زیر نور ماه2 پارت 32

#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 113:

«ویو دازای»

سری تکون داد و دستشو زیر چونش قفل کرد
موری: پس زیردست فئودور که موهبتشو از دست داده تو بودی..ولی..چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم
+ راستش..خودمم نمیدونم..فئودور بهم گفت که موهبتم ناقص بوده و هرشب توی شب تولدم غیرفعال..
با گذر کردن خاطره ای از ذهنم حرفمو قطع کردم و وایسادم
+ اون شب.. شش سال پیش..
- چی شده دازای؟ چیزی فهمیدی؟
بدون اینکه جوابشو بدم فوری کتمو برداشتم و رفتم بیرون و چویا هم دنبالم اومد
چویا: هی دازای..کجا میری؟
+ فئودور لعنتی..باید زودتر میفهمیدم
نگاهی به چویا انداختم و همونطور که سوار ماشین میشدم داد زدم: زود باش سوار شو
فوری ماشین و روشن کردم و راه افتادم
چویا: دازای چی شده
+ شش سال پیش که نیگر رو فعال کردم یادته
- نیگر؟
+ همون شبی که موهبتم غیرفعال شد
- همون.. قضیه دزدیده شدنت؟
+ اره..من فقط فکر کردم عوارض فعال کردن نیگر برای همون شب بوده..ولی انگار اینکار عوارض دائمی داشته و من احمق نمیفهمیدم که هرسال توی شب تولدم موهبتم غیرفعال میشه
با نگرانی نگاهی بهم انداخت
- ولی..موری سان میگفت کاتازاکی موهبتتو گرفته
خشکم زد و سریع زدم رو ترمز طوری که جای لاستیکا روی جاده موند
+ گفتی..کاتازاکی؟
یدفعه حس کردم بدجوری سرم داره تیر میکشه
یکی از دستامو روی سرم نگه داشتم و دوباره ماشینو روشن کردم ولی..اصلا نمیتونستم جایی رو ببینم
چویا: دازای؟ ببینمت..
دستشو که رو شونم گذاشت حواسمو جمع کردم و بهش زل زدم
+ یه چیزی..یه چیزیو باید یادم بیاد..ولی نمیتونم..کاتازاکی..اون احتمالا همدست فئودوره ولی..پس چرا ندیدمش.. و دزدیدن موهبتم..همه اینا زیر سر خودش بوده..ولی..چرا نمیفهمم.. یچیزو فراموش کردم..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودمو اروم کنم
چویا: الان میخای بری کجا؟
گازو گرفتم
+ سازمانی که توش واسه فئودور کار میکردم
سری تکون داد و منتظر شد تا برسیم
+ همینجاست..
نگاهی به دور و بر انداخت
- ای..اینجا؟ ولی اینجا که..
سرمو پایین انداختم و چیزی که میخاست بگه رو تایید کردم چون میدونستم باورش نمیشه که همچین جایی کار کنیم
توی ساختمون پلیس نظامی..
نگاهی بهش انداختم
+ این یه پوششه..اینجا در اصل ساختمون پلیس نظامی نیست.. فقط اینطوری طراحی شده تا کسی شک نکنه
- ولی..چطور خود پلیسا چیزی نفهمیدن نیم خنده ای کردم و همونطور که درو باز میکردم گفتم: چون اینجا از یه طرف به زیرزمین ساختمون پلیس نظامی اصلی راه داره و اینو فقط بالا دستی ها میدونن.. که یکیشون با خود ما کار میکرد
- اووو فکر همه جا رو کرده بودین پس..ولی مغزمتفکر این چیزا..
نیشخند زدم
+ البته که من بودم..
اینو گفتم و وارد شدم
خشکم زد
همه جا خالی شده بود
+ تچ..عوضی چقد زود تخلیه کرده
چویا نگاهی به اینطرف و اونطرف انداخت
- خب..حالا میخای چیکار کنی
نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلوتر
+ خب..منم یه همچین احتمالی میدادم..واسه همین..یه چیزی اینجا جا گذاشتم که کسی ازش خبر نداشته..جز یه نفر..
- کی؟
وایسادم و سر جای مشخصم نشستم و با دستم به زمین فشار وارد کردم
+ همدستم..
- تو یه همدست داشتی؟
+ هه پس چی..ولی اون مخفیانه باهام کار میکرد..حتی فئودور هم نمیدونست
- خ..خب..الان میخای چیکار کنی؟
با فشار دادن جای درست، دریچه مخفی باز شد و صندوقچه از زیرزمین اومد بالا
کاغذ و روبان مخصوصی که توش بود رو دراوردم و به چویا دادم
+ این کاغذ ادرس همدستمه و این روبان هم ساخته موهبتشه..اینو بهش نشون بده تا مشخص بشه که تو از طرف من رفتی.. فقط اون میتونه همه چیو درست و ثابت کنه..
- م..منظورت چیه دازای..؟ چرا داری..منو تنها میفرستی..؟
همونطور که دستامو به نشونه تسلیم بالا میبردم، زمزمه کردم: بخاطر این..
یدفعه در با لگد باز شد و با صف کشیدن پلیسا و نگهبانا روی زمین نشستم و دستامو پشت سرم قفل کردم
چویا: د..دازای اینا..
نگهبانا اسلحه اشونو رو بهم نگه داشتن و داد زدن: سایتو مارول یا سیاهپوش دوچهره.. بهتره همین حالا تسلیم بشی و به همه جرم هات اعتراف کنی وگرنه بهت شلیک میکنیم..
چویا هاج و واج وایساده بود
نگاهی بهش انداختم و داد زدم: برو چویا فقط برو
چویا: ولی..
+ یالا من چیزیم نمیشه..فقط برو
فوری از پنجره رفت بیرون و نگهبانا سمتم هجوم اوردن
نگاهی به پنجره بالا سرم انداختم و همونطور که بهم دستبند میزدن، لبخندی به چویا که هنوز اونجا معلق وایساده بود زدم و بعد از چند لحظه از اونجا بردنم...
دیدگاه ها (۲۷)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

ابلیس

اخرین دعا 28

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط