سایههای یخزده – پایان
سایههای یخزده – پایان
چان وقتی از دفتر خارج شد، بلافاصله با یکی از افراد مورد اعتمادش تماس گرفت. صدایش کوتاه و محکم بود:
«اون مردی که امروز جلوی شرکت سر و صدا کرد… ردش رو بگیر. هر کاری لازمه بکن، ولی میخوام بدونم کجا زندگی میکنه، با کی رفتوآمد داره، و مهمتر از همه، از این به بعد از اینجا دور بشه.»
فقط چند ساعت طول کشید تا جواب به دستش رسید. همان شب، چان خودش پشت فرمان نشست. ماشین مشکیاش در خیابان خلوتی ایستاد، روبهروی ساختمانی قدیمی که پنجرههایش شکسته بود.
پدر ات، با همان شانههای افتاده و چشمان تیره، روی پلهی ورودی ساختمان نشسته بود و سیگار میکشید.
چان بیصدا نزدیک شد. صدای کفشهایش روی آسفالت، مرد را به عقب برگرداند.
«تو کی هستی؟» صدای پدر ات پر از شک و تمسخر بود.
چان بدون هیچ مکثی جواب داد: «رئیسی که به دخترت احترام میگذاره، برعکس تو.»
مرد خندید. «احترام؟ اون دختر…»
چان ناگهان قدم جلو گذاشت و با یک دست یقهاش را گرفت. نگاهش مثل تیغ، مستقیم توی چشمان مرد فرو رفت.
«یک بار دیگه، فقط یک بار، حتی اسمش رو با بیاحترامی بیاری… مطمئن باش روزی رو میبینی که آرزو میکنی زنده نباشی.»
مرد سعی کرد از چنگش بیرون بیاید، اما چان دستش را محکمتر فشرد. «من میدونم با آدمهایی مثل تو چطور رفتار کنم. این آخرین اخطارته. از زندگی ات بیرون میمونی… برای همیشه.»
چان رهایش کرد و بدون یک کلمهی دیگر، برگشت سمت ماشین. صدای موتور در خیابان پیچید و مرد، برای اولین بار، سکوت کرد.
ات صبح وارد شرکت شد. هنوز کمی از دیروز دلگیر بود، ولی سعی میکرد کارش را طبق معمول انجام دهد. اما وقتی وارد دفتر شد، روی میز یک لیوان قهوه بود—همانطور که خودش همیشه برای چان آماده میکرد، اینبار برعکس.
چان پشت میزش نبود. روی فنجان یک یادداشت کوچک چسبانده شده بود:
«از امروز، هیچکس بهت آسیب نمیزنه.
ات ناخودآگاه لبخند زد. قلبش گرم شد، گرمایی که مدتها بود حس نکرده بود.
چند ساعت بعد، چان وارد شد. لباسش مثل همیشه بینقص بود، اما نگاهش کمی نرمتر از قبل. ات خواست تشکر کند، اما چان جلوتر گفت:
«دیشب با پدرت حرف زدم. نگران نباش… دیگه برنمیگرده.»
ات با تعجب نگاهش کرد. «تو… برای من—؟»
چان قدمی نزدیکتر شد. «برای من مهمی، حتی اگر نشون نداده باشم. از روزی که اومدی اینجا، فهمیدم که از بقیه فرق داری.»
ات نفسش را حبس کرد. چان ادامه داد:
«شاید همیشه بلد نباشم احساساتمو بگم، ولی میدونم که دیگه نمیخوام سرد باشم. نه با تو.»
برای لحظهای سکوت بود، فقط نگاه.
ات آرام گفت: «من هم… حتی وقتی فکر میکردم ازم خوشت نمیاد، باز دلم میخواست بهترینمو برای تو بذارم.»
چان لبخند محوی زد، شاید اولین بار که ات دیده بود.
«پس بذار از این به بعد، بهترینمو برای تو بذارم.»
آن روز، برای اولین بار، کارهایشان را زودتر تمام کردند. چان پیشنهاد داد با هم از شرکت بیرون بروند. هوای عصر بهاری، نرم و آرام روی صورتشان مینشست.
ات احساس میکرد برای اولین بار در زندگیاش کسی هست که نهتنها از او محافظت میکند، بلکه به او به چشم ارزش نگاه میکند.
و چان… فهمیده بود که شاید سختترین جنگ زندگیاش، نه با دشمنان مافیا، بلکه با دیوارهای سرد خودش بوده—دیوارهایی که حالا توسط ات آرام آرام فرو میریخت.
پایان.
~~~~~~~~~~~~~~
#استری_کیدز
#فیکشن
#فیک
#فن_فیک
#چان
#بنگچان
#مافیا
چان وقتی از دفتر خارج شد، بلافاصله با یکی از افراد مورد اعتمادش تماس گرفت. صدایش کوتاه و محکم بود:
«اون مردی که امروز جلوی شرکت سر و صدا کرد… ردش رو بگیر. هر کاری لازمه بکن، ولی میخوام بدونم کجا زندگی میکنه، با کی رفتوآمد داره، و مهمتر از همه، از این به بعد از اینجا دور بشه.»
فقط چند ساعت طول کشید تا جواب به دستش رسید. همان شب، چان خودش پشت فرمان نشست. ماشین مشکیاش در خیابان خلوتی ایستاد، روبهروی ساختمانی قدیمی که پنجرههایش شکسته بود.
پدر ات، با همان شانههای افتاده و چشمان تیره، روی پلهی ورودی ساختمان نشسته بود و سیگار میکشید.
چان بیصدا نزدیک شد. صدای کفشهایش روی آسفالت، مرد را به عقب برگرداند.
«تو کی هستی؟» صدای پدر ات پر از شک و تمسخر بود.
چان بدون هیچ مکثی جواب داد: «رئیسی که به دخترت احترام میگذاره، برعکس تو.»
مرد خندید. «احترام؟ اون دختر…»
چان ناگهان قدم جلو گذاشت و با یک دست یقهاش را گرفت. نگاهش مثل تیغ، مستقیم توی چشمان مرد فرو رفت.
«یک بار دیگه، فقط یک بار، حتی اسمش رو با بیاحترامی بیاری… مطمئن باش روزی رو میبینی که آرزو میکنی زنده نباشی.»
مرد سعی کرد از چنگش بیرون بیاید، اما چان دستش را محکمتر فشرد. «من میدونم با آدمهایی مثل تو چطور رفتار کنم. این آخرین اخطارته. از زندگی ات بیرون میمونی… برای همیشه.»
چان رهایش کرد و بدون یک کلمهی دیگر، برگشت سمت ماشین. صدای موتور در خیابان پیچید و مرد، برای اولین بار، سکوت کرد.
ات صبح وارد شرکت شد. هنوز کمی از دیروز دلگیر بود، ولی سعی میکرد کارش را طبق معمول انجام دهد. اما وقتی وارد دفتر شد، روی میز یک لیوان قهوه بود—همانطور که خودش همیشه برای چان آماده میکرد، اینبار برعکس.
چان پشت میزش نبود. روی فنجان یک یادداشت کوچک چسبانده شده بود:
«از امروز، هیچکس بهت آسیب نمیزنه.
ات ناخودآگاه لبخند زد. قلبش گرم شد، گرمایی که مدتها بود حس نکرده بود.
چند ساعت بعد، چان وارد شد. لباسش مثل همیشه بینقص بود، اما نگاهش کمی نرمتر از قبل. ات خواست تشکر کند، اما چان جلوتر گفت:
«دیشب با پدرت حرف زدم. نگران نباش… دیگه برنمیگرده.»
ات با تعجب نگاهش کرد. «تو… برای من—؟»
چان قدمی نزدیکتر شد. «برای من مهمی، حتی اگر نشون نداده باشم. از روزی که اومدی اینجا، فهمیدم که از بقیه فرق داری.»
ات نفسش را حبس کرد. چان ادامه داد:
«شاید همیشه بلد نباشم احساساتمو بگم، ولی میدونم که دیگه نمیخوام سرد باشم. نه با تو.»
برای لحظهای سکوت بود، فقط نگاه.
ات آرام گفت: «من هم… حتی وقتی فکر میکردم ازم خوشت نمیاد، باز دلم میخواست بهترینمو برای تو بذارم.»
چان لبخند محوی زد، شاید اولین بار که ات دیده بود.
«پس بذار از این به بعد، بهترینمو برای تو بذارم.»
آن روز، برای اولین بار، کارهایشان را زودتر تمام کردند. چان پیشنهاد داد با هم از شرکت بیرون بروند. هوای عصر بهاری، نرم و آرام روی صورتشان مینشست.
ات احساس میکرد برای اولین بار در زندگیاش کسی هست که نهتنها از او محافظت میکند، بلکه به او به چشم ارزش نگاه میکند.
و چان… فهمیده بود که شاید سختترین جنگ زندگیاش، نه با دشمنان مافیا، بلکه با دیوارهای سرد خودش بوده—دیوارهایی که حالا توسط ات آرام آرام فرو میریخت.
پایان.
~~~~~~~~~~~~~~
#استری_کیدز
#فیکشن
#فیک
#فن_فیک
#چان
#بنگچان
#مافیا
- ۹.۰k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط