صدای لاستیکهای ماشین که در محوطهی عمارت کشیده شد، خدمتک
صدای لاستیکهای ماشین که در محوطهی عمارت کشیده شد، خدمتکارها همزمان نفسشان بند آمد. نگاهشان به سمت در سالن دویده بود. یکیشان دستهایش را محکم به هم فشار داد و دیگری زمزمه کرد:
«آقا… اومد…»
گریهات هنوز آرام نشده بود. شانههایت میلرزیدند و دستانت صورت خیسشدهات را پوشانده بودند.
در سنگین سالن با صدای آرامی باز شد. تهیونگ وارد شد، کت مشکیاش هنوز روی شانههایش بود. نگاه سردش اولین چیزی بود که فضا را پر کرد. قدمهایش محکم روی سنگفرش سالن میپیچید.
خدمتکارها همگی سراسیمه سرشان را پایین انداختند، مثل سربازانی که در برابر فرماندهشان لرزان ایستادهاند. سکوتی سنگین حکمفرما شد، فقط صدای گریهی تو باقی مانده بود.
تهیونگ لحظهای ایستاد، نگاهش روی تو ثابت شد؛ بعد خیلی آهسته گفت:
«چرا… گریه میکنی؟»
صدایش بیحس بود، اما چیزی در لحنش مثل موجی از فشار، همه را منجمد کرد. خدمتکارها حتی نفس هم نمیکشیدند.
«آقا… اومد…»
گریهات هنوز آرام نشده بود. شانههایت میلرزیدند و دستانت صورت خیسشدهات را پوشانده بودند.
در سنگین سالن با صدای آرامی باز شد. تهیونگ وارد شد، کت مشکیاش هنوز روی شانههایش بود. نگاه سردش اولین چیزی بود که فضا را پر کرد. قدمهایش محکم روی سنگفرش سالن میپیچید.
خدمتکارها همگی سراسیمه سرشان را پایین انداختند، مثل سربازانی که در برابر فرماندهشان لرزان ایستادهاند. سکوتی سنگین حکمفرما شد، فقط صدای گریهی تو باقی مانده بود.
تهیونگ لحظهای ایستاد، نگاهش روی تو ثابت شد؛ بعد خیلی آهسته گفت:
«چرا… گریه میکنی؟»
صدایش بیحس بود، اما چیزی در لحنش مثل موجی از فشار، همه را منجمد کرد. خدمتکارها حتی نفس هم نمیکشیدند.
- ۲۶.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط