مافیای من
#مافیای_من
پارت27
ویوو جونگکوک:
صداهای خندهی مجهول و حرف زدن از طبقه بالا به گوشم می رسید
با قدمهای بلند و سنگین، پلههای چوبی و پوسیده رو دو تا یکی بالا رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای جیرجیرِ چوبها زیر پاهام توی فضای خالی انبار میپیچید، اما برام مهم نبود. دیگه پنهانکاری معنی نداشت؛ اونا میدونستن اومدم
به پاگرد طبقه بالا رسیدم. یه سالنِ بزرگ و تاریک با چند تا ستونِ سیمانیِ پوستهپوسته جلوی چشمهام بود. انتهای سالن، توی اتاقکی که ظاهراً دفترِ قدیمیِ انبار بود، نورِ زرد و کمرنگی از لای درِ نیمهباز به بیرون میتابید
و صدای گریههای میرا… حالا واضهتر از همیشه داشت مغزم رو سوراخ میکرد.
میرا(با صدای لرزون و بغضکرده): به… به خدا من چیزی از اون مدارک نمیدونم… ولم کنید!
صدای یه مردِ کلفت و نکبتبار بلند شد
_زیاد زر نزن دخترجون! رئیسِ محترمت تا چند دقیقه دیگه با مدارک میرسه… اونوقت میفهمی کی باید التماس کنه!
خون توی شقیقههام میجوشید. دیگه حتی یک ثانیه هم نمیتونستم صبر کنم. اسلحه رو محکمتر توی دستم فشردم و با یه لگدِ محکم، درِ چوبیِ اتاق رو از جا کندم ،در پرت شد داخلِ
اتاق
صدای شکستنِ در توی سالن پیچید. سه تا مردِ هیکلدار با قیافههای وحشی و ترسناک، سراسیمه به سمت در برگشتن. میرا با دستوسری بسته، روی صندلی چوبیِ کهنهای گوشهی اتاق افتاده بود؛ گونههاش خیس از اشک بود و با دیدنِ من، چشمهاش از فرطِ تعجب و امید گشاد شد.
میرا:جونگکوک لطفاً نجاتم بده
یکی از اون حرومزاده ها که یک چاقو دستش بود با سرعت رفت سمت میرا و چاقو رو گرفت زیر گلوش
+یک قدم بیای جلو میکشمش
میرا(با صدای لرزان و آروم زمزمه کرد):جونگکوک لطفاً...
+خفه شوووووووووو
میرا هیچ کاری بجز اشک ریختن نمیتونست بکنه
اما من حوصلهی بازی نداشتم. لبخندِ سرد و خطرناکی روی لبهام نشست، اسلحه رو بالا آوردم و بدون اینکه حتی یک لحظه تردید کنم، به دستش شلیک کردم…
یهو ضربه ای که به سرم خورد رو حس کردم هیچ صدایی نمی شنیدم چشمام سیاهی رفت افتادم زمان اسلحه ازم دور شد چشمام و باز کردم و سرم رو آوردم بالا دقیقا رو به روی میرا بودم بعد چند ثانیه که به میرا نگاه کردم اسلحه ای که روی سرم بود رو حس کردم .
_خب آقای جئون ...مدارک کو؟؟...مگه نگفتم اونا رو بیار و دختره رو سالم تحویل بگیر پس چرا مدارک رو نیاورده؟؟
اصلا به حرفهای اون گوش نمیکردم فقط صدای میرا رو میشنیدم
تا اینکه صدای شلیک اصلحه رو شنیدم...
پایان پارت27
_____________________________________
خب میدونم الان همتون میخواین فوحشم بدین😂😂😂😂
خب بیاین پی و هرچقدر میخواین فوحش بدین و بگین دوست دارین چطوری پیش بره 😂😂😂😂
هفته دیگه پارت بعد رو میزارم😂😂😂😂😂
پارت27
ویوو جونگکوک:
صداهای خندهی مجهول و حرف زدن از طبقه بالا به گوشم می رسید
با قدمهای بلند و سنگین، پلههای چوبی و پوسیده رو دو تا یکی بالا رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای جیرجیرِ چوبها زیر پاهام توی فضای خالی انبار میپیچید، اما برام مهم نبود. دیگه پنهانکاری معنی نداشت؛ اونا میدونستن اومدم
به پاگرد طبقه بالا رسیدم. یه سالنِ بزرگ و تاریک با چند تا ستونِ سیمانیِ پوستهپوسته جلوی چشمهام بود. انتهای سالن، توی اتاقکی که ظاهراً دفترِ قدیمیِ انبار بود، نورِ زرد و کمرنگی از لای درِ نیمهباز به بیرون میتابید
و صدای گریههای میرا… حالا واضهتر از همیشه داشت مغزم رو سوراخ میکرد.
میرا(با صدای لرزون و بغضکرده): به… به خدا من چیزی از اون مدارک نمیدونم… ولم کنید!
صدای یه مردِ کلفت و نکبتبار بلند شد
_زیاد زر نزن دخترجون! رئیسِ محترمت تا چند دقیقه دیگه با مدارک میرسه… اونوقت میفهمی کی باید التماس کنه!
خون توی شقیقههام میجوشید. دیگه حتی یک ثانیه هم نمیتونستم صبر کنم. اسلحه رو محکمتر توی دستم فشردم و با یه لگدِ محکم، درِ چوبیِ اتاق رو از جا کندم ،در پرت شد داخلِ
اتاق
صدای شکستنِ در توی سالن پیچید. سه تا مردِ هیکلدار با قیافههای وحشی و ترسناک، سراسیمه به سمت در برگشتن. میرا با دستوسری بسته، روی صندلی چوبیِ کهنهای گوشهی اتاق افتاده بود؛ گونههاش خیس از اشک بود و با دیدنِ من، چشمهاش از فرطِ تعجب و امید گشاد شد.
میرا:جونگکوک لطفاً نجاتم بده
یکی از اون حرومزاده ها که یک چاقو دستش بود با سرعت رفت سمت میرا و چاقو رو گرفت زیر گلوش
+یک قدم بیای جلو میکشمش
میرا(با صدای لرزان و آروم زمزمه کرد):جونگکوک لطفاً...
+خفه شوووووووووو
میرا هیچ کاری بجز اشک ریختن نمیتونست بکنه
اما من حوصلهی بازی نداشتم. لبخندِ سرد و خطرناکی روی لبهام نشست، اسلحه رو بالا آوردم و بدون اینکه حتی یک لحظه تردید کنم، به دستش شلیک کردم…
یهو ضربه ای که به سرم خورد رو حس کردم هیچ صدایی نمی شنیدم چشمام سیاهی رفت افتادم زمان اسلحه ازم دور شد چشمام و باز کردم و سرم رو آوردم بالا دقیقا رو به روی میرا بودم بعد چند ثانیه که به میرا نگاه کردم اسلحه ای که روی سرم بود رو حس کردم .
_خب آقای جئون ...مدارک کو؟؟...مگه نگفتم اونا رو بیار و دختره رو سالم تحویل بگیر پس چرا مدارک رو نیاورده؟؟
اصلا به حرفهای اون گوش نمیکردم فقط صدای میرا رو میشنیدم
تا اینکه صدای شلیک اصلحه رو شنیدم...
پایان پارت27
_____________________________________
خب میدونم الان همتون میخواین فوحشم بدین😂😂😂😂
خب بیاین پی و هرچقدر میخواین فوحش بدین و بگین دوست دارین چطوری پیش بره 😂😂😂😂
هفته دیگه پارت بعد رو میزارم😂😂😂😂😂
- ۲۰۰
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط