{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباس هیسو برای پارت ششم

لباس هیسو برای پارت ششم
اغوش ابدی
پارت ششم✨🐣
اکتبر از راه رسیده بود و برگ های طلایی و قرمز، باغ های عمارت هانول را فرش کرده بودند. تولد هیسو نزدیک بود، هفده سالگی. اما امسال، برنامه ریزی ها با مانعی جدی روبرو شده بود: غیرت و محافظه کاری بیش از حد سونگمین.

او با قاطعیتی که هیچ بحثی برنمیتابید، به همه اعلام کرده بود: "هیسو تحت استرس کنکور است. یک مهمانی شلوغ برایش مضر خواهد بود. فقط یک جمع بسیار کوچک. فقط خانواده. بعدازظهر برای تبریک گفتن مختصر، و سپس همه باید بروند." حتی هانول نیز در مقابل این درخواست پزشکی که ناشی از نگرانی عمیق بود، تسلیم شد.

بنابراین، در روز تولد هیسو، همه چیز کاملاً عادی به نظر می رسید. هیسو، که از هیچ یک از این برنامه ریزی های پشت پرده خبر نداشت، با آرامش کامل در اتاقش مشغول مطالعه برای کنکور بود. او یک سارافون راحتی به رنگ آبی بسیار کمرنگ به تن کرده بود، همرنگ تم تولد که مخفیانه انتخاب شده بود. پارچه نرم و گشاد بود و با موهای سپید و سیاهش که به حال خود رها شده بود، همخوانی داشت.

هانول به بهانه صرف یک چای ویژه تولد، او را به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد. وقتی در باز شد، هیسو ایستاد.

سالن نه با دکوراسیون پیچیده، بلکه با حضور گرم و پر محبت نزدیک ترین افرادش نورانی شده بود. هانول، دکتر کیم (پدر سونگمین و هیونجین)، هیونجین، فلیکس، و البته سونگمین آنجا بودند. یک کیک کوچک اما زیبا روی میز بود و چند هدیه با بسته بندی ساده. فریاد "سورپرایز!" آنها آرام و پر از محبت بود.

هیسو دستش را روی دهانش گذاشت، کاملاً غافلگیر شده بود. چشمان قهوه ای اش از شادی درخشید. "همه... ممنونم." او که فکر می کرد امسال تولدش به خاطر کنکور نادیده گرفته شده، حالا با این توجه ساده اما عمیق، قلبش از شادی لبریز شده بود.

عصر به آرامی و با صحبت های گرم و صمیمانه گذشت. هیسو در مرکز توجه بود، اما توجهی آرام و بدون استرس. وقتی آخرین مهمانان (دکتر کیم و سپس هیونجین و فلیکس) بعد از ظهر رفتند، فقط حلقه اصلی خانواده در عمارت باقی ماندند: هانول، هیسو و سونگمین.

هیسو فکر می کرد روز زیبایش به پایان رسیده است. او در حال جمع کردن کتاب هایش بود که سونگمین به اتاقش آمد. صورتش جدی تر از همیشه به نظر می رسید، اما نگاهش پر از تصمیمی راسخ بود.
"هیسو، بیا پایین. یک کار دیگر مانده."

با تعجب از او پیروی کرد. وقتی به سالن بازگشت، دید که هانول، هیونجین و فلیکس آنجا نشسته اند. همه جدی به نظر می رسیدند. ناگهان قلب هیسو تندتر زد.

سونگمین در مقابل او زانو زد. او جعبه مخملی کوچکی در دست نداشت، بلکه حلقه ای با سنگ قیمتی بسیار خاص و زیبا را مستقیماً در کف دستش گرفته بود. سنگ به رنگ آبی کمرنگ، همرنگ سارافون هیسو بود و زیر نور چلچراغ می درخشید.

"هیسو," او شروع کرد، صدایش کمی لرزان اما پر از اطمینان بود. "از اولین باری که تو را دیدم، دنیای من که فقط سیاه و سفید بود، شروع به رنگ گرفتن کرد. تو به من یاد دادی که احساس کردن ضعف نیست، قوت است. قول می دهم که تا آخر عمرم، نه فقط به عنوان یک پزشک، بلکه به عنوان کسی که تو را بیشتر از هر چیزی دوست دارد، از تو مراقبت کنم. آیا اجازه می دهی این افتخار را به من بدهی که همیشه کنارت باشم؟ آیا با من ازدواج می کنی؟"
هیسو کاملاً مبهوت مانده بود. اشک شادی در چشمانش حلقه زده بود. او حتی نمی توانست حرف بزند، فقط با شدت و اشتیاق سر تکان داد و دستانش را به سوی سونگمین دراز کرد.
سونگمین حلقه را با دقت و لطافتی بی پایان در انگشتش کرد. سپس دستش را بوسید و هر دو را در آغوش گرفت. حضار - هانول با چشمانی مرطوب، هیونجین با لبخندی راضی و فلیکس با اشک های شادی - برای آنها کف زدند.
هیسو، در آغوان سونگمین، در حالی که حلقه جدید روی انگشتش می درخشید، فهمید که این نه تنها بهترین تولد، بلکه بهترین هدیه ممکن زندگی اش بوده است: یک قول برای همیشه.
دیدگاه ها (۲)

لباس عروسی هیسو اغوش ابدیپارت هشتم ✨🐣ژوئن در تگزاس با گرمای ...

لباس هیسو اوایل سپتامبر بود. باد بهاری شروع به وزیدن کرده بو...

لباس هیسو تو پارت پنجم🐣✨اغوش ابدی پارت پنجم 🐣✨سپتامبر فرا رس...

بچه ها وضعیت من رو ببینید💔💔بیاین کمک بگید امیر ب ستایش میاد ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 8شب شده بود.فلیکس خوابش نمی‌برد....

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 23قصر وارد حالت دفاعی شد.چان نیر...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 18آن شب، فلیکس برای اولین بار به...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 2دروازه‌های سرزمین سایه از دور د...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 13هیچ‌کس حرف نمی‌زد.همه به جمله‌...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 25همه ساکت بودند.فلیکس به چانگبی...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط