بادیگارد من

𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 29)
( مداد رو از ات گرفت و شروع به توضیح دادن کرد.... ولی ات به جای اینکه سرش تو دفتر باشه به صورت تهیونگ زل زده بود.... بعد دقیقه ای حین توضیح تهیونگ نگاهش کرد)
تهیونگ: جوابا و توضیحات تو صورتم نوشته؟
ات: ها چی ( تازه ویندوزش اومد بالا😂)
تهیونگ: ببین ات لطفا گوش بده نمیخوام نمره ات کم بشه
ات: باشه
( خلاصه بعد تمرین کردن که 2 ساعت طول کشید ات حسابی خسته شده بود برای همین چون سرش رو میز بود خوابش برده بود)
...
تهیونگ ویو
داشتم یه مسئله دیگه براش مینوشتم تا حل کنه
واقعا خوب راه افتاده بود افرین بهش دختر زرنگیه زود یاد گرفت.... مسئله رو که نوشتم چشمامو مالوندم و به ات نگاه کردم که دیدم خوابش برده رو میز.... لبخندی زدم و از رو صندلی بلند شدم و ات رو از رو صندلی براید بغل کردم و گذاشتم رو تختش و پتو رو کشیدم روش.... نمیدونم چیشد ولی ناخواسته یهو پیشونیش رو بوسیدم.... کتاباش رو گذاشتم تو کیفش و خودمم پتو رو برداشتم و رو کاناپه کنار تختش خوابیدم چون ترسیدم یه موقع از خواب بیدار بشه و بترسه چون گفته بود رو تنهایی حساسه.... چشمامو بستم و سیاهی مطلق
...
( پرش زمانی فردا ساعت 10 و نیم تو مدرسه)
ات: آره این بود دیگه ( دیشب تعریف کرد)
یونا: به به چه رمانتیکککک خدااا.... ولی دمش گرم بهت کمک کرد تو ریاضی
ات: اوهوم.... من اصلا معلوم نیست فازم چیه یه روز میگم آدم خوبیه یه روز میگم آدم خوبی نیست😐
یونا: اسکلی دیگه😐.... از دستش ندیااا
ات: خب توعم حالا امیدوارم نمره ی خوبی بیارم برای اولین بار امتحان زیاد خوندم🤣
یونا: افتخارم میکنی😂
ات: تو خفه هااا نمره های من بهتر از توعه😐😂
یونا: خب حالا دانشمند نکشیمون با نمره هاتتت
ات: باید بهم بگی استاد پارک
یونا: چشم استاد پارک
( هر دو خندیدن)
( معلم اومد سر کلاس)
ات: اوه اوه معلم اومد برگه هام دستشه
یونا: صلوات محمدی بفرست شروع کنیم😂
ات: اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم🤣
یونا: حالا من یه چیزی گفتممم😂
معلم: سکوتتت ( برگه هارو پخش کرد و بچه ها امتحان دادم و کارای همیشگی انجام دادن و زنگ اخر هم خورد)
( تو بیرون مدرسه)
ات: باورم نمیشه 20 شدممممم عرررر
یونا: من 17 شدم😐😂
ات: بسوزززز
یونا: گمشووو😂
ات: عههه تهیونگ هم که اومد فعلا بای بای بسوززز😂
یونا: گفتم گمشو فقط ات🤣
( ات زبون درازی کرد و سوار ماشین شد)
ات: هوراااا به لطف تو 20 شدممم🥺
تهیونگ: آفرین....چرا به لطف من خودت تلاش کردی خوندی دیگه
ات: بالاخره توهم دیشب کمکم کردی ( لبخند)
تهیونگ: ( لبخند)
...
شرط.... 45 کامنت.... 45 لایک.... 635 تایی شم
دیدگاه ها (۵۵)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

DESTINY#برگ_۱ویو ات بعد از دوسال بازگشت به سئول و کشور خودم ...

From Enmity to Love

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط