اخرین دعا 28

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 28:
با عصبانیت از سالن بیرون رفتم
اکو: حالتون—
+ نه.. اصلا خوب نیستم..
بدون اینکه وایسم یا حتی بهش نگاه بکنم، فقط رفتم سمت اتاق خودم
به محض اینکه رسیدم، درو با ضرب بستم
کانزاشی موهام رو کشیدم بیرون و پرت کردم یه گوشه
بند لباسمو از پشت گردنم شل کردم و با گرفتن پنل سینش بازش کردم و کامل درش اوردم
دیگه نمیتونستم.. نمیتونستم حتی یه لحظه توی این لباس ها بمونم..
گوشواره هامو هم در اوردم و رفتم سراغ دستکشام که..
بغض گلومو گرفت..
گوشواره ها رو همونجا انداختم و لبه تخت نشستم
همش تقصیر خودم بود..
اگه اون شب.. اونکار بچگونه رو نمیکردم، الان سلیا زنده بود و.. من راحت شده بودم..
اما..
اشک هایی که بی اجازه از چشمام پایین غلتیده بودن رو اروم پاک کردم
نمیتونستم تسلیم بشم..
هرطور که بود، باید می جنگیدم و.. یروز هویت واقعیمو با نهایت قدرت به همه نشون میدادم.. و تا اون موقع، حق نداشتم جا بزنم..
توی همون حالت و وضعی که بودم، از جام بلند شدم و درو اروم باز کردم
همونطور که انتظار داشتم، اکو پشت در بود..
با دیدنم توی اون وضع سرشو پایین انداخت
- بهترید..؟
لبخند کشیده ای زدم
+ بیا داخل.. نمیتونم تنهایی لباسمو ببندم
- اما.. میدونید که من اجازه ندارم—
+ لوس نشو و قبل از اینکه کس دیگه ای منو این شکلی ببینه و بفهمه پسرم بیا داخل
دستشو پشت سرش کشید و اومد داخل
چند دقیقه ای طول کشید تا لباسمو دوباره مرتب سر هم کنم و بااینکه میدونستم هرلحظه ممکنه داستایوفسکی برسه، تغییری توی لباسم ندادم تا به پدرم بفهمونم نمیتونه همیشه به من دستور بده
- بانوی من..
با صدایی که از پشت در دومد، سریع خودمو جمع و جور کردم و درو باز کردم
دازای بود
+ چیشده؟
- داستایوفسکی رسیدن..
درو کامل باز کردم و رفتم بیرون
همینکه پشت سرم اکوتاگاوا هم بیرون اومد، دازای با تعجب نگاهی به سرتا پاش انداخت
- امم.. شما هم، داخل بودید..؟
نگاهی به اکو انداختم و سریع به جاش جواب دادم: اون محافظمه.. همه جا دنبالم میاد..
مکث کردم و جلوتر راه افتادم
+ انقد هم سوالای نامربوط نپرس، اوسامو
اینو گفتم و رفتیم به حیاط قصر
خودش بود..
از کالسکه اش پیاده شد و اومد سمتمون
نگاهی به سرتاپاش انداختم
یه فراک کت شلوار و جلیقه مشکی با پیرهن ارغوانی زیرش..
دستکش های چرمی مشکی و.. یه ساعت زنجیر دار نقره ای که توی دستاش باز و بسته اش میکرد..
نزدیکتر که شد، ساعتو توی جیبش گذاشت و یه دستشو روی سینش گذاشت تا تعظیم کنه
فئودور: خیلی از دیدنتون خوشبختم، بانو سلیا
دستمو خیلی ناگهانی توی دستش گرفت و بوسه ارومی پشت دستم کاشت که باعث شد اخم کنم.. هرچند.. خیلی زود جای اخمو به لبخند دادم
+ خوش اومدید جناب داستایوفسکی..
لبخندی زد و دستشو سمت دازای برد
با تعجب به چهره دازای نگاه انداختم..
چرا انقدر با حرص بهش نگاه میکرد..؟
ادوارد: اوه فئودور!!
با رسیدن پدرم، نگاهمو چرخوندم سمتش
فئو: جناب فرمانروا..
سریع به نشونه احترام سمتش خم شد
- خیلی از دیدنتون خوشبختم سرورم..
پدرم مثل همیشه با تعریف شنیدن لبخندی زد و دستشو به سمت داخل برد و با هم رفتم سمت در ورودی..

یه حمایت خوب نبینم؟
پارت بعدی، 25 لایک
دیدگاه ها (۷)

رمان سوم پارت دوزدهم بسی زیاد هنتای 👿࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚...

اخرین دعا 22

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

عشق خیانت انتقام

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط