خدمتکار کوچولو ی من فصل دوم. part:16

و فردا صبح .
تهیونگ: پاشدم دیدم کوک نیست رفتم سرویس بهداشتی و کار های لازم رو انجام دادم اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین رفتم توی آشپز خونه دیدم بوی خیلی خوبی میاد خوشحال شدم و گفتم کوک داره یه غذای خوشمزه درست می‌کنه ولی رفتم تو آشپزخونه و دیدم خانم لی بود و داشت غذا درست میکرد خندم از روی صورتم محو شد و گفتم .
تهیونگ: خانم لی شما اینجا چیکار میکنید مگه مرخصی نبودید ؟
خانم لی: بله آقا ولی آقای جئون بهم گفت که برگردم سره کارم .
تهیونگ: آها که اینطور خب حالا خوده کوک کجاست ؟
خانم لی : مگه شما خبر ندارین آقای جئون رفتن .
تهیونگ : کجا رفتن ؟
خانم لی : آقای جئون گفتن برای یه کار فوری باید برن خارج برای همین من رو فرستاد تا از شما مراقبت کنم و چیز دیگه ای نگفت من فکر کردم شما میدونین.
تهیونگ: (توی فکر فرو رفت)بعد از حرف خانم لی دلم هوری ریخت پایین انگار یه چیزی قراره اتفاق بیوفته انگار خونه روی سرم خراب شده بود نمیدونم چرا دلم انقدر شور میزد .
خانم لی سکوت سنگینی که بینمون بود رو شکست و گفت .
خانم لی: آقا غذاتون حاضره
تهیونگ: نمی‌خوام. و بعد از اونجا رفت و تلفن رو برداشت به کوک زنگ‌ زد ولی جواب نداد همینطور پشت سره هم زنگ میزد ولی باز هم جواب نمی داد
یه چیزی به ذهنش رسید و سریع زنگ زد و رفیق قدیمیش که خیلی توی این کار ها وارد بود .
مکالمه:
تهیونگ: به کمکت نیاز دارم.
یونگی : به به چی شده یادی از ما کردی حواست هست سه ساله ما رو ول کردی و نه خبری میگیری نه چیزی بعد الان که کارت گیره یاده ما کردی ؟
ذهن تهیونگ : خیلی اعصابم خورد بود و داشتم تلاش میکردم که با این همه چرت و پرتی که یونگی دارن میگه کنار بیام ولی نتونستم و زدم زیره گریه و بلند بلند گریه میکرد .
تهیونگ: تو اصلا میدونی تو این سه سال چی به من گذشته ها می‌دونی چند بار به قصد کشت منو گروگ.ان گرفتن ها می‌دونی چقدر سختی کشیدم تا به اینجا برسم هااا تو الان می‌دونی یکی مثل یه جانی افتاده دنبال ما و داره زندگیمون رو خراب می‌کنه و کسی که دوسش دارم منو اینجا تنها ول کرده و رفته معلومم نیست که این آشغالا می‌خوام باهاش چیکار کنن نمیدونم کجاست چیکار می‌کنه یا چی میخوره میفهمی؟(با داد و گریه )
ذهن یونگی: تهیونگ خیلی با درد داشت این چیزا رو بهم میگفتی و داشت خیلی بلند گریه میکرد بنظرم خیلی سختی کشیده نمی‌خواستم بحث رو ادامه بدم پس گفتم.
یونگی: باشه ته ته گریه نکن آروم باش و فقط بگو چه کمکی از دست ما برمیاد ؟
تهیونگ: باید همتون رو ببینم شما کجایید ؟
یونگی : اما ما امریکا هستیم چجوری ؟
تهیونگ:همین الان به بیلیت هواپیما میگیرم براتون و چند نفر رو میفرستم دم دره فرودگاه اونجا اونا خودشون میدونن کجا بیارتتون .
یونگی: باشه
پایان تماس.
دیدگاه ها (۲۵)

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

تهکوکر های عزیز، پاشین بیایین بازم اتک خوردیممممم..عععرررررر...

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

Iove and the moonPart51♡ویو مهمانی● ساعت هشت شب بود و من و ک...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط