداشت.
او فکر میکرد جسیکا قرار است از او یک مبارز بسازد.
اما حالا داشت چیز دیگری یادش میداد.
چطور خودش باقی بماند.
صدای باز شدن در سالن آمد.
هر دو برگشتند.
این بار مین یوان بود.
نگاهش ابتدا روی جسیکا نشست و بعد روی پرانپریا.
— «چطور پیش رفت؟»
جسیکا بدون مکث جواب داد:
— «بهتر از چیزی که انتظار داشتم.»
مین یوان نگاه کوتاهی به پرانپریا انداخت.
— «پس آمادهست.»
پرانپریا پرسید:
— «برای چی؟»
مین یوان لبخند بسیار کوتاهی زد.
— «برای اولین مأموریت واقعی.»
سالن ناگهان ساکت شد.
جسیکا به مین یوان نگاه کرد.
انگار خودش هم از زمانبندی این تصمیم خبر نداشت.
پرانپریا آرام پرسید:
— «کی؟»
مین یوان برگشت سمت در.
— «امشب.»
و رفت.
پرانپریا چند ثانیه مات ماند.
بعد به جسیکا نگاه کرد.
— «امشب؟!»
جسیکا آرام وسایل روی میز را جمع کرد.
— «به عمارت خوش اومدی، خانم ریانو.»
پرانپریا با ناباوری گفت:
— «تو حتی یک ذره هم نگران نیستی؟»
جسیکا لبخند زد.
— «من؟»
لحظهای مکث کرد.
— «نه.»
بعد در حالی که از کنار پرانپریا رد میشد، خیلی آرام گفت:
— «ولی شاید بهتر باشه تو نگران باشی.»
ادامه دارد...
شرایط شرایطه قبلی🤏🙃
- ۷.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط